تبليغاتX
مردی با خاطراتش

 

 

 

 

 

درباره وبلاگ

 

دوستان عزیز این وبلاگ وبلاگ مدیر سایت عشق سرا یا همان عاشقی می باشد
من در این وبلاگ در گذشته حرف های دلم را برای شما عزیزان می نوشتم
و حالا نیز همان کار را خواهم کرد
اما در کنار نوشتن حرف های دلم این وبلاگ محلی می باشد برای اعضای سایت عشق سرا
در زمان های که سایت عشق سرا با مشکلی روبرو شود این دوستان می توانند از طریق این وبلاگ مشکل را پیگری و از ان اگاه شونند
این هم ادرس سایت عشق سرا
www.asheghi.ir

این هم شعری ..شاید حرفی از حرف های دل من

موفق باشید

من نگویم که به درد دل من گوش کنید ..
بهتر ان است که این قصه فراموش کنید ..
عاشقان را بگزارید بنالند همه...
مصلحت نیست که این زمزمه خاموش کنیم...

---------------------------
ادرس های این وبلاگ:

ادرس اصلی و اختصاصی

www.eshgh.uni.cc

************
ادرس مستقیم از بلاگفا

www.mehdi56sara.blogfa.com
www.mehdi56sara.blogfa.ir
**********
ادرس های پشیبان

www.mehdi56sara.tk
www.asheghi.tk


***********
اگر زمانی ادرس دامین اصلی در دسترس نبود می توانید از ادرس سایت بلا گفا وارد این وبلاگ شوید..

با تشکر مهدی مدیریت سایت
و زیر مجموعه های عشق سرا

 
 

 

مطالب پیشین

 
فروردین 1387
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
اسفند 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
 


 

 

لوگوی سایت

  لينك به ما



لوگوی دوستان




 


 

 

 

 

 

 

 

 
قسمت : 22 روزی که ....

 داشتم دیوانه می شدم انگار کسی داشت گلوییم را می فشرد چشمانم همه جا را سیاه می دید .می خواستم فریاد بزنم ولی ان بغض کهنه راه گلویم را سد کرده بود ..نمی دونم چه وقت گزشت دیدم حمید داره صدام میکنه مهدی مهدی.صدای حمید رو می شنیدم ولی خودش رو نمی تونستم ببینم .چی شده با دوستت حرفت شده بگو چه خبر شده من جواب نمی دادم.حمید همچراغم دست من را گرفت و به طرف اتاق عقبی مغازه برد اتاقی 12 متری که با یک قالی فرش شده بود .جای بود که من در اون گاهی اوقات تنهایامو با اون  دیوار ها می گفتم حمید گفت مهدی دارز بکش تا من بیام بعد خودش یک بالشت زیر سرم گزاشت و رفت.من هنوز از حالت شوک بیرون نیامده بودم قدرت تکلم نداشتم همه جا رو سیاه میدیدم .حمید با یک لیوان اب قند اومد گفت مهدی بخور لیوان رو چسپوند به دهنم ولی من نمی تونستم چیزی بخورم ولی بزور اون یک مقدار اب قند به من داد ..کم کم داشتم همه جا رو میدیدم چشمان نگران حمید رومیدیدم که بالای سر من نشسته .حمید دوست خوبی بود بار ها از خدا خواسته بودم که ای کاش من هم سن حمید بودم اخه اون 12 سال از من بزرگتر بود ..حمید گفت مهدی چطور شدی بگو ...من با صدای که از ته چاه بیرون میامد گفتم سارا1...سارا1...مرد......حمید با نگرانی که می شد از چشمانش خوند گفت چی؟مرد؟ گفتم مرد.همه چیز تمام شد ..گفتم زمانی که دوستم اومد پیشم بهم می گه که اون روزی داشته از خانه خاله اش بر می گرده میبینه سارا1 با یک پسر جوانی دارن میرن و اون چون جریان من و با سارا 1 می دونسته دنبال اون ها می ره و چیزی رو که نباید میبینه ......اره اون دیگه صاحب داره حمید اون از من نیست اون به من خیانت کرد ......اون همه بی وفای بس نبود حالا هم خیانت ....حمید حرف نمی زد فقط گوش می کرد آخه حمید خیلی ادم عقالی بود .کم حرف می زد وقتی هم حرفی رو می زد از روی حساب بود..حمید گفت مهدی مطمئن هستی .گفتم نمی دونم حمید ولی دوستمم دروغ نمی گه .حمید گفت اگه من جای تو باشم همینجوری حرف یکی رو قبول نمی کنم خودت باید تحقیق کنی اگه باز یکی دیگه همین حرف رو زد ان موقعه ....حمید گفت مهدی می خوام یک حرفی رو به تو بزنم ولی من اصلا نمی خوام تو رو نصیحت یا تو کارت دخالت کنم ولی چون مثل برادرم دوستت دارم بهت می گم ...مهدی جون تو زندگی هیچ وقت نگاه نکن به بالاتر از خودت مگر برای این باشه که از اون طرف درسی بگیری ولی به جاش نگاه کن ببین چه کسانی هستن که دوست دارن جای تو باشن ..تو الان .....که داری خیلی ها ندارن ...پدر و مادر دلسوز داری که همه ندارن و...........هیچ وقت نخواه که به بلای سرت نگاه کنی برای حسادت ....گفتم اگه خواستی نگاه کنی  فقط برای این باشه که بفهمی اونها چکار کردن تا توهم بتونی روزی مثل اون ها بشی...حلا این حرفی که بهت زدم تو عشقتم حساب کن ..سعی کن از دیگران چیزی یاد بگیری بجای حسادت......گفتم حمید من که هیچ وقت به کسی حسادت نکردم ..حمید گفت می دونم ولی خواستم بهت بگم بدونی اگه الان تو این مشکل رو داری خیلی ها هستن که از تو بیشتر مشکل دارن پس همه  خودشون رو باید بکشن..... حرف های خمید هنوز بعد از سالها دارن در گوش من صدا می دن حرف های که هروقت ناامید شدم به اون حرف ها فکر می کردم.......بگزریم...اون روز برای من شده بود یک شب تیره که حتی ماه دلش نمی خواست در بیاد ....هنوز 2 روز نگزشته بود که دوباره همین خبر رو شنیدم ....این دفعه دروغ نبود ...سارا برای من مرد تا من با روحش. یادش باشم و زجر بکشم..........الان چها روز و شبه که من خونه نرفتم  همش در مغازه بودم البته با در های بسته با خدای خودم صحبت می کردم

روحیه ام خیلی خراب شده بود داشتم از درون منفجر می شدم ولی یک

چیزی برام عجیب بود اره من خیلی صبور شده بودم نمی دونم شاید اشتباه می گم ..اشک چشمانم خشک شده بود ..اخه سارا1 برام اشکی باقی نزاشته بود ....و حالا از خدا یک چیز می خواستم سلامتی سارا1 از خدا می خواستم که با همسرش سالهای سال زندگی شادی داشته باشن  با اینکه به من بد کرده بود ولی من هیچ احساس کینه ای نداشتم برعکس هنوز هم اون رو دوست داشتم نه به چشم عشقم به چشم یک خواهر ..

امروز روز ششم  ولی من امروز مغازه رو باز کردم و با رحیه ای نسبتا خوب سر کار اومدم .اخه دیگه سارا نیست تا من رو عذاب بده اون برای من...

داشتم جلوی مغازه رو جارو می زدم دیدم سارا2 اومد بره مدرسه(دبیرستان) برعکس همیشه جلوی کوچه ایستاد و به من زل زده بود انگار او هم نگران حال من بوده دلم می خواست برم باهاش صحبت بکنم ولی ترس مانع از این کار می شد پس من هم نگاهش کردم اون از خیابان رد شد ولی هنوز داشت من رو نگاه می کرد  تا از من دور دور شد

من خودم خوب می دونستم عاقبت عشق جداییه پس این بار می خواستم عاشق نشم اگه هم میشم به کسی نگم شاید این بار بتونم به اون برسم اخه من از عاشق شدن می ترسیدم.می خواستم این بار مثل اون بار نباشه...

 

ادمه دارد.........................................................................

 

و این هم شعری زیبا برای شما

 

تا همیشه با تو.......

