قسمت :10 روز جدایی
....یک روز یکی از دوستان به من خبر شومی را داد که بدنم به لرزه افتاد من نمی خواستم سارا را از دست بدهم فقط از او دلگیر بودم خبر این بود که مهدی من که از آنطرف رد می شدم دیدم که آنها دارند وسایلشان را می برنند من دیگر نتوانستم طاقت بیاورم و به طرف خانه آنها روانه شدم در بین راه از خودم و سارا گله می کردم که چرا نباید او به من می گفت در دلم به خودم می گفتم حتمنا دیگر مرا نمی خواهد البته این و بگم من اون روزی که سارا رفتار بدی با من کرد را هیچ گاه فراموش نمی کنم چرا که سارا هیچگاه از این گونه عادات نداشت و من در اصل او را بخشبده بودم فقط منتظر بودم که خودش دوباره به پیش من باز گردد ولی او نیامد و حالا که این خبر جان فرسا را می شنیدم دیگر حتی به خودم و به عشق شک کردم که ایا من عاشق نیستم یا او معشوق من نیست ایا او مرا بازی داده یا نه این حرفه نیست مشکل از جای دیگری است نمی دانم در بین راه با خودم کلنجار می رفتم که خوب بروند ولی انها مرا دست کم گرفته اند تا آن سر دنیا هم بروند خواهم رفت ولی باز هم رفتنشان را جدی نمی گرفتم به خیالم که اینها همه دروغ هستتند و من فردا هم سارا را خواهم دید در این افکار بودم که دیدم که یک ماشین یک مقدار وسایل آخری را برد من فقط رد شدم و به پارک رفتم و دوباره با دوستم به طرف خانه آنها رفتم تا شاید او را ببینم هنوز به خانه آنها نرسیده بودم که دیدم سارا به طرف من می آید نرسیده به خانه آنها یک تیر چراغ برق وجود داشت که سارا کنار تیر ایستاد تا با من صحبت کند و تا اینکه من رسیدم سارا به من سلامی کرد نمی دانم در ان لحظه باور نمی کردم که آنها دارنند میروند یا اینکه غرور بیجا مانع جوابگویی من به او شد هنوز هم نمی دانم سارا بعد از سلام که من جوابی ندادم باز گفت مهدی ما داریم میرم نمی خواهی برای آخرین بار هم با من صحبت بکنی پس این را بدان مهدی جان دوستت دارم و من از تو بابت این سالها اگر بدی به تو کرده ام من را ببخش باز من جواب ندادم خواستم که بروم باز سارا گفت مهدی حداقل اگر جواب سلامم را نمیدهی حداقل یک خداحافظی با من بکن من دارم از این جا میروم یک چیزی بگو که من بفهمم که منو بخشیدی ولی امان از این غرور من بجای اینکه این ناراحتی ها را از دل او در بیاورم رو به او کردم وگفتم سارا داری میری برو بدون که با من بد تا کردی دیدم که سارا اشک از چشمانش جاری شد ولی از جایش تکان نخورد مثل این بود که می خواست آخرین قدمهای من را ببیند وقتی که از او دور شدم که در کوچه بعدی بپیچم او به داخل خانه رفت من هم به خانه تا در ظلمت و تاریکی اتاقم تا می توانم عقده های دلم را خالی کنم افسوس که در این کار موفق نبودم و نتوانستم سارا بهتر بگوییم سارای عزیزم را به فرته فراموشی بسپارم از اینجا می خواهم کمی خلاصه تر از قبل ادامه بدهم گرچه می دانم تا حالا خیلی کوتاه گفته ام شاید چیزی حدود 1/1000 ماجرارا باز هم کوتاهتر خواهم گفت..........
ادامه دارد........
