وبلاگ جدید من !!!
دوستان عزیز من یک سیستم مدیریت وب سایت با نیروی ورد پرس بر روی هاست شخصی خودم راه اندازی کردم
تا از این به بعد در وبلاگ جدید و شخصی خودم مطالبم رو بنویسم و ارسال کنم
ادرس وبلاگ جدید من این ادرس می باشد
http://www.blog.asheghi.ir
از این پس در این ادرس جدید منتظر حظور شما عزیزان خواهم بود..
پی نوشت : دوستانی که با وبلاگ مردی با خاطراتش تبادل لینک کرده بودنند و یا دوستانی که دوست دارنند با وبلاگ جدید من به نام وبلاگ عاشقی تبادل لینک کنند کافیست که ابتدا به وبلاگ عاشقی با ادرس بالا لینک بدهند در لینک دونی وبلاگ خود و بعد از طریق گذاشتن کامنت در وبلاگ جدیدم یعنی وبلاگ عاشقی به من خبر بدهند تا من نیز لینک این عزیزان را در وبلاگ عاشقی نیز قرار دهم
احتیاج به سوال کردن نیست من با تمامی وبلاگ های فعال تبادل لینک خواهم کرد
در ضمن در وبلاگ جدیدم نیز سعی خواهم کرد در زمینه حرف های خودمانی و عاشقانه و....
فعالیت کنم البته با کمی تعیر نسبت به این وبلاگ وبلاگ مردی با خاطراتش
در اخر اگر وقت شود مطالب مفید این وبلاگ را نیز به وبلاگ جدیدم منتقل خواهم کرد
و این رو بدونید که خوشحال خواهم شد شما عزیزان را بعد از مدتی دوری ببینم
با تشکر
دوست دار شما مهدی
مردی با خاطراتش
-------------------------------
سایت عشق سرا
http://www.asheghi.ir/portal.php
انجمن های عشق سرا
http://www.asheghi.ir/index.php
وبلاگ عاشقی
http://blog.asheghi.ir
و.................
تصاويري از دختري با 8 دست و پا و عمل جراحي او و عکس های قبل و بعد از عمل جراحی او..

برای مشاهده تمامی عکس ها ی قبل و بعد از عمل بر روی لینک ادامه مطلب کلیک کنید
دوست دار شما مهدی مردی با خاطراتش
ادامه مطلب
پایان غم انگیز عشق اینترنتی!!!
روزی كه پدرم را مجبور می كردم با دریافت وام برایم كامپیوتر بخرد هیچ وقت فكر نمی كردم كه این وسیله خیلی زود زندگی ام را به سیاه بختی و تباهی بكشد.
نوعروس پس از دریافت حكم طلاق با خوشحالی در حال خروج از دادگاه خانواده بود ، درباره سرنوشت غم انگیز زندگی اش گفت: آن روز وقتی پدر با كامپیوتری مجهز به خانه آمد از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم. با خوشحالی آن را در گوشه اتاقم گذاشتم. از فردای آن روز با خرید كارت اینترنت به دنیای عجیب و غریب اینترنت وارد شدم. چند شب بعد از طریق «چت» با پسری۳۸ ساله كه خود را استاد دانشگاه معرفی كرد آشنا شدم. بعد از یك هفته ارتباط اینترنتی از شوق دیدار هم در یكی از بوستان های شرق تهران قرار ملاقات گذاشتیم.
سعید جوانی متشخص و آرام و خوشروبه نظر می رسید. در همان نگاه اول مجذوب و شیفته اش شدم. پس از چند جلسه ملاقات حضوری و ارزیابی شخصیتی اش به خودم گفتم «دختر، ۲۶ سال از خدا عمر گرفتی، مطمئن باش این همان فردی است كه سال ها انتظارش را می كشیدی.»روی تختم دراز كشیده بودم، به حرف های سعید و آینده مشترك مان فكر می كردم تا این كه بالاخره تصمیم خود را گرفتم، ۳ ماه از آشنایی مان گذشته بود كه یك روز پدرم به طور اتفاقی با پیغام اینترنتی سعید روبه رو شد و بدین ترتیب از رابطه دوستی من و سعید باخبر شد.