 

امشب هوای ساحل روحم چه بی ریاست

رویای او غم از دل من پاک کرده است

اندوه دوری از تپش یک نگاه ناز

دل را به رسم عاطفه نمناک کرده است

یادش بخیر دسته گلی از صداقتش

در لا به لای شهر وجودم نشسته است

دست مرا به رسم وفا سبز می فشرد

دستش اگر چه از غم یک عمر خسته بود

او رفت و کوچه های غریبانه زمان

در یک سکوت خسته و معصوم مانده اند

گل های سرخ عاطفه هم بی حضور او

در گردباد حادثه مظلوم مانده اند

از پشت ارزوی تمام بنفشه ها

ناگاه یک فرشته به فریاد دل رسید

دستان آسمانی خود را به رسم عشق

بر گونه غریب گل اطلسی کشید

احساس جز شکفته شدن ارزو نداشت

یک بار دیگر از تپش عشق خیره ماند

باران گرفت و نغمه موزون لطف او

یک صفحه از کتاب صفا را دوباره خواند

از ان زمان بهار دلم جور دیگریست

یک جای ان شکفتن و یک جای ان غم است

یک جای ان حضور شکوفای انتظار

جای دگر بلور شکوفای شبنم است

اما اگر بنفشه زیبای من نبود

ایا کسی به کوچه احساس می رسید؟

ایا صدای غربت این روح خسته را

نبلوفری نجیب و صمیمانه می شنید؟

باران لطیف و پرتپش ومهربان ببار

زیبای ات تداعی تصویر ماه اوست

تنها عبور ابی تو در دل زمان

گویای عشق پاک و دل بی گناه اوست

ای اسمان ابی قلب بهاریت

تا بیکران شهر صداقت پناه دل

ای چتر غنچه های شکسته ز درد عشق

ای چشم تو امید گل بی گناه امید دل

رویای عاشقانه پیوند با دلت

زیباترین  تجسم پایان خستگی ست

نبض لطیف عاطفه ات تا ابد رساست

این اوج روشنایی دنیای زندگی ست

بارن مهربان ات از دوردست عشق

بر روح پاک یاس امیدم چکیده است

فریاد انتظار مرا از گلوی عشق

حتی افق به رسم تواضع شنیده است

عطر عبور ابی ات از کوچه باغ عشق

گلبوته های یاد مرا ناز می کند

نیلوفر غریب نگاهت از اسمان

چشمان انتظار مرا باز می کند

نقاشی نگاه صمیمانه ات هنوز

مانده میان یاسمن ارزوی من

چشمان تو خلاصه اوج پرنده هاست

و قصه ایست از عطش جستجوی من

 تو رفتی و نگاه تو از شهر دل گذشت

من در حریم عاطفه ام پروانه ام هنوز

در باور حقیقت بی انتهای عشق

مجنون صفت به یاد تو دیوانه ام هنوز

  

 + نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 12:12 بعد از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


قسمت:21 یک خبر....

 قلبم داشت از سينه در ميومد. بس كه با حرارت مي زد از همان جا برگشتم تا از نزديك سارا2 رو نگاه كنم .سارا 2 همان طور كه دم در ايستاده بود دستانش را روي در گزاشته و به انها تكيه كرده بود انگار او هم مثل من طا قت ايستادن نداشت .در صورتش مي شد شرم و حيا را ديد او از خجالت سرخ شده بود گرچه من هم حالي بهتر از او نداشتم حالا روبروي او بودم همچنان نگاهم با نگاهش بود نه او دل مي كند نه من  ثانيه هامي گذشت يك ان به خودم امدم و با يك حالت خاصي به او لبخندي زدم چون توان كار ديگري را نداشتم و او هم با يك لبخند من را بدرقه كرد .در درونم غوغاي بود انگار همه كوچه و خيابان و شهر پر شده بود از بوي ياس بوي عشق ......به خانه رسيدم بر عكس هميشه اومدم پيش پدر مادر و برادرانم نشستم و شروع به خوش بيش كزدم همه تعجب كرده بودنند كه مهدي امروز چرا اينگونه شده  اخه نه كه من هميشه اول كاري كه ميكردم يك سلام بود و بعد رفتن به اتاق خاطراتم و حتي در اتاق را هم ميبستم ولي امشب حالم جور ديكري بود ...شب خوابيدم در خواب سارا 1 ديدم او داشت به من لبخند مي زد ولي من با گريه از او مي خواستم كه برگردد ولي انگار سارا1 صداي مرا نمي شنيد و فقط به من مي خنيديد  من انقدر گريه كردم داشتم حق حق مي زدم ....ناگهان از خواب پريدم ديدم بالشتم خيس خيس است انگار كه من اين گريه ها را در واقعيت كرده باشم.....شب ديگه خواب به چشمام نيامد  انگار ديوار هاي خانه داشتند من را در خود فرو ميكشيدند .بلند شدم لباسهايم رو پوشيدم و بدون اينكه كسي رو از خواب بيدار كنم .اومدم به پارك به پاركي گه تنها يادگار زمان سارا1 بود تا صبح در پارك با خدا حرف زدم و از او خواستم كمكم كنه تا شايد از اين عذاب بيرون بيام.....كم كم داشتم بيشتر به سارا نزديك  مي شدم نه اينكه او با من رفتارش فرق كنه نه من داشتم جذب نجابت و پاكي اين دختر مي شدم كه حتي بدترين پسر ها هم نمي تونستند پشت سر او حرف بزن اخه سارا1 خيلي من رو شكنجه داد هر روز برام يك مشغله اي درست مي كرد ولي اين سارا2 بجاي درست كردن درد سر  داشت اميد را در من دوباره زنده ميكرد...يادم مياد زماني بود كه سارا من رو رها كرده بود و من نا اميد از پيدا كردن او اينقدر در روحيه من اثر بد گزاشته بود كه من از دختر ها نفرت پيدا كرده بودم و جلوي دختر ها به دستي يك كاري مي كردم كه به حساب خودم اون دختر بفهمه كه من چقدر از دختر جماعت بيزارم ...چه روز هاي بود پر از شك و دودلي .يادمه بجاي اينكه ريشم رو كوتاه كنم بر عكس هميشه يك ته ريشي مي زاشتم با لباسي كه از جوراب تا پيراهنم هم مشكي بود .اگه بعضي ها ميگن مشكي رنگ عشقه ولي من ميگم مشكي رنگ جداي رنگ جداي دو دل داده ازهم..... ولي از زماني كه من سارا2 رو ديدم. ديدم دوباره به جنس مخالف بهتر شده بود حالا ديگه از دختر جماعت بيزار نبودم حالا به دختر ها احترام مي زاشتم چون ميديدم همه دختر ها بد نيستن ..آره سارا2 تو اين مدت كم تونسته بود نظر من رو تا حدي به اين دنيا عوض كنه ......همچنان كه روز ها مي گذشتتند يك روز يكي از دوستانم اومد در مغازه پيشم كمي با من حرف زد درد دل كرد و از عشق از دست رفته اش گفت و در اخر كه مي خواست بره يك حرفي رو كه من انتظار شنيدنش رو نداشتم به من زد..داغ شدم ...داشتم ديوانه مي شدم ...................

 

ادامه دارد......................................................................

 

 

 

باز هم يك شعر بسيار زيبا

 

بيا

 

بيا با هم بشينيم كنج يه شب

بشينيم.چند تا ستاره بشموريم

نشون شهر هميشه روشنو

به دلي كه غم نداره سپوريم

اگه مي خواي واسه هم بمونيم

بيا تو عطر گلا لونه كنيم

بيا رو لباي غمگين وفا

صداي گريه رو وارونه كنيم

بيا از پله نور بالا بريم

موي خورشيد خانومو شونه كنيم

بيا با هم بشينيم گوشه عشق

رفتن تنهايي رو نگاه كنيم

غربت ساكت هر مسافر

به تماشاي هم اشنا كنيم

بيا تا آخر دنيا بخونيم

تو صداي چيك چيك قطره آب

بيا تو رنگ گلا زنده باشيم

يك سبك دلي تو سنگيني خواب

اگه هر جا تو بري من مي دونم

نشونيت هميشه عطر تنته

نشون منو . يه دنيا مي دونن

كه يه عمري هواي موندنته

بيا با هم بشينيم گوشه عشق

رفتن تنهايي رو نگاه كنيم

 + نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 12:4 بعد از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


قسمت : 20 اعتراف...

دوستان عزيز از اين پس اين وبلاگ (مردی با خاطراتش) در اين آدرس هم در دسترس شما عزيزان می باشد.www.mehdi56sara.tk

 

 وقتي گريه ميكنم تو را در ميان اشكهايم ميبينم ......اشكهايم را پاك ميكنم تا كسي تو را نبيند...

