تبليغاتX
مردی با خاطراتش

 

 

 

 

 

درباره وبلاگ

 

دوستان عزیز این وبلاگ وبلاگ مدیر سایت عشق سرا یا همان عاشقی می باشد
من در این وبلاگ در گذشته حرف های دلم را برای شما عزیزان می نوشتم
و حالا نیز همان کار را خواهم کرد
اما در کنار نوشتن حرف های دلم این وبلاگ محلی می باشد برای اعضای سایت عشق سرا
در زمان های که سایت عشق سرا با مشکلی روبرو شود این دوستان می توانند از طریق این وبلاگ مشکل را پیگری و از ان اگاه شونند
این هم ادرس سایت عشق سرا
www.asheghi.ir

این هم شعری ..شاید حرفی از حرف های دل من

موفق باشید

من نگویم که به درد دل من گوش کنید ..
بهتر ان است که این قصه فراموش کنید ..
عاشقان را بگزارید بنالند همه...
مصلحت نیست که این زمزمه خاموش کنیم...

---------------------------
ادرس های این وبلاگ:

ادرس اصلی و اختصاصی

www.eshgh.uni.cc

************
ادرس مستقیم از بلاگفا

www.mehdi56sara.blogfa.com
www.mehdi56sara.blogfa.ir
**********
ادرس های پشیبان

www.mehdi56sara.tk
www.asheghi.tk


***********
اگر زمانی ادرس دامین اصلی در دسترس نبود می توانید از ادرس سایت بلا گفا وارد این وبلاگ شوید..

با تشکر مهدی مدیریت سایت
و زیر مجموعه های عشق سرا

 
 

 

مطالب پیشین

 
فروردین 1387
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
اسفند 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
 


 

 

لوگوی سایت

  لينك به ما



لوگوی دوستان




 


 

 

 

 

 

 

 

 
یک خاطره...فقط یک خاطره...................

 دوستان عزیز قبل از خواندن متن اول عضو خبر نامه بشید... تا من در همان لحظه ابدیت وبلاگ به شما خبر بدهم و به شما اطمینان می دهم که از این خبرنامه فقط و فقط زمان ابدیت وبلاگ برای اگاهی شما از ابدیت وبلاگ استفاده  می شه ..برای عضویت فقط کافیست که شما اسم  خودتان و یک ادرس ایمل معتبر وارد کنید...از همکاری شما ممنون هستم ...دوست دار همه شما ....مردی با خاطراتش

 

 

 

سلام دوستان عزیزم باور کنید که نمی خواستم  الان یا بهتر بگم نمی تونستم اپ کنم اخه این سر در های من که تمومی که نداره و هروز هم داره من بیشتر عصبی میکنه ...ولی خدا رو شکر که مثل برق قطع و وصل می شه یعنی که سردرد میاد و دوباره میره و باز دوباره پیدا می شه ...چه کنیم هرکی با چیزی ژست میگیره من هم با سردرد هام دارم ژست میگیرم خوب نگاه کن بهم میاد..خوشکل شدم.....ولی خودم حس خوشتیپی میکنم ..البته بگم ها از اخر

 

 

و اما

 

می خوام امروز براوتون داستان یک عشق رو بگم... نه اشتباه نکنین من ازخودم  نمی خوام بگم   می خوام از یک اشنا صحبت بکنم.....این داستان بد یش به این واقعیته واقعیت محض...فقط من رو ببخشین اگه بد می نویسم اخه  این سردرد ها نمی زاره.....این هم فقط به احترام شما.....البته بگم من در این داستان نه می خوام چیزی رو ثابت بکنم نه چیزی هرکس باید تو زندگی خودش برای خودش تصمیم بگیره و اگه من این رو دارم مینویسم صرفا یک خاطره از  یک دوست هست.....البته الان من با این دوست رابطه ای ندارم .....شما خود هر چه می خواهید برداشت کنید...برداشت ازاد هست حتی بدون ذکر نام نویسنده