منتظر نظرات شما عزیزان هستم. شما عزیزان که لطف می کنید و سر می زنید لطفنا نظر هم بدهید.خوشحال می شوم
+ نوشته شده در
شنبه سی ام مهر 1384ساعت 11:10 قبل از ظهر توسط <-<
مهدی>->
|
قسمت: 9 روز های تنهایی یادی از خاطرات گذشته
وکرده و از سرکوچه شما بطرف خانه می رود می دانستم که سارا دوباره می خواهد آشتی کنند ولی من هنوز از او دلخور بودم پس من هم نرفتم البته این را بگم که من همیشه قبلا دوروبر خانه سارا بودم ولی این سری نزدیک 2 ماه می شد که من به آنطرف نرفته بودم و سارای بیچاره فکر می کرد که من برای ندیدن او در خیابان ....میاستم ولی اشتباه می کرد من با دوربین پدرم که سالها بود آن را داشت برمی داشتم و از در خانه سر کوچه و سارا را میدیدم که همین جای دلخوشی داشت روزها پشت سر هم می گذشتند ولی در روابط من و او هیچ جای امیدی نبود مخصوصا خیلی ها از این موقیت سو استفاده را می بردنند مثلا یکی از دوستان صمیمی خودم که از بچگی با هم بزرگ شده بودیم من آنقدر به او اطمینان داشتم که به کس دیگری نداشتم یا بهتر بگم حفش و می خریدم ولی او هم به من و سارا بد کرد داییم بیخ گوش من زمزمه می کرد همانند یک شیطان که مهدی سارا تو را دوست ندارد او تو را به بازی گرفته یا تو می دانی که از روزی تو به انطرف نمیری او چکار می کند ....من می گفتم دیگر پشت سر سارا حرف نزنید و الا با وجود دوستی بینمان چشمهایم را خواهم بست ولی دوباره از جای دیگر با نوع گفتاری دیگر می دونید چقدر بده که آدم به عشق خودش شک داشته باشه نه فکر نم کنم بشه اسم اون شخص رو آدم گذاشت مثل من ولی باز این و بگم با اینکه چند نفر روی ذهن من کار می کردنند ولی باز من عاشقانه سارا رو دوست داشتم و به هیچ قیمتی حاضر به جدای نبودم منتظر بودم تا خود سارا پیش قدم بشه نه مثل اینکه این دفه موضوع فرق می کنه سارا که نه سایشم نمیاد نمی دونید چی بگم سارا وقتی می خندید چه زیبا بود و زیبا تر میشد قلبم میلرزید یا وقتی که عصبی می شد چقدر دوست داشتنی بود نمی دونید هروقت ادم عشقشو ببینه و همان حالت روز اول براش پیش بیاد قلبش بلرزه دست وپاش سست بشه آخ چه لذتی داره تو این روزا یاد گذشته زیاد میفتم یادم میاد
یکی از روزهای خوشی که با سارا داشتم نمی دانم یعنی حال هرچه فکر می کنم یادم نمی یاد سر چه موضوئی با سارا قهر کردم و به خودم قول دادم که دیگه تا آن نیاد و از من نخواد با او صحبت نکنم و مثل یک غریبه با او برخورد کنم البته این و بگم درسته که همیشه سارا ناز من را می کشید ولی خدا می داند ان مدتی که من با سارا حرف نمی زدم چه حالی داشتم مثل دیوانه ها یا بهتر بگم مثل خود مجنون راستی تا برسم به خاطره خودم یاد یک مطلب از مجنون افتادم که ترجیح میدهم که اول ان را بیان کنم آری می گویند روزی به لیلی خبر می دهند که مجنون آواره بیابان ها شده است ولب به غذا نمی زند و همیشه شعر می خواند اگر تو بتوانی به دیدار او بروی حال او خوب خواهد شد لیلی به طرف بیابان راه افتاد گشت و گشت تا مجنون را پیدا کرد هنوز به مجنون نزدیک نشده بود که مجنون رو به لیلی می کند و می گوید لیلی برو و من را با عشق خودت تنها بگزاز زیرا اگر تو بمانی دیگر عشق ممان هم از بین میرود و من دیگر چگونه به عشق تو از درد ناله کنم برو و عشقت را برای من بگزار لیلی چون چنین شنید رفت تا مجنون را با عشق خودش تنها بگزارد . حالا می رسم به خاطره خودم 3 روز می شد من با سارا قهر بودم و جواب او را نمی دادم روز چهارم دیدم یکی از دوستان سارا به نزد من در پارک آمد من در آن لحظه داشتم به سارا فکر می کردم که او آمد و من را صدا زد من از کنار دوستانم بلند شدم و به طرف او رفتم او به من یک نامه داد گفت که سارا از تو اجازه می خواهد و گفته اگر تو نخواهی کاری نخواهم کرد گفتم مطلب چیه گفت دیروز وقتی سارا به خانه می آمده یک پسر جلوی آن و می گیره واز او می خواهد که با او دوست شود و این نامه را به سارا می دهد و سارا از من خواسته به شما بگوییم که او چکار کند آیا شما اجازه می دهید .