تو اين روز ها همش سارا 2 رو زير نظر گرفته بودم چشم ازش بر نمي داشتم .او بيشتر از اوني كه من فكر مي كردم بود ... دختر نجيبي بود كه با حرف يك پسر خام نمي شد .بچه هاي محلشان همه قسم مي خوردنند  تا حالا رفتاري نا شايست از او حتي خانوداش نديدند  .حالا بيشتر مي تونستم به سارا2 فكر كنم .حالا برام اون هم قيمتي پيدا كرده بود...ولي با خودم هنوز كنار نيومده بودم .پس سارا1 چي اون چي من كه اون رو دوست دارم و به عشق اونه كه به اين سارا2 علاقهاي پيدا كردم ..روز ها با خودم كانجار رفتم كه چرا  تا به جوابم رسيدم ...سارا 1 دختري بود خنده رو .بسيار زيبا.بسيار دوست داشتني.ولي من و كم عذاب نداد روز هاي رو يادم مياد  كه بخاطر خنده هاي نامورد اون كه پسر ها رو تحريك ميكرد مجبور بودم با ديگران دعوا كنم .سارا رو دوست داشتم  اون هم من رو دوست داشت ولي خيلي از خودش شيطنت نشون ميداد .خدايا خودت  ميدوني چه دردسر هاي برام درست كه نكرد ولي من هنوز دوستش دارم. هنوز حاظرم جونم رو بهش بدم..ولي اون چي بدون خبر گذاشت و رفت و حالا حتي يك سري هم به من نمي زنه كه بگه مهدي تو زنده اي يا مرده..احسان دوستم راست ميگفت سارا اگه واقعا تو رو دوست داشت حتي اگه  دست و پاش تو زنجير بود باز هم ميتونست به طريقي به تو خبر بده و يا حالت رو بپرسه....احسان راست ميگفت.ولي من نمي خواستم و نمي خوام قبول كنم.يادمه اگه چند روز نمي رفتم به ديدن سارا  زماني كه مي رفتم خدايا بايد به دادم مي رسيد........ولي اين سارا2 چي .از زماني كه من اون رو ديدم يك حركت بد و ناشايست از اون نديدم .بجز پاكي اين دختر كه مثل فرشته ها مي مونه..طرز لباس پوشيدنش با اينكه وضع مالي شون خيلي خوبه ولي اون هميشه ساده مي پوشه..نديدم كه هيچ وقت يك پسري به دنبالش باشه اونقدر جذبه داره كه كسي جرات همچين كاري رو نداره ..تازه هنوز با من هم صحبت نكرده اگه چيزي هست فقط نگاه هست و نگاه.............ولي باز سارا1 برام حكم قبله رو داره با اينكه خيلي از دستش سختي كشيدم ولي هنوز عاشقانه اون رو دوست دارم اگه به اين سارا2 من توجه كردم فقط  مقصرش خود ساراست خودش بود من گذاشت و رفت خودش دل من و شكست خودش....سارا هنوز اگه بياي جلو پاهات خودم رو قربانيت ميكنم ولي بيا... يك شعري هست كه ميگه.نمي خواهم در آغوشت بگيرم..كه ميخواهم در آغوشت بميرم..اره سارا بيا ..بخدا دارم مالخولياي مي شم بسكه فكرت رو ميكنم .ميدوني اگه خدا اين سارا2 رو سر راه من نگزاشته بود تا حالا ديوانه شده بودم..سارا بيا ...............................................................................

امروز جمعه همه مغازه ها بسته هستتند بجز تعداد اندكي ولي من بخاطر قراري كه دارم بايد برم .با اينكه عصر سارا 2  مياد در خونه ولي من از صبح اومد در مغازه كه شايد بيشتر اون رو ببينم ..عصر شد ساعت 6 بود كه ديدم در خونه سارا باز شده اون  شلنگ به دست اومد بيرون همنطور كه داشت كوچه را به حساب خودش آب پاشي ميكرد نگاهش بامن بود از من چشم بر نمي داشت خواهر كوچك هم همراهش دم در بود بيشتر از 3تا 4 سال نداشت چه زيبا بود  منو ياد سپهر بردار كوچك سارا1 مي انداخت اون زمان اوايل اشنايم رو ميگم اينقدر كوچك بود كه من هميشه اون رو بغل مي كردم وبا هاش بازي ميكردم اون هم من رو دوست داشت .چند بار هم خودش رو روي من خالي كرد ولي مهم نيود دادش سارا1 بود ولي اخري ها همسن الان خواهر سارا2 بود يادمه سپهر هروقت من رو ميديد با صداي كودكانه داد ميزد مهتي. چقدر شباهت خود سارا 2كم بود كه حالا خواهرش من وياد سپهر بردار سارا 1 مي انداخت.....رو زها همينطور سپري مي شد و من هم داشتم به مرز جنون مي رسيدم .با خودم حرف ميزدم .داد ميزدم .به خودم زمونه همه بدو يراه ميگفتم ....بخدا طاقتم حدي داره الان سال 1378 شده چهار ساله كه سارا1 رفته . هنوز كه نيومده ...........فكر داره ديونم ميكنه .حتي چند بار خواستم خودم رو از بين ببرم ولي ايمان به خدا مانعه كارم شد ... غروب بود داشتم از كوچه سارا2 رد مي شدم ديدم كه خواهر كوچكش در خونه ايستاده  تا من و ديد .ديدم گفت مدي رفتم جلو جوري كه كسي نبينه گرفتمش و يك بوس ازش كردم ...تو دلم گفتم مهدي فدات..داشتم از كوچه خارج ميشدم كه ديدم سارا 2 از خونه اومد بيرون از همان جا چنان نگاهي به من ميكنه كه داره قلبم پاره پاره ميشه......

 

ادامه دارد..............................................................

 

باز هم يك شعر بسيار زيبا از مريم حيدرزاده                

 

 

غنچه سرخ دعا                                

 

 

من از آن ابتداي آشنايي                        

شدم جادوي موج چشم هايت                  

تو رفتي و گذشتي مثل باران                   

و من دستي تكان دادم برايت                   

تو يادت نيست انجا اولش بود                  

همان جايي كه با هم دست داديم              

همان لحظه سپردم هستيم را                   

به شهر بيقرار دستهايت                   

تو رفتي باز هم مثل هميشه                

من و ياد تو با هم گريه كرديم                 

تو ناچاري براي رفتن و من               

هميشه تشنه شهد صدايت             

شب و مهتاب و اشك و ياس و گلدان            

همه با هم سلامت مي رسانند              

هواي اسمان ديده ابري ست                     

هواي كوچه غرق رد و پايت                

اگر مي ماندي و تنها نبودم                  

عروس آرزو خوشبخت مي شد            

و فكرش را بكن چه لذتي داشت           

شكفتن روي باغ شانه هايت                    

كتاب زندگي يك قصه دارد                  

و تو آن ماجراي بي نظيري                 

و حالا قصه من غصه تست             

و شايد غصه من ماجرايت                 

سفر كردن به شهر ديدگانت                  

به جاي شمع داني كار من نيست            

فقط لطفي كن و دل را بينداز                 

به رسم يادگاري زير پايت                        

شبي پرسيدم از خود هستيم چيست         

به جز اشك و نياز و ياد و تقدير                

و حالا با صداقت مي نويسم                 

همين هايي كه من دارم فدايت              

دعايت ميكنم خوشبخت باشي              

تو هم تنها براي خود دعا كن                

الهي گل كند در اسمان ها                  

خلوص غنچه سرخ دعايت                      

  

 

 + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 12:1 بعد از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


قسمت: 19 يك دل....

هر جور بود شب گذشت صبح كه شد بلند شدم صبحانه نخورده راهي مغازه شدم نمي خواستم رم بر خونه مي خواستم اين موضوع رو فعلا پيش خودم نگه دارم .هنوز خيلي زماني نبود كه من مغازه اومده بودم ديدم سارا داره مياد كه بره مدرسه(دبيرستان)نمي دونم چرا رفتم ته مغازه خودم رو قايم كردم ولي از اونجا مي تونستم خوب بينمش .به نظرم خيلي زيبا تر از هميشه شده بود .قيافه بسيار زيبا و معصوم و برعكس بعضي ها خيلي متين و سربراه بود

تا چشمم ياري مي كرد سارا رو همراهي كردم تا زماني كه از ديدمن خارج شد .من بايد مي فهميدم كه اون كدام مدرسه ميره ايا من درست فهميدم كه اسم اون ساراست و خيلي چيز هاي ديگه .نمي دونستم از كي بپرسم يكدفعه به فكرم خطور كرد كه با همچراغم حميد كه سالها بود در اين جا كاسبي ميكرد صحبت كنم و هم چون ادم بسير مومن با معرفتي.. رفتم كنارحميد....ولي ميترسيدم كه موضوع رو بهش بگم .شايد چيزي نگه...يك ان فكري به سرم زد ..رفتم پيش حميدواقعيت رو بهش گفتم ..گفتم كه من ساراي رو دوست داشتم ولي نگفتم كه مي دونم اسم اون هم ساراست فقط گفتم كه برام خيلي اهميت پيدا كرده و مي خوام با اونها بهتر اشنا بشم شايد رفتم خواستگاري ..حميد گفت مبارك مهدي جانم ..ببين من يك چيز هاي مي دونم ولي نه كامل..گفتم بگو ..اون هم گفت......اره اسمش سارا بود توي يك دبيرستان غير انتفاعي درس مي خونه و چيز هاي ديگه و كه چقدر اين خوانواده انسانهاي درستس هستتندولي يك چيز  از حرف هاي حميد من رو ديوانه تر كرد اون اين بود كه فاميل  هر دو تا سارا يكي بود فقط  در اخر فاميل اين سارا يك( پور) كوچك بود . بدنم يخ كره بود باورش برام خيلي سخت بود ...هم خنده دار .شايد هم مثل فيلم هاي هندي ولي اين واقعيته واقعيت ..مي خواستم بگم حميد شماره تلفني از اونها نداري كه ترسيدم چيزي نگفتم .....من هميشه ساعت 1ضهر ميبستم ولي اون روز صبر كردم تا سارا بياد .ساعت 2 بود كه ديدم سارا اومد و از اون طرف خيابان چنان نگاه مي كرد كه بند دل ادم رو پاره ميكرد ولي وانمد مي كرد كه داره با دوستاش حرف مي زنه بعد از ده دقيقه اومد رفت توي كوچه من هم اومد سر كوچه نگاهي بهش انداختم او هم همچنان من رو نگاه مي كرد تا در باز شد و رفت تو خونه...مي دونيد از روزي كه دوچرخه به اون زد و من كمكش كردم  .نمي دونم چرا بيشتر به من توجه مي كنه حتي به مادرش

گفته بود كه مادرش اومد از من تشكر كرد ....اره ساراي جديد ولي نه من همان مهدي قديميم من هنوز اون سارا رو دوستدارم ولي در اين سارا  سارا رو ميبينم  از اون پس راه من به خونه تغير كرده بود از كوچه اون ها مي رفتم با اينكه راهم دور مي شد ولي راضي بودم ..اخ چه شبها با هر دو تا ساراي خودم خوش بودم ولي ساراي اولي خيلي بي معرفت شده بود نه سري به من ميزدنه حالم رو ميپرسه نه چيزي.... پس منهم فقط اين سارا رو داشتم ولي مي ترسيدم با هاش صحبت بكنم مي دونيد اينقدر از پاكي اين دختر شنيده بود و رفتارش رو ديده بودم (با اينكه نگاهش را از من نمي دزديد)ولي بازهم ميترسيدم ......زمان مي گذشت تو من هچنان سارا رو ....حالا با هم فقط يك قرار داشتيم  اونهم نه به من بگه با قبلش بهم گفت ..عصر هاي جمعه ساعت شش در خونه شون...........................................