آن شب پدرم به گفت وگو با من نشست و پس از كمی مقدمه چینی پرسید: «چند وقت است با شنیدن این حرف در حالی كه شوكه شده و زبانم بند آمده بود بریده بریده به حرف زدن پرداختم. بعد هم مجبور شدم تمام حقایق را بگویم. پدرم همان روز استفاده از كامپیوتر را برایم ممنوع كرد. اما من كه به سعید به شدت علاقه مند شده بودم دور از چشم پدر با او ارتباط داشتم.
وقتی موضوع اطلاع پدرم از رابطه مان را با سعید درمیان گذاشتم او گفت: پدرها خیلی حساس هستند حتماً به مرور زمان موضوع حل خواهد شد. سرانجام پس از چند ماه رابطه پنهانی، سعید را مجبور كردم به خواستگاری بیاید. او هم به همراه مادر پیرش به خانه ما آمدند. آن شب پدر كه دل خوشی از سعید نداشت او را تحویل نگرفت. بعد هم دائم به سنگ اندازی جلوی پایمان پرداخت اما سعید تمام شرایط پدرم را قبول كرد و با احترام گفت: من به شما قول می دهم كه دخترتان را خوشبخت كنم. با این كه پدر به شدت مخالف وصلتمان بود اما وقتی با اصرارهای من و پا در میانی مادرم مواجه شد ۲ ماه بعد هم با مهریه ۱۳۵۸ سكه طلا به عقد سعید درآمدم.
روزهای اول زندگی در كنار او خوشبخت بودم تا این كه بعد از ۵ ماه او چهره واقعی اش را رو كرد. او به قدری عصبی و تندخو بود كه اگر خواسته های معقول و غیرمعقولش خیلی زود برآورده نمی شد مرا به باد كتك می گرفت. ضمن آن كه فهمیدم او دروغ های زیادی به من گفته و نه تنها استاد دانشگاه نیست بلكه در كار خرید و فروش تلفن همراه است. با این وجود جرأت نداشتم درباره مشكلاتم با پدر و مادرم صحبت كنم چرا كه آنها تمام مسئولیت و عواقب ازدواجمان را به عهده خودم واگذار كرده بودند تا این كه یك روز سعید بی دلیل مشت محكمی به چشمم زد كه كبودی ناشی از آن حكایت از درگیری و مشاجره شدید بین ما داشت.
پدرم پس از اطلاع از موضوع ناچار به كمك آمد. وقتی سفره دلم را برای او پهن كردم، اشك از چشمانش جاری شد. او پس از اطلاع از مشكلات روحی و روانی و رفتارهای شوهرم مرا مجبور به جدایی كرد. من هم برای رهایی از رنج و سختی ها و زندگی جهنمی با بخشیدن مهریه ام از او طلاق گرفتم. حالا نیز با یادآوری گذشته و بی توجهی به توصیه های دلسوزانه پدر و مادر و اطرافیان وقتی گذشته ام را مرور می كنم و به یاد عشق اینترنتی ام می افتم زندگی ام را بر باد رفته می بینم و افسوس كه دیگر پشیمانی سودی ندارد اما ای كاش ...
فاطمه وثوقی
روزنامه ايران
نوشته شده توسط( حامد) castilla_ht در انجمن عشق سرا
لینک مطلب در انجمن عشق سرا کلیک کنید
با تشکر دوست دار همه ای شما مهدی
یک خاطره از سارای عزیزم....برای اشتی کردن........

یک خاطره از سارای عزیزم....برای اشتی کردن........
توضیح: این خاطره رو من برای اولین بار هست روی نت می زارم
البته این خاطره رو من قبلا نوشتم که تاریخ نگارشش در اخر این خاطره هست
و من و ببخشید اگر نحوه نگارش این خاطره شاید خوب نباشه
اون خاطره نویسی من از الان هم بد تر بود..اما خوب می نوشتم
اما این هم خاطره ای زیبای من و به یادماندنی من و سارا.......