من در آن لحظه خیلی عصبانی شدم و گفتم به او بگو از نظر من هر کاری می خواهی بکن ولی یادت باشه من همیشه برایت آرزوی موفقیت دارم و او رفت و من وقتی که تنها شدم نامه را باز کردم وهمینطور چشمم به نامه افتاد فهمیدم خط خودش بود ولی با یک مقدار تعغیر در ان که می خواست من رو گمراه کنه ولی در عین حال تمام حرفهایش را به من زده بود ظهر گذشت حوالی عصر بود که آمدم از در خانه آنها رد بشم راستی این و بگم من و سارا باهم یک قرار داشتیم او می دانست که اگر صدای کشیده شدن کفشی به زمین را شنید من منتظر او هستم دیدم سارا در را باز کرد ولی در دفعه اول من فقط نگاه عمیقی به او کردم و رد شدم سارا می دانست من دوباره بر می گردم پس او هم منتظر آمدن من بود تا به او رسیدم او سلام کرد من هم مثل ادمهای دلخور جواب سلامش رادادم و نامه را به او دادم و گفتم سارا از نظر من اگر دلتت با اوست برو من مزاحمت نمیشم و برات آرزوی موفقیت می کنم سارا اشک در چشمانش حلقه زد شاید توقع این حرف را نداشت شاید می خواست من به او بگوییم که می دانم می دانم ان نامه تقلبی است و خودت نوشتی سارا با حالتی گریان آن نامه را در دست صد پاره کرد و به طرف من پاشید و گفت این هم از نامه ولی من قصدم دوستی با کسی نبود فقط می خواستم تو بدانی (البته منظورش از تو بدانی معنی نهفته در نامه که خودش نوشته بود بود) و من هم از کار خودم پشیمان شدم و با سارا دوباره روزها را سپری کردم راستی چند روز هم که بعد از آن ماجرا من به دیدن سارا می رفتم و به دوستانم هم سپرده بودم که اگر کسی با این مشخصات دیدید او را نگه دارید تا من برسم ولی هیچ وقت کسی او را ندید یعنی ان آدم خیالی که سارای من با این پلتیک کاری کرد که دوباره باهم باشیم
ودر آخر یک سخن به سارا عزیز من
یک دنیا یک دنیا عاشقم من بدون که به عشقت صادقم من
تو مست خویش و من مست عشقم اگر نباشی من می میرم بیا که عمر از سر گیرم
تا هستم با یادت شادم آخه دل بر تو دادم دیگه از دنیا آزادم
ادامه دارد........
منتظر نظرات شما عزیزان هستم. شما عزیزان که لطف می کنید و سر می زنید لطفنا نظر هم بدهید.خوشحال می شوم
دوستانی که علاقه به تبادل لينک دارند لطفنا با من تماس بگيرنند .دوستدارتان مهدی
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 11:9 قبل از ظهر توسط <-<
مهدی>->
|
قسمت :8 روز های سردرگمی
من آن روز خیلی از حرف های سارا ناراحت شدم و تصمیم گرفتم که دیگر به سراغ او نروم غافل از اینکه هرروزی که من سارا را نمی دیدم حالت یک مرده متحرک را داشتم در آن زمان من گاهی از اوقات بیکاریم رادر کار خانه شوهر خاله ام کار می کردم تا اینکه خورد خورد نیروی من تمام می شد یک روز صبح که سوار ماشین کارخانه شدم برادر شوهر خاله ام آقا منوچهر به من گفت مهدی خیلی رنگتت پریده می خواهی امروز نیایی ولی من قبول نکردم راهی کارخانه شدیم ولی حدود ساعت 10 بود که من قدرت خود را از دست دادم و چشمانم به یک باره به سیاهی رفت دائی جواد تا من و در این حال دید سریع زیر بغل من رو گرفت و به طرف ساختمان اداری برد و من روی زمین دراز کشیدم تا حالم بهتر بشه دائی جواد هم به خیال اینکه من قند خونم پایین افتاده برای من یک لیوان آب قند درست کرد و به من داد در همین هین بود که پسر خاله ام مسعود آمد راستی آن روز ماشین کار خانه نبود پسر خاله ام که می شود بگوییم دوران کودکی و قسمتی از نوجوانی را با او بزرگ شدم سریع یک ماشین خبر کرد تا من را به خانه برسانند ولی هر چه سعی کرد که من رابه اورژانس ببرد من قبول نکردم وقتی به خانه رسیدم دیگر چیزی نفهمیدم و بیهوش یا بخواب رفتم وقتی که چشم باز کردم مادر و خاله ام را بالای سرم دیدم خاله احوالم را جویا شد و پدرم آن روز من را به زور به دکتر ببرد و من 2 روز استراحت کردم تا حالم کمی بهتر شود و روزها می گذشت ولی اینبار من قصد آشتی با سارا را نداشتم( البته این هم موقتی بود ) یک روز یکی از دوستان به من خبر داد مهدی سارا ....چند روز است مسیر رفتن به خانهاشان را عوض کرده و....