 

یادم میاد من هنوز بیش از 18 سال نداشتم و یک دوستی داشتم این دوست من هم یک عشقی داشت خوب تا اینجا مهم نیست  ولی از اینجا تازه شروع می شه......علی و مریم خیلی هم رو دوست داشتن درست یادم میاد ظهر تابستان اونقدر هوا گرم بود که من داشتم کلافه می شدم ولی مریم خانوم و علی اقا دست در دست همدیگه داشتن دل میدادن و قلوه میگرفتن من هم داشتم می دیدم البته خودم هم اون طرف تر داشتم با سارا 1 صحبت میکردم خنده دار نه ظهر عاشقان ....  سالها از دوستی این دو می گزره  اونقدر به هم وابسته بودن که حتی طافت دوری یک روزه از هم رو نداشتن ولی یک جای کار لنگ می زد.... علی پدرش رو در سن کوچکی از دست داده بود و مادرش هم  ازدواج کرده بود علی و مادربزرگش تک و تنها در یک خونه زندگی میکردن وضع خوبی نداشتن البته از نظر مالی.... ولی علی ادم عجیبی بود پشتکار خوبی داشت  تو اون سن  هم کار می کرد و هم درس میخوند هیچ وقت ندیدم که بگه خدایا چرا من...... روز ها می گذشت و عشق علی و مریم روز به روز بیشتر می شد ..یک روز علی رو دیدم دیدم خیلی گرفته است  داره از درد به خودش می پیچه  حالش خوب نبود ازش پرسیدم علی چطورته گفت مهدی مریم گفتم مگه مریم چطورشده گفت مهدی خودت که میدونی چند بار با مادر مریم صحبت کردیم که بتونیم بریم خواستگاری و اون قبول نکرد و امروز مریم اومده بود در خونه ومی گفت که دیشب برام یک خواستگار اومده و از اشناهای ماردم هست و پسره خیلی پولداره و مادرم هم می گه باید حتما تو زن حسین بشی  و اون هم هر چی گریه زاری میکنه اثری نداره  اونها خودشون میبرن و می دوزن علی میگفت از وقتی مریم این حرف ها رو به من زده من یکسر دارم تو خیابون پرسه میزنم روم هم نمی شه تو جمع گریه کنم خونه هم که مادربزرگم پیره میترسم که بفهمه من چمه مجبورم تحمل کنم گفتم علی خودت رو اذیت نکن خدا هر چی بخواد همون می شه حداقل بزار یک بار مادرت با مادر مریم صحبت کنه شاید قول کنه گفت میدونم قبول نمی کنه ولی این کار رو میکنم و بعد از علی شنیدم که مادرش وقتی میره با مادر مریم صحبت کنه چقدر تحقیرش کردن و اون هم ناراحت می شه میره پیش مادر مریم و می گه مریم مال منه من اون رو میخوام و اون هم من رو فقط اگه من زنده نباشم بتونین اون رو شوهر بدین به کسی غیر از من فقط اگه  مریم خودش بخواد من حرفی ندارم و مادر مریم هم کلی با علی صحبت میکنه و نمی دونم چه جوری علی رو راضی میکنه که چیزی نگه  روز ها می گذشت یک شب پائیزی بود شنیدم عروسی مریم با حسین رفتم حال علی رو بپرسم ای کاش نمی رفتم اون در حالی دیدم که اصلا به این دنیا نبود از بس که مشروب خورده بود و اصرار هم داشت که حتما تو عروسی شرکت کنه هر چی من  و مادربزرگش میگفتیم بچه ول کن این کار درست نیست گوش به حرف کسی نمی داد اخر هم کار خودش رو کرد و هم تو عروسی شرکت کرد و هم چقدر رقصید و در اخر هم رفت جلو و یک گردنبند به مریم هدیه داد  ولی من از درونش اگاه بودم که چه حالیه اون فقط برای خوشبختی مریم داشت وانمود میکرد که براش مهم نیست  مریم عروس شد و با شوهرش راهی بندر عباس شدن  چون زندگی شوهرش اونجا بود و گذشت زمان حالا 9 سال از اون زمان گذشته بود علی هنوز مجرد بود و هنوز به یاد مریمه ولی کاری از دستش ساخته نبود  علی خیلی تو زندگی زجر کشیده بود و خدا خوش هم میدونه مریم حق علی بود اخه علی فقط به مریم دلخوش بود ..پدرش که به رحت خدا رفته بود و مادرش هم عروس شده بود علی خودش بود خودش بعد از نه سال خبر رسید که مریم از شوهرش جدا شده و اومده به شهر خودمون ( البته با دو بچه کوچک )علی خیلی شاد بود البته نمی دونم ایا خوشحالی اون برای دیدن مریم بود یا برای طلاقش هنوز هم نمی دونم یک روز خود مریم اومد پیش علی و به علی میگفت که من می خوام با تو باشم اگه از شوهرم جدا شدم برای خاطر تو بوده و باز هم نمی دونم علی چی فکر میکرد که حتی به روی مریم هم نیاورد که نه سال کجا بودی اگه تو من رو می خواستی چرا همون نه سال پیش جدا نشدی و کلی سوال دیگه که اگر من بودم می پرسیدم  و حالا در اخر هم بگم علی و مریم الان با هم هستن و زندگی میکنن  (ولی نه به معنای واقعی زندگی) نه اون ها خوشبخت نیست......چرا.....خودت فکر کن ببین چرا....اگه تو هم داری این راه رو میری..مواظب باش...تو این اشتباه رو تکرار نکنی...این هم یک تجربه هست که مجانی داری به دست میاری پس سر سری نگیر...................................................................................