...........امروز باز هم یاد خاطرات گذشته افتاده ام و به سارا فکر می کردم که نا گاه یاد خاطره ای افتادم که دو ست دارم آن را بنگارم و حال خواهم نگاشت . یادم مییاد یکی از روزهای خوشی که با سارا داشتم نمی دانم یعنی حال هرچه فکر می کنم یادم نمی یاد سر چه موضوئی با سارا قهر کردم و به خودم قول دادم که دیگه تا آن نیاد و از من نخواد با او صحبت نکنم و مثل یک غریبه با او برخورد کنم البته این و بگم درسته که همیشه سارا ناز من را می کشید ولی خدا می داند ان مدتی که من با سارا حرف نمی زدم چه حالی داشتم مثل دیوانه ها یا بهتر بگم مثل خود مجنون راستی تا برسم به خاطره خودم یاد یک مطلب از مجنون افتادم که ترجیح میدهم که اول ان را بیان کنم آری می گویند روزی به لیلی خبر می دهند که مجنون آواره بیابان ها شده است و لب به غذا نمی زند و همیشه شعر می خواند اگر تو بتوانی به دیدار او بروی حال او خوب خواهد شد لیلی به طرف بیابان راه افتاد گشت و گشت تا مجنون را پیدا کرد هنوز به مجنون نزدیک نشده بود که مجنون رو به لیلی می کند و می گوید لیلی برو و من را با عشق خودت تنها بگزاز زیرا اگر تو بمانی دیگر عشق مان هم از بین میرود و من دیگر چگونه به عشق تو از درد ناله کنم برو و عشقت را برای من بگزار لیلی چون چنین شنید رفت تا مجنون را با عشق خودش تنها بگزارد .
حالا می رسم به خاطره خودم 3 روز می شد من با سارا قهر بودم و جواب او را نمی دادم روز چهارم دیدم یکی از دوستان سارا به نزد من در پارک آمد من در آن لحظه داشتم به سارا فکر می کردم که او آمد و من را صدا زد من از کنار دوستانم بلند شدم و به طرف او رفتم او به من یک نامه داد گفت که سارا از تو اجازه می خواهد و گفته اگر تو نخواهی کاری نخواهم کرد گفتم مطلب چیه گفت دیروز وقتی سارا به خانه می آمده یک پسر جلوی آون و می گیره واز او می خواهد که با او دوست شود و این نامه را به سارا می دهد و سارا از من خواسته به شما بگوییم که او چکار کند آیا شما اجازه می دهید .من در آن لحظه خیلی عصبانی شدم و گفتم به او بگو از نظر من هر کاری می خواهی بکن ولی یادت باشه من همیشه برایت آرزوی موفقیت دارم و او رفت و من وقتی که تنها شدم نامه را باز کردم وهمینطور چشمم به نامه افتاد فهمیدم خط خودش بود ولی با یک مقدار تغیر در ان که می خواست من رو گمراه کنه ولی در عین حال تمام حرفهایش را به من زده بود ظهر گذشت حوالی عصر بود که آمدم از در خانه آنها رد بشم راستی این و بگم من و سارا باهم یک قرار داشتیم او می دانست که اگر صدای کشیده شدن کفشی به زمین را شنید من منتظر او هستم دیدم سارا در را باز کرد ولی در دفعه اول من فقط نگاه عمیقی به او کردم و رد شدم سارا می دانست من دوباره بر می گردم پس او هم منتظر آمدن من بود تا به او رسیدم او سلام کرد من هم مثل ادمهای دلخور جواب سلامش رادادم و نامه را به او دادم و گفتم سارا از نظر من اگر دلت با اوست برو من مزاحمت نمیشم و برات آرزوی موفقیت می کنم سارا اشک در چشمانش حلقه زد شاید توقع این حرف را نداشت شاید می خواست من به او بگوییم که می دانم می دانم ان نامه تقلبی است و خودت نوشتی سارا با حالتی گریان آن نامه را در دست خود صد پاره کرد و به طرف من پاشید و گفت این هم از نامه ولی من