ادامه دارد.....
دوستانی که علاقه به تبادل لينک دارند لطفنا با من تماس بگيرنند .دوستدارتان مهدی
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 11:7 قبل از ظهر توسط <-<
مهدی>->
|
قسمت: 7 روز های سخت
و او می خواست به من یک مطلب را یاداور شود که من صدای ناله او را شنیدم انگار که مهری خانم او را نیشگون گرفته باشد او دیگر چیزی نگفت من فهمیدم که نمی تواند صحبت کند پس از او خداحافظی کردم تا بعد با او صحبت کنم
روز بعد طرف بعداظهر من با او تماس گرفتم او حال خوشی نداشت و مثل کسی بود که تمام دیروز را گریه کرده باشد او برای من گفت مهدی می دانی از مادرم بدم می آید او پدرم را نیز اینطور بیچاره کرده مهدی بخدا اگر پدرم می توانست با من و تو مخالفتی نمی کرد مهدی دیگر خسته شده ام و حرف های دیگری که نمی توانم انها را بنویسم نه از اینکه چیز بدی باشد از طرفی که دیگر خودم نمی توانم طاقت بیاورم پس به همین اکتفا می کنم. 5 روز گذشت من یک روز با سارا تماس گرفتم و به او گفتم که اگر فلان کار را نمی کردی بهتر بود یکباره دیدم او رو به من گفت تو چکاره من هستی که برای من تصمیم می گیری و... من باورم نمی شد این خود سارا باشد من خدا را شاهد می گیرم که هیچ گاه سارا روی حرف من حرذفی نمی زد چه برسد به اینکه بخواهد این گونه جواب من را بدهد آیا این همان سارا بود ..آن روز من نمی دانستم که سارا تحت فشار خانوادهاش می باشد ای کاش می دانستم این حرف ها معنی دیگری دارد که ندانستم .
من و سارا سابقه قهر های زیادی داشتیم که همیشه من قهر می کردم و سارای عزیزم به اصطلاح منت می کشید عجب لذتی داشت می دانید انسان زمانی که عاشق است با باهم بودن یک جور لذت می برد و با قهر کردن و فکر کردن بیشتر به معشوق خود یک لذت همراه با گیچی خاص خود
ادامه دارد.....
دوستانی که علاقه به تبادل لينک دارند لطفنا با من تماس بگيرنند .دوستدارتان مهدی
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 11:6 قبل از ظهر توسط <-<
مهدی>->
|
قسمت: 6 خبری که انتظارش را نداشتم
دل توی دلم نبود تا خاله به من رسید من از او سوال کردم ولی او جوابی نداد گفت در خانه جوابت را خواهم داد منهم مجبور به صبر کردن شدم خاله در خانه خبری را که منتظر شنیدنش نبودم یا اینکه نمی خواستم باور کنم به من داد و گفت مادر سارا حق دارد می گویید تا مهدی به سر بازی نرود و کاری برای خود دست و پا نکند از سارا خبری نیست نمی دانستم که چگونه احساسات خود را بروز بدهم فقط با حالتی افسرده از جای خود بلند شدم و گفتم من باور نمی کنم من باید خودم با مهری خانوم صحبت بکنم مادر و خاله هر چه کردنند نتوانستتند من را از این کار منصرف بکنند من از خانه بیرون امدم ( این را بگوییم من تا حالا هم نمی دانم که آیا خاله با مادر و پدرم همدستی کرده بودنند و خاله بجای خواستگاری آیا چیز های دیگری به مادر سارا گفته است یا نه ویا ایا مادر سارا چیزی گفته بود ؟؟ این راز را فقط خدا می داند بهر حال من از آنها گذشتم انشالله خدا نیز بگزرد ) تا به سر کوچه رسیدم و به ساندویچی سر کوچه رفتم چون هم با او دوست بودم هم اینکه او اگر من 2 ساعت هم صحبت می کردم چیزی نمی گفت چون می دانست من 3 برابر پول آن را به او می دهم بعد از حال و احوال من شماره منزل سارا را گرفتمگوشی را مهری خانوم برداشت سلام کردم جواب داد به مهری خانوم گفتم آنچه خاله ام می گویید درست است گفت بله و این را هم او اضافه کرد که اگر سارا قسمت تو باشد مطمئن باش تا که تو از سربازی بر گردی او نیز جای نرفته و اگر قسمت نباشد هر کاری بکنی درست نمی شود به او گفتم مهری خانوم من سارا را خیلی دوست دارم و بدون او نمی توانم زندگی کنم ولی او جوابی نداد و به او گفتم شما که می خواهید من و سارا را از هم جدا کنید پس اجازه بدهید من برای اخرین با با او صحبت بکنم و او نیز قبول کرد و سارا را صدا کرد سارا تا گوشی تلفن را گرفت بعد از سلام گفت می دانی امروز چه کسی به اینجا آمده است گفتم می دانم....