 

در اخر هم باز دوست داشتم یاداوری کنم که من این داستان رو برای اینکه من اینطور فکر میکنم ننوشتم ...شاید طرز فکر من جور دیگه ای باشه؟؟؟؟ ...ولی باز هم میگم این فقط یک خاطره بود شاید هم درسی برای بعضی از ما ها......

دوست دارتان مردی با خاطراتش

 + نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 8:51 بعد از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


قسمت : 23 آخرین قسمت

دوستان عزیزم سلام شمای که تا حالا من را تحمل کرده اید.این آخرین قسمت این داستان می باشد و امید دارم که با این داستان حوصله شما سر نرفته باشد...از همین جا به شما عزیزان می گویم که با تمام شدن این داستان کار این وبلاگ هنوز تمام نشده و من هنوز حرف های زیادی با شما دارم ولی نخواستم در لابلای داستان بنویسم چون گفتم شاید شما را خسته کنند .پس بازهم بعد از اخرین قسمت این داستان منتظر قدوم سبز

شما هستم...و اما حالا ادامه داستان ...............

 سارا1 دیگه نبود من بودم و سارا 2 ولی من هنوز عاشق او نبودم و تا حالا اگه نگاهی بود فقط برای این بود که سارا من رو بیش از 4 سال بدون اینکه حتی حال من رو بپرسه ترک کرده بود او همیشه می گفت که من رو دوست داره ولی حالا من مطمئن بودم که اون دروغ می گفت روز ها می گذشت و من به یک باره عاشق سارا2 شدم تا بعد از سارا1 بتوانم به زندگی خودم ادامه بدم ..شاید فکر کنید که من چه ادم عوضی هستم که یک دختر رو بخوام گول بزنم .ولی دوستان من هنوز سارا2 رو گول نزدم .بین من و او فقط یک نگاه بوده و من هیچ وقت نگفتم که عاشق اون شدم .فقط گفتم که او برام یارم رو تداعی میکنه .ولی الان عاشق شدم بعداز رفتن سارا1 عاشق این سارا2 شدم دوستش داشتم فقط برای خودش نه برای یاد سارای۱  ولی باز هم صحبتی بین ما نشد. حتی دریغ از یک سلام . 2 ماه گذشت... یک روز جمعه بود .من برعکس همه جمعه ها این جمعه به مغازه نیامدم حالم خوب نبود صبح شنبه بود که اومدم در مغازه که با صحنه بدی روبرو شدم .اری همان بلای 4 سال پیش سرم امده بود .اره سارا2 هم از این محل رفتن البته نه به دلیل سارا1 بلکه بخاطر این موضوع که روبروی خانه انها یک خوابگاه دانشجویی بود که دختر های دانشجو در ان ساکن بودنند ولی چون مدیریت این خوابگاه عوض شد و بجای دختران این بار پسران جایگزین انها شدنند و خانواده سارا که میدیدنند که پنجره های خوابگاه روبروی حیاط خانه انها ست مجبور شدنند برن اون هم ناغافل ..باز کاخ ارزو هام روی سرم خراب شد یاد لحظه رفتن سارا1 افتادم ولی نه این بار فرق می کرد من زیاد ناراحت نبودم  بعد از گذشت یک ماه که نتونستم ادرسی پیدا کنم من هم فراموش کردم البته می تونستم به محل کار پدرش برم ولی نخواستم می خواستم اول جمله دوست دارم رو. از خودش بشنوم بعد برم جلو ........حالا دیگه به سارا 2 فکر نمی کرد اخه گفتم این بار می خواستم با ازدواج به او برسم نه با عاشقی  گاهی اوقات هم  سارا 1 جلوی چشمم بود ولی مات و مات صورتش رو نمی تونستم ببینم  اخه مال من نبود درسته باید مال من می شد ولی نشد. خودش می خواست ولی نزاشتن............بعد از چهار ماه از رفتن سارای 2 من هم مغازه را جابجا کردم .......