قصدم دوستی با کسی نبود فقط می خواستم تو بدانی (البته منظورش از تو بدانی معنی نهفته در نامه که خودش نوشته بود بود) توضیحی بدم دویست متر بعد از خانه ای سارا یک دبیرستان دخترانه بود و در ان لحظه دبیرستان تعطیل شده بود و دختر ها ان دبیرستان در درب دبیرستان منتظر امدن اولیای خود برای رفتن بوددند و تمامی حرکات من و سارا رو مشاهده می کردنند و شاید وقتی سارا نامه را صد پاره کرد و به طرف من ریخت انها پیش خود فکر کردنند که من می خواهم با سارا دوست شوم و به او نامه داده ام و حالا سارا نامه ام را صد پاره کرده ...... و من هم از کار خودم پشیمان شدم و با سارا دوباره روزها را سپری کردم راستی چند روز هم که بعد از آن ماجرا من به دیدن سارا می رفتم و به دوستانم هم سپرده بودم که اگر کسی با این مشخصات دیدید او را نگه دارید تا من برسم ولی هیچ وقت کسی او را ندید یعنی ان آدم خیالی که سارای من با این پلتیک کاری کرد که دوباره باهم باشیم
ودر آخر یک سخن به سارا عزیز من
یک دنیا یک دنیا عاشقم من بدون که به عشقت صادقم من
تو مست خویش و من مست عشقم اگر نباشی من می میرم بیا که عمر از سر گیرم
تا هستم با یادت شادم آخه دل بر تو دادم دیگه از دنیا آزادم
خواننده: سروش
نوشته شده در تاریخ 1384/6/8
روز های بودن و نبودن با s ای که من براش به تاریخ پیوستم!!!

بعد سکوتی تقریبا بیش از یک سال و نیم !! می خواهم باز سکوت شبهای بی کسی و روز های دلواپسی ام رو بشکنم
و براییت بنویسم
شاید برای خودم
برای اون ای که عاشقه .. اونی که دلشکسته است
برای اون کسی که ماهش سالهاست به سفر رفته
و هیچ امیدی به بازگشتش نداره
اما خدا رو چه دید ی
شاید روزی ماه تو هم امد
گرچه من سالهاست به انتظار دیدن ماههم ستاره ها را
می شمارم
می شمارم ستاره ها تا شاید تو....ستاره گشته باشی
هر چند که این مثال به تو و من نزدیک تر است
شنیده ای می گویند ستاره ای سهیل گشته ای!!!!
اری شاید من باید در میان ستاره ها به دنبال تو باشم !!!نه ماه
شاید.......................
در این ابتدا این متن ترانه را به شما عزیزان و ستاره ای زندیگم sتقدیدم می کنم
بذار خیال کنم هنوز
ترانه هامو میشنوی
هنوز هوامو داری و
هنوز صدامو میشنوی
هنوز صدامو میشنوی
بذار خیال کنم هنوز
یه لحظه از نیازتم
اگه تموم قصه هام
هنوز ترانه سازتم
بذار خیال کنم هنوز
پر از تب و تاب منی
روزا به فکر دیدنم
شبا پر از خواب منی
شبا پر از خواب منی
بذار خیال کنم تو دلتنگات
غروب که میشه یاد من میفتی
تویی که قصه ی طلوع عاشق
گفتی و دوست دارمو نگفتی
گفتی و دوست دارمو نگفتی
بذار خیال کنم منم
اون که دلت تنگه براش
اونی که وقتی تنهایی
پر میشی از خاطره هاش
اونکه هنوز دوسش داری
اونکه هنوز هم نفسه
بذار خیال کنم منم
اونی که بودنش بسه
اونی که بودنش بسه
دوباره فال حافظ و
دوباره توی فالمی
بذار خیال کنم بی تو
اگر چه بی خیالمی
اگر چه بی خیالمی
بذار خیال کنم تو دلتنگات
غروب که میشه یاد من میفتی
تویی که قصه ی طلوع عاشق
گفتی و دوست دارمو نگفتی
گفتی و دوست دارمو نگفتی
از اینجا هم می تونید این ترانه ای بسیار زیبا را از احسان خواجه امیری گوش کنید
دوستان از این لینک می توانید در این بحث در انجمن عشق سرا ، در ،انجمن محفل عاشقان، شرکت کنید
کلیک کنید