ادامه دارد
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 11:5 قبل از ظهر توسط <-<
مهدی>->
|
قسمت :5 انتظار کشنده
نمی دانم که سارا در آن لحظه می دانست که چه پیش خواهد آمد که اصرار می کرد یک چند وقتی صبر کن مهدی ولی من گوشم نمی شنید و تلفن زدم با مادرش مهری خانم با او صحبت کردم هر چه می گفتم او چیز دیگری می گفت که شما هنوز به خدمت نرفته اید یا و... و من هم می گفتم که اگر شما موافقت کنید من بعد از اطمینان از داشتن سارا برای همیشه من به خدمت می روم و پدرم هم قول داده که اگر خدمتم را تمام کنم برای من یک مغازه باز میکند ولی کو گوش شنوا در درون خودم گریه می کردم که شما مرا نمی فهمید اگر سارا مال من باشد کوه هم نمی تواند جلوی اراده من را برای خوشبخت شدن سارایم بگیرد ولی انگار که کسی نمی شنید .
باز هم من کوتاه نیامدم آنقدر التماس و خواهش کردم که خوانواده راضی شدند خاله ام را برای این کار بفرستتند که من از خوشحالی داشتم بال در می آوردم و امید داشتم سارا نیز بتواند مادرش را راضی به این کار بکنند .ظهر بود که خاله به خانه ما آمد و نیز او را کنار کشیدم و از او خواهش کردم هر جور شده مهری خانم را راضی کند و هر انچه انها بگویند من راضی هستم حدود ساعت 4 بود که خاله راهی خانه سارا شد من باز هم با او اتمام حجت کردم و او راهی شد تا او برگردد من خدا می داند که چه حالی داشتم دیدم نمی توانم در خانه بمانم پس به سر کوچه در مغازه یکی از همسایه ها رفتم تا خاله با دستی پر برگردد البته خاله اکرم معرف بود که سر و زبان خوبی دارد که این جای امیدواری داشت.البته این را بگوییم که من می دانم در ان زمان سنی نداشتم ولی این را هم بگوییم ملاک عاشق شدن سن و سال نیست اصلا اینطور بگوییم تاریخ تولد کسی را نمی شود مبدا سن او قرار داد یکی را میبینی که با وجود مثلا 60 هنوز 20 سال سن دارد که خودم چنین آدمهای را می شناسم و از آنطرف میبینی انسانی با 20 سال سن مثل یک مرد 50 ساله است که این مربوط به ان چیزی است که من گفتم سن را از روی دل می توان تعین کرد نه چیز دیگری و تاریخ تولد که ملاک سن است چیزی فرمالیته است که ما بشر ها آن را وضع کرده ایم و در اینجا از شما مادر و پدرانی که این نوشته من را می خوانید از شما خواهش می کنم که با جوانانتان مهربان باشید که زندگی آنها در دست شما می باشد.
همینطور که منتظر خاله بودم به عشق خودم و سارا و زندگی ساده بدون تجملات البته متکی به عشقمان فکر می کردم هر لحظه برای من هزار سال بود پس چند بار تا در خانه سارا رفتم و دوباره برگشتم تا اینکه خاله از دور نمایان شد دیگر دل توی دلم نبود......
ادامه دارد.....