 

ادامه دارد.........................................................................

 

 

باز هم يك شعر زيبااز (مريم حيدرزاده)

 

بهانه

 

گفتي كه به احترام دل باران باش

 

باران شدم و به روي گل باريدم

 

گفتي كه ببوس روي نيلوفر را

 

از عشق تو گونه هاي او بوسيدم

 

گفتي كه ستاره شو.دلي روشن كن

 

من هم چو گل ستاره ها تابيدم

 

گفتي كه براي باغ دل پيچك باش

 

بر ياسمن نگاه تو پيچيدم

 

گفتي كه براي لحظه اي دريا شو

 

دريا شدم و تر به ساحل ديدم

 

گفتي كه بيا و لحظه اي مجنون باش

 

مجنون شدم و زدوريت تاليدم

 

گفتي كه شكوفه كن به فصل پاييز

 

گل دادم و با ترنمت روييدم

 

گفتي كه بيا و از وفايت بگذر

 

از لهجه بي وفاييت رنجيدم

 

گفتم كه بهانه ات برايم كافيست

 

معناي لطيف عشق را فهميدم

 

 + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 11:59 قبل از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


قسمت: 18 يك راز بزرگ

 

اره خودش بود اون هم سارا بود دلم لرزيد . خدايا چرا من و اينقدر امتحان مي كني مگه من چه گناهي كردم كه بايد اين طور مكافات بشم.حالم دست خدوم نبود.اصلا نفهميدم كه چجوري به مسجد رسيدم و با بغضي كه چند سال در سينه ام محبوس بود .اره اون شب من خودم نبودم .فقط با گريه و زاري از خدا مي خواستم كه خودش كار هارا درست بكنه وقتي كه دعا تمام شد رفتم گوشه اي از مسجد نشستم.نمي دونم كه  چقدر طول كشيد فقط زماني فهميدم كه مي خوان در مسجد رو ببند.خدا بيامرز متصدي مسجد كه يك از دوستان پدر و پدر بزرگم بود اومد كنارم گفت مهدي جان چرا امشب اينقدر بي قراري .گفتم حاجي هيچي نيست .فقط كمي دلم گرفته بود و بس گفت بيا شبي بريم خونه من .گفتم نه حاجي بايد برم.گفت پس چرا همراه بابات نرفتي گفتم حاجي مي خواستم باز با خدا تنها باشم. و بلند شدم كه برم و از او خداحافظي كردم.ولي شبي نمي خواسنم واقعا خونه برم پس با خودم گفتم ميرم پيش مادر بزرگ.رفتم.ولي مادر بزرگ خواب بود .بنده خدا از خواب بيدار شد و اومد در من و باز كرد اول كمي ترسي گفت مهدي اتفاقي افتاده گفتم نه اومدم شبي با شما باشم.رفتم تو خونه توي اتاق.سماور گزاشت جوش بياد .گفتم نمي خوام چاي گفت مگه مي شه پسر گولم بياد چاي نخوره.كمي با مادر بزرگ صحبت كردم از سارا از مهري خانوم و از همه چيز مادربزرگ گفت مهدي شما نبايد به هم ميرسيديد.گفتم چرا .گفت يك چيزي هست كه مدت ها مي خواستم بهت بگم ولي فرصتي نشد گفتم چيه موضوع در مورد كيه گفت همه سارا مادرش مهري.بابات عموت(عمو خدا بيامرزتت)كنجكاو شدم گفتم بگو مادربزرگ.گفت ..ولي چيزي نبود كه من خوشحال بشم .فقط خشكم زد.مي دونيد مادربزرگ چي گفت..گفت مهدي جون سالها قبل زماني كه پدر و عمو و عمه ات كوچك بودن يهني قبل از تولد اون ها .ما يك همسايه اي داشتيم كه با اون ها خيلي رفت و امد داشتيم.ميدوني محمود با پدر بزرگت خيلي دوست بود.زمان گذشت خدا به من بابات  تو داد و محمود هم صاحب بچه شد و همينطور بچه هاي ديگم و انهم و بچه ها بزرگ و بزرگ تر مي شدند . اون زمان يادمه تازه ماشين اومده بود تو شهر ما پدر بزرگت يك ماشين داشت كه هر جمعه خانواده ما با محود خان با هم مي رفتيم گردش ..مهري دختر بزرگ محمود خان  عاشق عموت بود ولي عموت عاشق نبود ولي با هاش دوست بود .چه روز هاي كه مهري ميومد بالاي پشت بام عموت رو صدا مي كرد ولي يك روز پدربزرگت گفت مي خوام مهري دختر محمود خان رو واسه مجيد بگيرم.كه من عصباني شدم (چون مادربزرگ رابطه  عمو و مهري رو ميدونسته و پدربزرگ نه)گفتم مرد خجالت بكش مهري به مجيد نمياد من راضي نيستم كه پدر بزرگت چيزي نمي گه ديگه هم اون موضوع رو تكرار نمي كنه.اره مهدي جان مهري با عموت دوست بود و قرار بود زن بابات بشه.يكدفعه ياد ان روزي افتادم كه با مهري خانوم درباره سارا صحبت ميكردم يادم وقتي شنيد كه من پسر كي هستم يك دفعه حول شد و از اون روز هم سر ناسا زگاري رو گزاشت..ولي من هنوز با عمو محمود(خدابيامرز)هنوز صحبت نكرده بودم  با خودم گفتم بايد با عمو و بابا صحبت كنم .مادربزرگ اومد رختخواب برام انداخت و گفت مهدي برو شلوار زير عموت رو بپوش.من هم همين كارو كردم و خواستم كه بخوابم ولي مگه خواب مي رفتم همش تو ذهنم مهري بابا عمو و محود خان و پدر بزرگ بود...خدايا مي خواي با من چكار بكني...خدا....................

ادامه دارد...........................................................

 

در پايان هم مثل هميشه يك شعر بسيار زيبا از مريم حيدرزاده عزيز

 

فاصله

گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست

بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست

گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن

گفتي كه نه بايدبروم حوصله اي نيست

پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف

تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست

گفتي كه كمي فكر خودم باشم و آن وقت

جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست

رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت

بگذار بسوزد دل من مساله اي نيست

 + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 11:55 قبل از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


قسمت: 17 خودش بود يا......