یک سال از رفتن سارا2 گزشته بود تونستم یک شماره تلفنی از اون ها به دست بیارم .زنگ زدم سارا 2 گوشی رو برداشت بهش گفتم منم مهدی یادت میاد گفت نه...گفتم فلان روز.....اها یادم اومد خوبید گفتم ممنون ببخشید مزاحم شدم  گفتم اگه مزاحم شدم فقط برای یک چیز بود می خواستم بدونم شما ایا موافقید که من با پدر و مادرم بیام خواستگاری شما سارا2 گفت با لحنی غریبه که انگار من رو نمی شاخت گفت من نمی دونم .....شما با پدرم صحبت کنید..سارا2 داشت بطور غیر مستقیم به من می گفت نه نه نه نه .................ان روز به من خیلی سخت گذشت فهمیدم که اون من رو دوست نداره. اگه عشقی بوده .فقط در خیال من بوده ...یکی از دوستان می گفت شاید اون زمان که چهار سال دوری روحیه تو رو بهم ریخته بود و از دختر ها بیزار شده بودی و حال حوصله کسی رو نداشتی ...برای خودت تو خیالت عشقی ساختی ...راست می گفت من تو خیالم سارا2 ساختم و پرداختم  اون بیچاره فقط شاید یک نگاهی به من می کرد و من در اوج بدبختی سارا1 رو میدیدم تا بتونم زنده بمونم ...........ولی حالا چی من به چه امیدی زنده باشم..............سالها با سختی تمام برای من گذشت تو گذشت حالا سال 1382 شده. با اینکه سالها عوض می شه ولی من عوض نشدم من هنوز همان ساده دهاتیم .که بعد از او هنوز عاشق کس دیگه ای هم نشدم ...تو این مدت سه نفر عاشق من شده بودن ولی من به دلایل که داشتم از عشق اون ها حذر کردم...اخه من یک دل .مرده بودم ..نمی تونستم یک دختر با سنی 20 ساله رو نابود کنم فقط بخاطر هوس خودم ..هوس رو در خودم سالهاست که می کشم نمیزارم جون بگیره...حالا هر سه انها عروس شدن من هم خوشحال بودم ...ولی فقط بخاطر رعایت بعضی از مسائل در جشن عروسی انها شرکت نکردم......الان زمستان 82 هست  امروز روز سه شنبه هست من و احسان مثل همیشه داریم به مسجد می ریم اون هم پای پیاده .نزدیک مسجد بودیم صدای بلندگو های مسجد به گوش می رسید  داخل یک کوچه شدیم هنوز صد متری بیشتر نرفته بودیم که دیدم احسان داره می گه مهدی این سارا1 نیست داره نگاه می کنه..گفتم بچه نشو فکر کردی الان سال 1374 هست من وتو تو مسجد هستیم ..گفت نه به خدا دروغ نمی گم مهدی نگاه کن...من هم برای شوخی سرم را چرخاندم ..باورم نمی شد خودش بود نگاهم تو نگاهش افتاد دیدم عقب عقب رفت خورد به دیوار و تو همان حالت چشم از من بر نمی داشت من دیدم چقدر شکسته شده بود انگار که از سنش 10 سال بزرگتره وای خدا چرا سارا1 به این روز افتاده ...یک ان به خودم امومدم گفتم اون مال من نیست پس بودن من هم درست نیست گفتم بریم احسان سارا رو با چشمانی از حدقه بیرون امده ترک کردم و به مسجد پناه بردم ...من او رو همین الان دیدم ولی باز چهره او برام هنوز مات بود باز هم نمی تونسم چهره اونو حتی با چشم های بسته ببینم....ناراحت بودم نه برای خودم برای او خیلی پیر شده بود دیگه اون دختر خنده رو نبود ..اون شب برای اون دعا کردم ولی جنونی موقتی به من دست داده بود ..دوشب تا صبح تو اون سرما می رفتم تو پارک خاطراتم و با خودم و خدای خودم خلوت می کردم و می گفتم چرا.......بابا هم فهمیده بود من چه حال دارم به احسان سفارش می کرد که من رو تنها نزاره احسان هم تو اون سرما کنار من بود ولی بود و نبودش یکی بود ....