دوستانی که علاقه به تبادل لينک دارند لطفنا با من تماس بگيرنند .دوستدارتان مهدی
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 11:4 قبل از ظهر توسط <-<
مهدی>->
|
4 درد بی درمان
که من از خانه تا مدرسه و بقیه روز را تا 11تا12 شب مراقب او بودم و او هم مرا می دیید ولی سر یاری نداشت نمی دانم شاید هم می ترسید بهر صورت یک روز که هوا تاریک شده بود او داشت از سر کوچه پارک رد می شد که من به او سلام کردم ولی بر عکس همیشه که یک خنده تحویل من میداد و میرفت ولی این دفعه جواب سلام من را داد در آن لحظه می خواستم از خوشحالی بال در بیاورم و به همگان بگوییم که سارا جواب سلام من را داد یک باره سارا به من گفت اگر شماره تلفنی داری به من بده تا با شما تماس بگیرم باورم نمی شد ولی در یک آن فکر کردم دیدم که خانه ما تلفن نداره چکار کنم گفتم که ببخشید من شماره ندارم که به شما بدهم اگر شما لطف کنید شماره خودتان را به من بدهید ممنون میشم و من با شما تماس می گیرم مثل اینکه سارا دیگر از من نمی ترسید و احساس ارامش می کرد پس او شماره تلفنش را به من داد و به من گفت فردا عصر ساعت 5 با من تماس بگیر گفتم باشه حتمنا تماس می گیرم و او از من با همان لبخند همیشگی اش خداحافظی کرد دیگر نمی توانستم تاب بیاورم چیزی را که این همه مدت دنبال او بودم بدست اوردم مثل این بود که به تمام ارزو هایم رسیده ام .
یک موضوع کوچکی را دوست دارم در اینجا بیان کنم که من اگر این مدت را برای سارا صرف کرده بودم به راحتی اگر می خواستم می توانستم حداقل با 20 دختر دیگر دوست شوم ولی من سارا را مثل دوست دختر نمی دیدم و او همچون فرشته ای که روی زمین امده است می دانم که همین هم بود البته برای من شاید که شما با خواندن این مطلب خنده تان بگیرد پس بدانید که عاشق واقعی نبوده اید همچون لیلی و مجنون .
دیگر نمی خواهم همه وقایع را تعریف کنم چون شاید نتوانم تحمل این رنج را بکنم و ان را نصف کاره رها کنم و چون دوست دارم این مطالب بعد از مرگ من بعضی ها را با واقعیت زندگی من اشنا کند پس گزیده می گوییم .
من به چیزی که می خواستم رسیده بودم ولی این برای من کافی نبود چون که هر روز که بیشتر سارا را می دیدم از عشق من کم که نمی شد هر روز به آن افزوده می شد وقتی که می دیدم سارای من چه روح بزرگی دارد به خود می بالیدم نشد که سارای من روی حرف من حرف بزنند در اینجا خدا را شاهد می گیرم که بار ها پیش امد که سا رای من با چشمانی گریان به خانه می رفت همچون الان من که با چشمانی گریان این مطالب را تایپ می کنم .سارای من تا بودی ندانستم رفتی و دانستم زمان می گذشت و عشق من به سارا و عشق سارا به من بیشتر می شد تا به زمانی رسید که دیگر زمان لبریز شدن آن بود دیگر من نمی توانستم طاقت بیاورم دوری از او را پس تصمییم خود را گرفتم که با مادر او صحبت کنم که با مخالفت پدر و مادرم روبرو شد ولی من دست بردار نبودم سارا را می خواستم چه شبهای در کوچه ها همچون مجنون شعر می خواندم و می رفتم و گاهی نیز خود را از درد به دیوار میکشیدم می خواندم .... من هنوز در به در شهر غمم شبمم از هر چی شبه سیاه تر یا می خواندم ای که بی تو خودمو تکو تنها میبینم وبیشتر اوقات هم می خواندم شعر مسعود فردمنش را که می گفت آهای کلاغ غارغاری تورو چه به باغ درباری سکه نداری نون می خوای عاشق مهربون میخوای خوش بود دلم دوستم داری میگن که تو حق نداری یک دل خوشی داشتم آنم گرفتنش آنوا پیغام رسید از آنورا آهای کلاغ غار غاری تورو چه به باغ در باری ...و یا .......
با سارا در میان گزاشتم که من می خواهم خودم با مادرت صحبت کنم نمی دانم که سارا در آن لحظه می دانست که چه پیش خواهد آمد.........