 روز ها مي گذشتتند ولي اثري از سارا نبود .سارا چرا نميايي ؟...حالا ديگه من به قولي كه به مهري خانوم داده بودم( كه اگه شما سارا رو  به من بدين من هم زماني كه از خدمت برگردم يك مغازه ابرومند باز مي كنم.)اره الان من به قولم وفا كرده بودم ولي مهري خانوم چي ...اون كه گفته بود اگه سارا مال تو باشه يعني اگه قسمتتون به هم باشه تا بري برگردي سارا هم همينجاست....كو؟من كه نمي بينم؟رفتين و ساراي من رو هم بردين.. اخ..يادم مياد روزي( زماني) رو ميگم كه در خدمت بودم يك روز داشتم به اتفاق دو تا از دوستانم از كوچه سارا رد مي شدم .كه ديدم كه خانه را فروخته اند و اون كسي كه خونه رو خريده اون رو كوبيده و داره ار نو مي سازه داشتم در درون خودم اهي مي كشيدم كه يك دفعه همسايه روبروي سارا .كه با من  دوست هم بود البته سن من و اون خيلي با هم تفاوت داشت اون60 سال بيشتر سنش بود . رو به من كرد و گفت مهدي.گفتم بفرماين..گفت ديدي رفتن حتي يادگاري از خونه شون هم برات نزاشتن..اشك در چشمانم پيچيد....از افكارم ميام بيرون شب شده مغازه رو مي بندم و ميرم به مسجد اره امشب شب سه شنبه بايد برم .رفتم و چه حالي داشت ...همينطور  روزها پشت سر هم مي گذشت ولي خبري از سارا نبود هر جا كه مي رفتم مي گفتند كه چند روز پيش از اينجا رفتن .....كم كم داشتم روحيه قوي خودم رو از دست ميدادم .داشتم كم كم انزوا طلب مي شدم ولي كو چاره اي...الان سال 1377 هست.يك روز كه دم ظهر بود. چند تن از دوستانم ميامدن جلوي مغازه به اصلاح خودشون سر به سر دختر ها مي گزاشتن كه من هميشه روي اين كار باهاشون دعوام ميشد...يكي از همين روز ها بود كه تازه متوجه شدم .كه در كوچه كناري مغازه يك خانواده زندگي مي كنند .اره اين خانواده سه دختر داشت.و از نظر مال هم وضع بسيار خوبي داشتن .كه تا اينجا باز هم به من مربوط نيست ولي زماني كه اين خانواده با من رابطه حال و احولي پيدا كردنندو من هم به اين خانواده احترام مي گزاشتم ولي...يك روز داشتم به بيرون مغازه نگاه مي كردم كه ديدم دختر دومي اين خانواده داشت از خيابان عبور مي كرد كه ناگاه يك دوچرخه سوار مياد ميزنه به او. من سريع مي دوم اونور خيابون كمكش مي كنم ولي تا نگاهم به چشمهاش افتاد..انكار كه خود سارا بود ولي امكان نداشت او فقط چشمهايش شبيه سارا بود.طرفهاي عصر بود كه او را ديدم كه چقدر زيبا شده بود ولي باز هم براي من همچين مهم نبود اگه من نگاهش مي كردم فقط براي چشمهاش بود و بس .مي دونيد سارام رو ميديدم....يكي از سه شنبه شبها كه مي خواستم به مسجد بروم(من عادت داشتم هر شب سه شنبه پياده به مسجد بروم چون مي خواستم در بين راه از اون حالت روحاني لذت ببرم)گفتم كه از كوچه اونها برم همينطور كه داخل كوچه شدم.ديدم كه در خانه آنها هم باز شد.اري مادرش بود.كه مي گفت.سارا بيا دور شد.من كه اسم سارا رو شنيدم كنجكاو شدم كه ببينم كه سارا كيه.يكباره ديدم اره اون خودش بود اون هم سارا بود ..............

 

ادامه دارد...............................................................

 

 

 

اين هم يك شعر بسيار  زيبا از مريم حيدرزاده

 

  

 محبت

 

نام تو را آورده ام دارم عبادت مي كنم

گرد نگاهت گشته ام دارم زيارت مي كنم

دستت به دست ديگري از اين گذشته كار من

اما نمي دانم چرا دارم حسادت مي كنم

گفتي دلم را بعد از اين دست كس ديگر دهم

شايد تو با خود گفته اي دارم اطاعت مي كنم

رفتم كنار پنجره ديدم تو را با. بگذريم

چيزي ند يد م اين چنين دارم رعايت مي كنم

من عاشق چشم توام تو مبتلاي ديگري

دارم به تقدير خودم چنديست عادت مي كنم

تو التماسم مي كني جوري فراموشت كنم

با التماس اما تو را به خانه دعوت مي كنم

گفتي محبت كن برو باشد خداحافظ ولي

رفتم كه تو باور كني دارم محبت مي كنم

 + نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 11:53 قبل از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


قسمت:16 جدائی صغری

  سارا همینطور که می رفت دیدم که او دوستانش جای ایستادنند . همینطور که من نگاه می کردم دیدم که چند تا پسر رفتن جلو شروع به اذیت آزار سارا و دوستاش کردن که من در این مواقع زود کنترل خودم رو از دست میدم اصلا فکر نمکنم که آیا اونه از من قویتر هستتند یا  نه با اینکه احسان گفت مهدی ولش کن تعداشون زیاده گفتم تو دیگه حرف نزن آدمی که  می ترسه زنده بونش برای چیه تو برو ...برو ..خودم می دونم چکار کنم.رفتم جلو اول سارا و دوستانش رو فرستادم که برن همینطور که داشتم اونها رو راهی می کردم نگاهی به اونها هم می کردم اونها هم من رو نگاه می کردنند.رفتم جلو گفتم اقایون با کسی کار دارن اگه با کسی کار دارن بگن تا من راهنمایشون کنم.(آن روز من یک ته ریشی داشتم . فکر میکنم اونها فکر می کردنند که من مامور هستم وهم چون سرم کوتاه بود)دیدم گفتن نه ما با کسی کاری نداریم گفتم پس شما با اون دختر ها چکار داشتین.با کدوم یکشیون کار داشتین.دیدم یکشون گفت بخدا ما کاری نداشتیم .فقط اینجا ایستاده بودیم تا دوستمون بیاد . منهم که میدیم که اینها از ترس دیگه دارن قلب تهی می کنن گفتم زود برین تا پشیمون نشدم که هنوز این حرف رو نزده بودم که دیدم اونها به سرعت راهی شده به طرفی مخالف را سارا (بد نیست گاهی اوقات ادم یک ته ریشی بزاره البته ااین یک توصیه برادرانه بود خود دانید)راستی یادم رفت بگم وقتی احسان دید خطری تهدیدش نمی کنه اومد کنار من دستهاشو زد به شونه اش ولی من خیلی تحویلش نگرفتم..یک دفعه یادم افتاد سارا؟؟؟؟؟با سرعت رفتم دنبال سارا که پیداش کنم ولی مثل اینکه آب شده بود رفته  بود زیر زمین.خدایا من چقدر بد شانسم خدایا چرا؟احسان گفت مهدی  ناراحت نباش موقعی که تو رفتی خدمت من دنبالشون می گردم..چیزی نگفتم راهی خونه شدم رفتم تو اتاقم در رو بستم با خودم خلوت کردم که چرا؟؟؟فردا باید می رفتم دوباره سر خدمت ....نه نمی تونستم بمونم به خودم قول داده بودم که خدمتم رو بون یک روز اضافه تموم کنم.(از اینجا دوستان کات می گیرم فقط بخاطر شما .البته بعد از پایان داستان این قسمت ها هر کدام بصورت مجزا از هم .برایتان خواهم گفت مثل یک خاطره جا های مهم مهم اون البته)الان سال 1376 هست من الان یک روز هست تازه از خدمت مقدس سربازی فارغ شدم و کارتم را گرفتم...از همان روز اولی که اومدم قصد استراحت نداشتم و به پدرم گفتم یادته قول دادی که اگه بدون یک روز اضافه. خدمتم رو تموم کنم به من یک سرمایه خوبی بهت می دمی تا با اون کار کنم.گفت.آره .گفتم من می خوام تو همین هفته یک مغازه بگیرم پدرم هم گفت هر کاری که دوست داری بکن سرمایه هم از من  که اون هم مال خودته صورت پدرم رو بوسیدم گفتم بابا من می خوام زود یک مغازه باز کنم یک مغازه  شیک و ابرومند.گفت هر کاری که می خواهی بکن فقط اگر دلت خواست یک صلاح و مشورتی با من بکن.........فقط 15 روز طول کشید من یک مغازه باز کردم در یک جای خوب(بزارید یک اعترافی بکنم من تو زمان خدمت هم.  سارا با من بود هیچ گاه از من جدا نبود.حالا می خواستم حرفی رو که به مهری خانوم زدم عمل کنم و بعد سارا رو پیدا کنم .راستی من تو این مدت نه سارا رو دیدم نه یکی از افراد خانوادهاش رو چه روز های سختی.اه.....اه.......................

ادمه دارد...........................................................

 

 

و در اینجا هم یک شعر زیبا  ...................

 

 

فرنگیس

 

 

شب.

شب که میشه تو کوچه غم

اشک من می شه ستاره

من.

چشمامو به ابرا می دم

آسمون بارون می باره

می خونم

آخ که دیگه فر نگیس

عشق تو داغونم کرد

به کی بگم که چشمات

تو غصه زندونم کرد

دلم شده دیونه

خدا خودش می دونه

کوچه دلش می گیره

سکوتش می شکونه

پنجره ها با فریاد

می گن کی باز می خونه 

 + نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 11:52 قبل از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


قسمت : 15 دیدمش ولی قسمت :2

                                     

 احسان گفت مهدی بابا میگم سارا داره نگات میکنه  می گی بزار با خودم باشم .نمی دونم قلبم به نا گاه فروریخت گفتم سارا!!!!!!!!!!آره با با سارا تو که مهدی خنگ نبودی نگاش کن روبرت ایستاده داره لبخند می زنه ..من که تازه چشم ها مو باز کرده بودم نور داشت چشم هامو اذیت می کرد درست نمی تونستم سارا رو ببینم ...همین طور نگاهش میکردم او هم همین طور نه من حرکتی می کردم نه او فقط از راهی نزدیک به 200متر داشتیم با هم از راه دلمان حرف می زدیم من میگفتم سارا کجا بودی من تازه الان از خدا خواستم تو رو ببینم باورم نمی شه سارا  سارا می گفت منم دلم برات تنگ شده مهدی کجا بودی ..می دونی من چقدر عذاب کشیدم من گفتم کاش سارا می مردم تو رو از دست نمی دادم..همین جور بدنم می لرزید نمی تونستم تکون بخورم