بعد از چند روز از یک نفر از اقوام سارا1 پرسیدم حال و روزشون رو ...گفت سارا با شوهر اولش نمی سازه یعنی اون هم ادم خوبی نبود ..بعد از مدتی از هم جدا می شن و سارا1 دوباره ازدواج می کنه و اين بار هم در زندگی موفق نيست و حالا هم یک مشکل بزرگی براشون پیش اومده پدرش تو معامله همه دار و ندارش و از دست داده و خونه و زندگی شون همه توسط دادگاه مصادره شده....همه چیز رو فهمیدم فهمیدم چرا اونها اومدن در این خانه قدیمی زندگی میکنن خانه ای که اون ها هیچ وقت بهش نگاهی هم نکردن حالا دارن تو اون زندگی می کنن..هنوز هم از خدا می خوام کمکش کنه برادرهاش رو دیدم چقدر بزرگ شدن اون ها حتی من رو نشناختن عجب روزرگاری شده اون سپهر کوچولو الان برای خودش یک مرد شده خنده داره سامان از من هم قدوهیکلش بزرگتره  ...............باز سارا1 خونه رو عوض کردن و رفتن .منهم راضیم به رضای خدا برن خدا به همراشون...........الان سال27/9/1384 هست یک روز ابری دلم خیلی از زمانه گرفته ولی.... من دارم اخرین قسمت این داستان رو براتون تایپ می کنم...مهدی هنوز همون مهدی یه ولی زمونه عوض شده........

من نگويم که به حرف دل من گوش کنيد .....بهتر ان است که اين قصه فراموش کنيد...

عاشقان را بگزاريد بنالند همه...............مصلحت نيست که اين زمزمه خاموش کنيد.....