ادامه دارد منتظر نظرات شما عزيزان هستم
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 11:3 قبل از ظهر توسط <-<
مهدی>->
|
3 نگهبانی
از صبح یک مقدار با فاصله از خانه آنها کشیک می دادم که او را ببینم که بعد ازحدود شش یا هفت ساعت نزدیک های ظهر او را دیدم ولی از او رفتاری ندیدم که مثل خودم باشد فقط او نیز من را با چشمانی گرم بدرقه می کرد که همان نگاه ها کافی بود تا وجود من را به اتش بکشد .نمی دانم چرا خجالت می کشیدم که به کسی راز خود را بگوییم نمی دانم . بهر صورت دیگر از آن زمان جای من در پارک نزديک محل سکونت آنها شده بود و به خاطر من بچه های محل ما یا همان دوستتان قدیمم پاتوق خود را از جای قبلی به آن پارک تغیر دادنند نمی دانم شاید انها هم حس کرده بودنند که من چه بلائی به سرم آمده است . روزها میگذشت ولی در ارتباط من و او هیچ جای امیدی نبود البته به نظر خودم در آن زمان راستی یادم رفت این را توضیح بدم که او یا همان سارای من یک اخلاق داشت که باعث شده بود هر کس برای خود خیالاتی در سر بپرورانند البته من اینها را از یکی از دوستانم شنیدم ودر عمل هم دیدم او دختری بود شاد و بشاش که هیچگاه خنده از روی لبهای او دور نمی شد و همین امر بود که گفتم بعضی از آدم های بی ظرفیت خیالات واهی کنند و یا پشت سر او هر چه می خواهند بگویند البته تا زمانی که من نبودم پس برای من هم مهم نبود ولی از زمانی که دیدم عاشق او شده ام او را مدام می پائیدم که کسی اورا اذیت یا آذار ندهد و اگر هم می خواست این کار را بکنند با من طرف بود و منی که سرم برای دعوا درد می کرد و از همه مهم تر دوساتنی را پشت سر خود داشتم که همه به من احترام می گذاشتتند و بخاطر من در طول تمام این دورانی که خواهم گفت پشت سر من باششند. شاید چیزی را می گوییم باور نکنید سارا با اینکه گفتم آدمهای احمق پشت سر او حرفهایی درست کرده بودنند و بعضی ها پا را فرا تر از این می گذاشتتند و ادعا رفاقت با او را می کردنند ولی سارا این نبود که آنها می گفتتند او درست است همیشه می خندید و همین خنده باعث این حرفها شده بود و هر کس این خنده را برای خود جوری معنی می کرد تمام اینها بعد از مدت یک ماهی که من او را تهت نظر داشتم برای خودم ثابت شده بود دوما او در آن زمان سنی نداشت که به این حرفها بخورد .باور کنید یا نکنید من هر زمان که به پانصد متری خانه آنها می رسیدم همان حالت روز اول را پیدا می کدم و دیگر اینکه من او را برای برطرف کردن امیال شهوانی نمی خواستم با اینکه او آنقدر زیبا بود که اگر به شما بگوییم که او در مدرسه ای درس می خوانند همیشه از لحاظ خوشکلی نفر اول یا دوم آن مدرسه بود البته بدون اغراق خیلی ها بودنند که می خواستتند که با او دوست شونند ولی او نمی خواست که با آنها دوست شود شاید هم به آنها اعتماد نداشت بهر صورت می روم دوباره سر اصل مطلب .
خلاصه کنم یا فاکتور بگیرم که چه دعوا های داشتم تا از سارای خودم دفاع کنم که موفق هم شدم .....
حالا که حدود چهل روز می گزرد .......
ادامه دارد.
دوستان منتظر نظرات شما عزيزان هستم مهدی
+ نوشته شده در
شنبه نهم مهر 1384ساعت 11:2 قبل از ظهر توسط <-<
مهدی>->
|
2 روز آشنایی
جریان دیدار ماکه به نظر من بهترین روز زندگی من در آن زمان حساب می شد که اکنون هم چنین است من در آن روز 16 سال بیشتر نداشتم که او را دیدم فقط دیدم آن روز.............ظهر بود ساعت حدود 1 بعالظهر بود که یکی از دوستان نزدیکم به دنبال من امد که با هم به جائی که او کار داشت برویم با اینکه آن روز حال خوشی نداشتم قبول کردم با او تا خانه یکی از دوستانش رفتیم و در حال برگشت بودیم که او به من پشنهاد داد که به پارک نزدیک خانه مان برویم و ساعتی را آنجا بگزرانیم گفنم برویم من هستم رفتیم و در پارک که ظاهرنا کسی نبود به جز تعداد اندکی که آنطرف تر نشسته بودنند بچه همین محل بودنند ولی چون سن آنها از ما بیشتر بود پس با آنها آشنائی اندکی داشتیم ..