مثل این بود که من تا حالا با سارا صحبت نکرده بودم .خدایا کمک کن اره من با خدا بودم از جام بلند شدم رفتم به طرف سقاخانه او هم اومد ولی سه تا ز دوست هاش با هاش بودن می دونین کدوم دوست هاش؟آره همونای که به من دروغ گفتن.هنوز سارا داشت لبخند می زد ولی من هنوز وحشتم خوب نشده بود شما خودتونو جا من بزارین اگه یک چیزی رو از خدا بخواین و او همون لحظه جوابتونو بده ایا شما هم مثل من می شین جوری که حتی نتونید حرف بزنید.نمی دونم شاید چون من فقط  از خدا خواستم که فقط یکبار او را ببینم پس خدا هم می گه فقط یکبار ببین صدبار ببین نه چیز دیگه ای اره من همین حال رو داشتم.راه افتادم بطرف قبرستان او هم اومد من سر یک قبر نشستم او هم نشست من فاتحه خواندم او هم خواند ولی نه !!!!نه او می تونست حرف بزنه نه من فقط هم رو نگاه می کردیم با نگاهمان حرف می زدیم .می دونید چه لذتی داره وقتی از قلبت با یارت سخن بگی براتون قبلا گفتم من جسم سارا رو نمی خواستم با اینکه او انقدر زیبا بود که هر کسی دوست داشت با او باشه ولی من روح اونو می خواستم .روح و جسم و همه اونی که بود .اره ساعتی به همین منوال گذشت نه من حرف زدم نه او..فقط نگاهش کردم نگاه!!در یک ان قدرتی در وجودم حس کردم بلند شدم رفتم نزدیکش دستمو گذاشتم روی شون هاش گفتم چرا سارا؟ او چیزی نگفت فقط سکوت گفتم سارا تو مگه منو نمی خوای!اگه منو دیگه دوست نداری بگو!بازهم چیزی نگفت  فقط قطرات اشک از چشمهاش سرازیر شد گفتم سارا گریه نکن  بخدا من طاقت ندارم ممیرم .حرفی بزن بدونم هنوز برات همون مهدیم ...سارا اشک می ریخت..منهم طاقتم برید قلبم شکست منهم با او گریه کردم خودم هم نمی دونم برای چی فقط گریه کردم هما نطوری که گریه می کردیم یکی از دوست های سارا اومد گفت سارا مامانت داره میاد !!!سارا تا این جمله رو شنید اشکش یک لحظه خشک شد و با حالتی مظطرب از من دور شد..من همینطور خشکم زده بود چرا باید بعد از این همه مدت  اونو ببینم ولی اینجوری؟احسان اومد نزدیک دستشو گذاشت روی شونه های من گفت مهدی داره میره .گفتم بزار بره مثل اینکه براش مشکلی وجود داره من نمی خوام باعث مشکلش بشم .گفت خوب باعث مشکلش نشو ولی بیا بریم دنبالش شاید خونه شونو دیدی گفتم راست می گی بریم.همین جوری که از دور اونو دنبال می کردم یک دفعه چشمم چیزی رو دید که برام خیلی گرون بود حتی اگه کشته ام می شدم باید جلشو می گرفتم...............

 

ادامه دارد...............................

 

این هم برای تو ای همدردم

 

 

عادت

 

هرگز نخواستم که تو رو. با کسی قسمت بکنم

یا از تو حتی با خودم.یک لحظه صحبت بکنم

هرگز که نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم

بگم فقط مال منی. به تو جسارت بکنم

 

انقدر ظریفی که با یک . نگاه هرزه می شکنی

اما تو خلوت خودم.تنها فقط مال منی

 

ترسم اینه که رو تنت . جای نگاهم بمونه

یا روی تیشه چشات . غبار آهم بمونه

 

تو پاک و ساده مثل خواب . حتی با بوسه می شکنی

شکل همه آرزوهام.تجسم خواب منی

 

حتی با اینکه هیچکس.مثل من عاشق تو نیست

پیش تو آینه چشام.حقیر لایق تو نیست.حقیر لایق تو نیست

 + نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 11:48 قبل از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


قسمت: 14 دیدمش ولی...

  دیگه چیزی از موندنم  باقی نمونده دارم به آرزوی که بعد از رفتن سارا از خدا کردم می رسم مثل اینه این  دفعه خدا حرف های من و قبول کرده خود خدا می دونه موندنم فایده نداره پس بهترکه برم شاید برای همیشه برم ولی سارا چی می شه  بدون خاطره او چکار کنم چه خاکی به سرم کنم الان بیشتر از یک هفته  شده که من مدرسه سارا رو پیدا کردم ولی از خود سارا خبری نیست معلوم می شه اونم  فهمیده که من اینجا میام شاید دوستاش بهش گفتن پس چرا نمیاد  ؟؟؟؟/هروز با دوستانم می رفتم در مدسه  ولی خبری نمی شد تازه جای که مدرسه بود همیشه پر بود از مامور که با کوچکترین شکی باید جواب پس می دادی ....داره همینطورروزها می گزره قراره همین برج هشتی برم خدمت فکر کنم 18 تا بیست و پنچم ابان من و می برن  .........حلا کمتر از سه رو ز باقی مونده   تو این سه روز کلی کار داشم ولی با یک خبر بدی روبرو شدم فهمیدم که من دنبال نخود سیاه می گشتم  آره دوست ای سارا دروغ گفته بودنند زمانی که من این موضوع رو فهمیدم که یکی از دوستان سارا رو در یک کوچه می بینه تا بیاد به من خبر بده یک هفته ای می گزره حالا که به من می گفت من نه فرصت داشتم نه امید دیدن دوباره سارا رو ولی با این حال بیش از دو روز از اون سه روز باقی منده رو من در کوچه اونا کشیک می دادم ولی ندیدمش در لحظات آخر زد به سرم که برم در خونه ها در بزنم  شاید اینجوری بتونم ببینمش ولی وقتی از یکی از همسایه ها شنیدم که سارا از این محل الان چهار پنج روز می شه رفتن ..........دلم می خواست برم در خونه اون دوست های سارا حقشونو بزارم کف دستشون ولی عقل بر قلبم فائق شد آری در آخرین لحظات عقلم پیروز شد ولی نمی دونستم این هم گزریه باز قلبم من و به دست می گیره بهر جا بخواد می کشه..............دید وقتی یکی می خواد بره خدمت به چه سختی خدا حافظی می کنه آره ولی من اینجور نبودم تازه خوشحالهم بودم که دارم از این شهر دروغ نیرنگ دور میشم یادمه خودم رفتم سرمو ماشین کردم ساکم و بستم .فقط مونده بود خدا حافظی......سوار ماشین شدم بچه های دیگه یا داشتن پیش پدر مادرشون گریه می کردنند یا چنان ترسیده بودنند که نگو نپرس......ولی وقتی اتوبوس از شهر خارج شد  حال و هوای همه بچه ها فرق کرد شروع کردنند به زدن و رقصیدن من همینطور نگاهشون می کردم و به گذشته فکر می کردم.................رسیدیم پادگان آموزشی08 خاش.....روز اول دلم خیلی گرفته بود نزدیک غروب اشک تو چشم هام حلقه زده بود شاید داشتم گریه می کردم ....رفتم بوفه پادگان یک دفتر چه خریدم تا خاطراتم را بنگارم خاطرات دور از سارا را............روزهای سختی بود ولی می گذشت میدونید از همه اون تمرینات .بشین و پاشو ها.کلاغ پر رفت ها .دوری سارا بود ...بچه ها هم دیگه می دونستتند که من چطورمه وقتی دفتر خاطراتم رو می دادم که توش شعری بنویسن میدیدم که در آخر سارای  هم اضافه می کردنند حتی یک روز یکی از بچه ها که یادش بخیر وقتی دفتر من را گرفت دیدم شروع به کشیدن کرد نمیدونستم چی میکشه وقتی اون رو به من داد دیدم مثل خود سارا بود همان خال گونه راست ......... حالا دیگه موقعی رسیده بود که بیام مرخصی البته بگم به خیلی از بچه ها تا پایان سه ماه آموزشی مرخصی ندادند ولی چون من پارنی  داشتم در این مدت سه ماه چهار بار به مرخصی اومدم تازه مرخصی چیزی نبود اگه می خواستم می تونستم نگهبانی ها . گروه آماده .گشتی دور پادگان همه این ها رو بردارم ولی خودم نمی خواستم .یادمه روزی ماشین فر ماندهی اومد دنبالم کم مونده بود که جناب سروان و سر گروهبانو ....سکته کنند ..ولی من فقط مرخصی می خواستم .5 روز مرخصی گرفتم راهی شدم تا رسیدم به وردی شهر خدا می دونه که اون لحظه می خواستم خاک شهرم را سجده کنم............الان دو روزه که من اومدم مرخصی فقط به دیدن اقوام رفتم البته به زور سرنیزه پدرم ..روز چهارم بود که دوستم احسان اومد پیشم بهش گفتم احسان دلم می خواد برای خدا حافظی سری به مسجد صاحب ازمان بزنیم(قبرستان و گلزار شهدا)رسیدیم به مسجد گفتم احسان تو برو هر کجا که می خوای منم می رم پهلوی مسجد روی چمن های گلزار شهدا می شینم احسان رفت  من هم رفتم روی چمن ها نشستم زمانی گذشت من محو دعای بودم که از بلند گو پخش می شد در همین حین احسان هم اومد کنار من نشست خواست صحبت بکنه گفتم بزار دعا رو گوش بدم او هم چیزی نگفت..من چشمانم رو بسته بودم داشتم زیر لب دعای (ام یجیب) را می خواندم اصلا حواسم به این دنیا نبود داشتم با خدا صحبت می کردم و از او می خواستم که فقط یک بار سارا را ببینم که هنوز حرفم با خدا تمام نشده بود که دیدم احسان زد به دستم گفت مهدی این کیه داره بربر نگات می کنهو می خنده گفتم ولش کن حال و حوصلشو ندارم ولم کن می خوام با خودم باشم دیدم احسان گفت مهدی بابا میگم سارا داره نگات میکنه  می گی بزار با خودم باشم .نمی دونم قلبم به نا گاه فروریخت گفتم سارا؟؟؟؟......................