من و علیرضا رفتیم در قسمت جنوبی پارک نشستیم ساعتی گذشت که با هم از هر دری صحبت کردیم یکباره دیدم که در پارک شلوغ شد آره دعوا شده بود پس رفتن را به ماندن ترجیح دادیم از پارک بیرون آمدیم تا به خانه بریم ولی هنوز وارد کوچه بعدی نشده بودیم که دیدم علیرضا دوستم با دست زد تو سر یک پسر بچه را که در خانه اشان ایستاده بود گفتم که چرا این کار را کردی گفت زبان درازی کرد منهم ادبش کردم در همین حال بودم که دیدم در خانه باز شد و یک دختر زیبا با چشمانی زیبا در را باز کرد و برادرش را به داخل خانه هدایت کند که من تا چهره او را دیدم برای ساعتی یا ثانیه ای هنوز هم نمی دانم که چقدر طول کشید یک باره قلبم به لرزش افتاد و هر لحظه سرعت ضربان آن بیشتر می شد و پا هاییم سست شده بود ولی هر جور بود خود را به زمین می کشیدم علیرضا دوستم که تعجب کرده بود می گفت چطورت شده من هنوز خودم هم نمی دانستم که چطورم شده بود آن هم فقط با دیدن آن دختر به هر صورت از دوستم علیرضا خداحافظی کردم و خودم را سریع به خانه رساندم دیگر چهره ان دختر که هنوز اسم او را نیز نمی دانستم از جلوی چشمم دور نمی شد .... هر جور بود خود را به حمام رساندم و دوشی گرفتم و صورت خود را صیقلی کرده و از حمام بیرون آمدم ولی باز هم آن حالت از من دور نمی شد احساس می کردم که بدون وجود این دختر زندگی نمی توانم بکنم هر چه بود گذشت صبح خیلی زود از خانه بیرون زدم که شاید خبری از او به دست اورم .
ادامه دارد.
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 11:1 قبل از ظهر توسط <-<
مهدی>->
|
مقدمه 1
من مهدی متولد 1356در یک روز سرد زمستانی پا به ا ین دنیا گذاشتم راستی تا یادم نرفته باید بگویم که پدر و مادر من برای اینکه من یک سال از مدرسه و خدمت عقب نیفتم شناسنامه من را با تغیر نام ماه از دی به شهریور به ثبت دادند.
من در این مطلب نمی خواهم از زمان کودکی خود صحبت کنم و این را واگزار به مطلب دیگری که خواهم نوشت ولی در اینجا می خواه از زمانی که عشق را شناختم صحبت را از کنم نه شاید بهتر باشد که حداقل یک مقدار به عقب تر بروم تا مطلب برای همه بهتر بیان شود.
من در زندگی هرچه نداشته باشم یا نداشتم حداقل از نعمت پدر و مادری دلسوزی که از زمانی که من به یاد می اورم همیشه هر دو پای به پای هم کار کردنند تا به زمان باز نشستگی برسنند من صاحب یک خواهر خوب و مهربان و دلسوز با اینکه سنی ندار ولی از شعور بالای برخوردار است و سه برادر که همه آنها را دوست می دارم و حتی بعد از مرگ هم آنها را دوست خواهم داشت با اینکه بار ها حس کرده ام که بعضی از آنها که نمی خواهم نام از کسی بیاورم آنچنان که من هستم نیست ؟؟؟؟؟البته این فقط یک تصور بیش نیست شاید هم من اشتباه می کنم .....نمی دانم چرا ازمانی که می خواهم اصل مطلب را بنویسم هی به بی راه می روم ولی باید به اصل مطلب بپردازم حال از آن زمان شروع می کنم یا علی مدد .
تا آن روز اصللا نمی دانستم که عشق چه رنگ و چه شکلی دارد گرچه قوائد عشق را می دانستم ولی از آن گریزان بودم حتی بار ها هم از طرف اشخاصی به من اظهار عشق شده بود ولی من عاشق نبودم گرچه از زمان بچگی در درون خودم احساس کمبود محبت می کردم ولی با این حال عاشق نبودم نمی دانستم که دل عاشق اگر بشکند پیوند زدنی نیست . قبل این موضوع که خواهم گفت که از میان دوستانی که داشتم دو نفر بودنند که به قول خودشان عاشقانه من را می خواستتند ولی ....افسوس که من قدر آنها را نمی دانستم و در نتیجه منجر به شکستن دل انها می شد ولی من فقط احساس دلسوزی می کردم نه احساس دیگری هم اکنون که این مطالب را می نویسم آن دو نفر سالها است که ازدواج کرده انند و من ماندم تنها یک خاطره از یک عشقی باور نکردنی منظورم آن دونفر نیست بلکه شخص ثالثی را می گوییم .
ادامه دارد.
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 10:59 قبل از ظهر توسط <-<
مهدی>->
|
|