 

 

ادامه دارد.............................

 

 

 

دوستان عزیز  این هم شعری که با تمام وجود حسش می کنم امید به انکه در دل هر عاشقی بنشیند (البته عاشقای که معشوقو به جای می رسونن ولی خودشون بی بهره می مونن)البته اجر  .....با خداست........

 

 

تاک

 

تو یه تاک قد کشیده

پا گرفتی روی سینم

واسه پا گرفتن تو

عمریه که من زمینم

راز قد کشیدنت رو

عمریه دارم می بینم

داری می رسی به خورشید

ولی من بازم همینم

می زنن چوب زیر ساقت

واسه لحظه های رستن

ریختن.آب.زیر پاهات

هی منو شستن و شستن

توی سرما و تو گرما

واسه تو نجاتم عمری

تو هجوم باد وحشی

سپر بلاتم عمری

آدما هجوم آوردن

برگای سبز تو بردن

توی پائیز و زمستون

ساقتو به من سپردن

سنگینیت رو سینه من

سایتم نصیب مردم

میوهاتم اخر سر

که می شن قسمت هر خم

نه دیگه پا می شم این بار

خالی از هر شک و تردید

می رم اون بالا ها مغرور

تا بشینم جای خورشید

تن به سایه ها نمی دم

بس هر چی سختی دیدم

انقدر زجر کشیدم

تا به آرزوم رسیدم

بذار آدما بونن

می شه بیهوده نپوسید

می شه خورشید شد و تابید

می شه آسمو نو بوسید

 + نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


قسمت : 13 در بدر 2

 

در بین راه با خودم فکر میکردم به گذشته نه چندان دور به او ...تو ذهنم انگار خروار خروار سوالات مبهم بود که خودم حتی نمی تونستم جوابشونو بدم نه شایدم جرات جواب دادن به خودم رو نداشتم .درسته من سارا رو دوست دارم . اگه بگه بمیر باور کن میمیرم ولی چرا؟؟؟؟ این سولات بیش از همه چیز من و آزار میداد ..به خونه رسیدم طبق معمول اول یک سلام و بعد رفتم تو اتاق خودم تا باز هم برای .....با خودم خلوت کنم شاید فرجی بشه ...دلم می خواد خیلی از واقیت ها رو بگم ولی می ترسم ...می ترسم ..که شما من و به دروغ گویی متهم کنید شمای که نه من و دیدید نه با من آشنایی دارین فقط از همین وبلاگ که همدیگه رو میشناسیم ...میگم ولی  یادتون باشه اگه خاستید قضاوت کنید از یاد خدا غافل نشید ...آره  میدونید من از زمانی که با سارا بودم دقیقنا اگه بگم سال دوم آشنایمون بود که من فهمیدم که از من تنها کاری بر نمیاد پس دست به دامون خداشدم هر شب سه شنبه میرفتم به مسجد دوازده امام  که در محله قدیمی پدرم بود و خدا می دونه چه برحق باور کنید که من خودم کسانی رودیدم که دست خالی امدنند ولی با دست پر شادی کنان می رفتن ...آره کار من هر سه شنبه شب این بود که تو مسجد موقع دعای توسل از خدا و دوازه امامش سارام و بخوام   .....که هنو.ز هم من هر سه شنبه در این مسجد مقدس هستم ....خدا میدونه که چقدر ختم 40 زیارت عاشورا رو به نیت یافتن سارا گرفتم ....می دونید اگه گاهی اوقات خدا جوابمونو نمی ده دلیل این نمی شه که اون ما رو دوست نداره شاید در این جواب ندادنش حکمتیه ..آره این حرف پدرم بود که همیشه به من میزد و من هم خودم به این حرف اعتقاد داشتم و می گفتم خدایا تو خود دانی؟؟؟؟در اینجا شاید بهتر باشه یک پرانتز باز کنم تا یکی دو خط در مورد زیارت عاشورا بگم .دوستان شما می دون که میدونید ولی بزارید به اونای که نمی دونن بگم ...رویات زیادی هست که میگن اگه شخصی چهل مرتبه زیارت عاشورا رو در یک فضای باز مثل حیاط منزل یا پشت بام   بخونه به نیتی که کرده میرسه البته همان دفعه اولی که می خواهی شروع کنی نیت کن و چهل روز ادامه بده تا به نیتت برسی البته نیت شر نکنید که هرگز به اون نمی رسی ..برای اینکه حرف منو بهتر باور کنید برید یک جلد مفاتح الجناح بردارید و در اون قسمت زیارت عاشورا قبل از دعا بخونید که کسانی چه گفته انند و و برای چه کسانی چه اتفاقاتی افتاده ....البته من نمی خوام اینجا بیش از این توضیح بدم ولی قول میدم در بعد ها توضیحی کامل البته اگه خودتون بخواهید و بگید به روی چشم مطلبی کامل خواهم نوشت ولی حلا ادامه داستان ....صبح زود از خواب بیدار شدم رفتم در خونه وحید وحید تازه از خواب بیدار شده بود گفت بیا تو تا من حاضر بشم گفتم کارمون عجله ای زود باش من همین جا هستم ....هر چه نگاه می کردم اثری از سارا نبود ..وحید گفت اگه مطمئنی اینجاست شاید امروز نیامده ..گفتم مطمئن نیستم ولی یک روز دیگه خواهم اومد باید به چند جای دیگه سر بزنم ..رفتم محمد رو پیدا کردم گفتم محمد خونه اون دخترا کجاست گفت اون دخترای که با سارا بودن ؟؟؟؟گفتم اره گفت بیا بریم اتفاقا از شانس خوب .....خونه شاگرد پژمان ...کنار خونه اوناست گفتم پس بریم پیش پژمان تا شاگردشونو یک جوری خلاصش کنیم همین کارو هم کردیم خود پژمان هم اومد آخه منو پژمان رفیقای قدیمی بودیم ...می دونید علی شاگرد پدر پژمان تنها زندگی میکرد از اون بچه های باحال جنگ زده بود که دست راستشم تو اون بمبارون ها داده بود .......از خونه اومدم بیرون ببینم اون دوتا دختر هنوز نیامدن ..دیدمشون ولی اونا همه چیز رو انکار می کردنند تا زه کم مونده بود که ادعای رفقت با منم بکنن؟؟؟؟؟؟محمد که صبوری منو نداشت گفت یا به زبون خوش حرف میزنین یا جور دیگه ای ازتون بپرسم ...یکباره علی اومد بیرون گفت بچه ها چی شده بابا اینا دختر های همسایه ما هستن آبروی من و بردین گفتم علی پس خودت بپرس گفت باشه تو برو تو من میام ........اومد گفتم چی شد علی گفت قسم می خورن که اونو فقط اون روز دیدن  مثل اینکه تازه تو اون مدرسه رفته(البته دبیرستان) بعد اسم دبیرستان رو گفت .....آون روز هم گذشت .......دیگه وقتی ندارم کمتر ................ادامه دارد..........

 

در اینجا هم یک شعر بسار زیبا امید  دارم که حالشو ببرید یکجورای حرف دل منه تو اون روزا

 

 

نگین سبز

 

من همون جزیره بودم

خاکی وصمیمی وگرم

واسه عشق بازی موجا

قامتم یه بستر نرم

 

یه عزیز دوردونه بودم

پیش چشم خیس موجا

یه نگین سبز خالص

روی انگشتر دریا

 

تا که یک روز تو رسیدی

توی قلبم پا گذاشتی

غصه های عاشقی رو

تو وجودم جا گذاشتی

زیر رگبار نگاهت

دلم انگار زیر رو شد

برای داشتن عشقت

همه جونم آرزو شد

تا نفس کشیدی انگار

نفسم برید تو سینه

ابر و باد و دریا گفتن

حس عاشقی همینه

 

 

اومدی تو سرنوشتم

بی بهونه پا گذاشتی

اما تا قایقی اومد

از من و دلم گذشتی

رفتی با قایق عشقت

سوی روشنی فردا

من ودل اما نشستیم

چشم براهت لب دریا

 

 

دیگه رو خاک وجودم

نه گلی هست .نه درختی

لحظه های بی تو بودن

می گذره .اما به سختی

دل تنها و غریبم

داره این گوشه می میره

ولی حتی وقت مردن

باز سراغت و می گیره

می رسه روزی که دیگه

قعر دریا می شه خونم

اما تو دریای عشقت

باز یه گوشه ای می مونم

 + نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 11:44 قبل از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


قسمت : 12 در بدر

 

گفتم محمد چیه ؟ محمد گفت مهدی من دیروز رفته بودم شرکت برادرم که اونجا یک کسی رو دیدم گفتم کیه گفت اون و تو خوب می شناسی گفتم محمد بازی در نیار بگو کیه گفت بگم گفتم بگو  گفت سارا رو دیدم  من دیگه در اون لحظه برای چند ثانیه حرفهای محمد رو نمی شنیدم فقط میدیدم که لبهای او دارد تکان می خوره وقتی که حالم بهتر شد گفتم محمد خودش بود چکار می کرد خوب بود دیدم محمد خیلی مایل به جواب دادن نیست گفتم محمد اگه نگی رفاقتمون بهم می خوره محد گفت مهدی سارا تو این مدت خیلی تغیر کرده هم تیپش هم رفتارش دیروز وقتی اون و دیدم اصلا نشناختم جور دیگه ای بود گفتم چجوری گفت هم طرز لباس پوشیدنش عوض شده بود هم دیدم با کسانی داره راه می ره که خیلی آدمای تعریفی نیستن  خدا می دونه چقدر سخت بود که این حرف ها رو از دوستت بشنوی  ادم و خرد میکنه گفتم محمد میدونی خونه شون کجاست گفت فکر کنم همون دورو بر شرکت باشه ولی دقیق نمی دونم ولی اون دخترای که باش بودن خونه شون تو کوچه پشتی شرکته  من دیگه چیزی نگفتم محمد هم انگار فهمید که من دیگه نمی خوام بیشتر در این مورد حرف بزنم پس او هم بحث و عوض کرد  ...وقتی محمد رفت من دوباره توی اتاقم تنها شدم تنهای تنها  ظبط رو روشن کردم و اون ترانه ای رو که خیلی دوست داشتم گزاشتم آری دیکلمه مسعود فردمنش با خوانندگی سیاوش قمیشی که مسعود می خوند   اهای کلاغ غار غاری .......و سیاوش هم در ادامه  دیکلمه شعر . تو مثل یک نور کوچولو  اومدی و........ آه که چقدر این ترانه با من هم خونی داشت درد دلم بود ...من خودم می دنم که مادر سارا شاید به من می گفت .............حلا از اون روزی که خبر دیده شدن سارا رو شنیدم یک هفته گذشته و من هم  دیگه وقتی برای موندن ندارم چون خودم می خواستم از این شهر برای همیشه دور بشم رفتم زودتر کار خودمو با هزار پارتی بازی به جلو انداختم که چن ماه زودتر مرا به خدمت ببرند ولی من هنوز نا امید نبودم می خواستم تو این مدت باقی مانده سارا رو پیدا کنم و بعد به خدمت برم تا برگشتم سارا هم مال من باشه .آه....آه....اون محله ای که شرکت برادر محمد اونجا بود اصلا نمی شه بگی یک محله یا یک خیابون بود چون خیلی اون خیابون بزرگ و کوچه در کوچه بود  ......من اول کاری که کردم نگاه کردم ببینم چند دبیرستان دخترانه اونجا هست و بعد کارمو با یکی از این دبیرستانه شروع کنم .........دبیرستان اولی برای من خوب بود چون اونجا چند رفیق داشتم که شاید بتونم از طریق اونا سارا رو پیدا کنم  خونه یکی از دوستم درست توی کوچه روبروی دبیرستان بود رفتم در خونه شون  بعد از سلام و علیک گفتم وحید جان من الان کارم خیلی گیر تو افتاده به من کمک می کنی گفت چکار هست اگه بتونم گفتم می خوام یک دختر رو پیدا کنم اول بین خودت اونو می شناسی یا اگر نشناختی از دوستات برام کمک بگیر گفت اسمش چیه گفتم سارا...... فکر کرد گفت بخدا همچین کسی رو نمی شناسم ولی برات پرس جو می کنم راستی صبح ها و ظهر ها بیا اینجا تا ببینی تو دخترا پیداش می کنی یا نه گفتم کی بیام گفت فردا صبح ساعت 6.30 بیا اینجا تا اون موقع من هم پرس جو می کنم ببینم چی میشه

 

                                                                                                           ادامه دارد.................

 

در اینجا هم دوست داشتم که این شهر مسعود فردمنش رو براتون بزارم که ببینید که من چی گوش می دادم . زیباست و با معنی که اگه با جون و دل بخونید شاید درد دل شما باشه ........................

 

 

 

     میگن کلاغ غارغاری تو روچه به باغ درباری دل
سکه نداری دون میخوای عاشق مهربون میخوای دل
خوش بوددلم دوستم داری میگن که توحق نداری
یه دلخوشی داشتم اونم ازم گرفتن اجباری
پیغوم رسید که اونورا جانیست واسه ی کوچیکترا
آهای کلاغ دیوونه اینجا جای بزرگونه
خوش بود دلم یک کسی هست
یه عمر میشه به پاش نشست
به پاش نشست و مرد براش
غارغاری کرد تو سرسراش
میگن باید فرار کنم دلمو آخه چیکار کنم
چه خاکی من بر سر این تک دل بی قرارکنم هی
پیغوم رسید که اونورا جانیست واسه ی کوچیکترا
آهای کلاغ دیوونه اینجا جای بزرگونه
برو اینورا پیدات نشه کسی عاشق صدات نشه
کورشونبینی هیچکی تا کسی شیفته ی نگات نشه
آهای کلاغ غارغاری

 + نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 11:39 قبل از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


قسمت : 11 خیال و خیال

 

همانطور که به طرف خانه می رفتم برگشتم دیدم سارا به خانه رفت. خدایا تو اون جا بودی دیدی..همه چیز رو دیدی .. خدایا چرا من باید اینگونه امتحان بشم در همین افکار بودم که به خونه رسیدم و بدون اینکه با کسی حرفی بزنم به درون اطاق خودم رفتم ودر را پشت سرم بستم تا کسی مزاحمم نشود ..مثل آدمای دیوانه تازه از نوع زنجیریشم باشه به زمین و زمان بد وبیراه می گفتم اون روز نمی دونم چجوری سپری شد گذشت ....الان نزدیک به یک ماه میشه که من حتی برای هوا خوری هم بیرون نیومدم همش خونه بودم آخه دیگه دنیا چیزی برام نداره پس چرا من باید خوشحال باشم با خودم می گفتم سارا حتما امروز میاد پیشم ...میاد......میاد.....میاد.....میاد..... ولی نه نمیاد سارا چرا باید عوض بشه اونی که زمانی به خاطر من می گفت جونشم میده پس دروغ گفت؟؟؟؟؟  همش دروغ بود . نمی دونم چرا از روزی که با سارا بحثمون شد دیگه خواب نمیبینم که تعبیر بشه  حتی یک بار ؟؟؟ یادم میاد زمانی که با سارا بودم نزدیک به یکسالی بود که من مرتب هرشب خواب میدیدم و جای تعجب این بود که این خوابها طبق تجربه خودم بعد از سه یا چهار روز اتفاق میفتاد و من هر شب به امید خواب دیدن می خوابیدم ..یادمه حتی یک شب خواب دیدم که  سارا و خوانواد اش دارن میرن یک شهر دیگه یادم هر کار کردم که جلوی اونا رو بگیرم نشد و در آخر وقتی دیدم اونها سوار اتوبوس شدنند در خواب گریه می کردم که چرا. یادم میاد که سارا از پشت شیشه اشک  میرخت و من هم از اونور شیشه اتوبوس  یادم حتی تو خوابم شنیدم که میرن بندر عباس ...همنطور که حق حق میزدم یک دفعه از خواب پریدم . تازه این یکی از اون خوابها بود البته خوابهای خوشیم داشتم ولی با اون بداش بی حساب  . یادم که چند وقت بعد از اون خواب این اتفاق شوم افتاد یعنی 1374/4 در اون روز سارا رفت و من و تنها گذاشت در یکی از همین روز ها بود یعنی چهل روز بعد از رفتن سارا که یکی از دوستانم پیشم امد و  گفت مهدی یک چیزی می خوام بهت بگم گفتم محمد موضوع چیه ؟؟گفت من دیروز رفته بودم شرکت برادرم که اونجا........

 

 

                                                      ادامه دارد........

 

 

منتظر نظرات شما عزیزان هستم. شما عزیزان که لطف می کنید و سر می زنید لطفنا نظر هم بدهید.خوشحال می شوم

 + نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 11:37 قبل از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


 
   

 

 

 

 

››› ... لينك باكس ... ‹‹‹

 

 

 
   

 

منوی وبلاگ

   


 

 

موضوعات

  داستان عشق من(13 سال عشق در23 قسمت)
داستان ...روز شوم....
داستان حماقت!!!(تمام نشده)
گلچینی از مطالب ارسالی در انجمن عشق سرا
 


 

 

لينكستان

  تفریح و اموزش و دانلود  


 

 

تبليغات

   


 

 

   

 

 

 

    کپي برداري از مطالب سايت فقط با ذکر منبع مجاز مي باشد

All Rights Reserved 2007 © by mehdi56sara.blogfa.com
This Themplate Rendition By
BIZARAR

 



 
 

 

Register your domain name and build your site at UNI.CC