اين شعر بالا از معين کرمانشاهی

در پایان هم این شعر زیبا تقدیم به شما عزیزان

گله

عجب ای دل عاشق

تو هم حوصله داری

تو این سینه نشستی

هزار تا گله داری

یروز عاشق نوری

یروزی سوت کوری

یروز مثل حبابی

یروز سنگ صبوری

پر از شک و هراسی

همیشه بی حواسی

پر از حرفی و خاموش

یه قصه و فراموش

پر از راز نگفته

یه کولبار بر دوش

یه بی طاقت خسته

به انتظار نشسته

یروز رفیق راهی

سفر پای پیاده

به اندازه عشقی

پر از حرف های ساده

واسه روزای رفته

سفر قصه خوبه

چراغ راه روشن

قشنگی غروبه

دوستان من همیشه سبز باشد و منتظر پست بعدی من باشید

دوست دار همه شما مهدی

  

 + نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 12:16 بعد از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


ذهن من


دوستان عزیز قبل از خواندن متن اول عضو خبر نامه بشید... تا من در همان لحظه ابدیت وبلاگ به شما خبر بدهم و به شما اطمینان می دهم که از این خبرنامه فقط و فقط زمان ابدیت وبلاگ برای اگاهی شما از ابدیت وبلاگ استفاده  می شه ..برای عضویت فقط کافیست که شما اسم  خودتان و یک ادرس ایمل معتبر وارد کنید...از همکاری شما ممنون هستم ...دوست دار همه شما ....مردی با خاطراتش


 

دوستان عزیزم وبلاگ جدید من به اسم ویرایشگر قالب کار خود را  اغاز کرد..از شما دوستان تقاضا دارم که هم سری به وبلاگ من بزنید و هم اگه دوست دارید لینک من را در وبلاگتان بگزارید و به من خبر بدهید تا من لینک شما را بگزارم در وبلاگ ویرایشگر قالب(وبلاگ جدید من)..منتظر حظور سبز شما و نظرات سازنده شما هستم...دوست دارتان مهدی

 


ذهن من..................................

 

دیر زمانی بود با خود زمزمه می کردم ..نمی خوام در اغوشت بگیرم...که می خواهم در اغوشت بمیرم..

می خواندم و اشک می ریختم به خیال خود... دارم چه میکنم... انگار که من رستم دستان هستم و او د ختر پتروس شاه تنها عشق روی زمین...به خیالم اگه در اغوشش بمیرم.. اون هم تا اخر عمر به یاد منه و مجرد می مونه و ما سالها با هم البته من روح و اون جسم با هم هستیم...زهی خیال باطل ..اه چه فکر های احمقانه ای...

 

هنوز بازهم ان شعر را می خوام ولی اینبار اینگون می خوانم......

نمی خواهم در اغوشت بمیرم.....که می خواهم در اغوشت بگیرم.......

حالا می دونم اغوش یار بهتر از اغوش خاکه حالا چرا من اینگونه می خواستم شاید حسی بود مثل غرور ا شاید هم خودستایی که بگوییم من هم هستم ولی نه حالا می گم من نیستم.. اگر ان گونه.. بودن است...........

یادم میاد.. پدرم همیشه می گفت..  شما جوانهای امروزی  چون گشنگی نخوردین عاشقین اگه یروز غذاتون دور بشه ...عاشقی هم از یادتون می ره..می گفت..ولی کو گوش شنوا.....ولی حالا دارم درک میکنم راست میگفت و من چه دور فهمیدم...سالهای عمرم رو به بطالت گوزروندم..اما حالا می خوام برای خودم باشم.. دلم رو کناری بزارم.. اول با عقل جلو برم ..و بعد قلبم رو به کمک بطلبم.......تازه به فکر افتادم که بیام و عششقی رو که نابودش کردم... دوباره بسازم... ولی اینبار با فکر و اندیشه.....چرا من باید با یک نگاه عاشق بشم.... چرا من باید یارم رو نشناخته و ندیده قبول کنم.... کدوم عقلی هست که این رو قبول میکنه ..کی هست که بگه درسته... من و تو و اون باید همه جوانب رو در نظر بگیرم... تا خدای ناکرده مشکلی برامون پیش نیاد...دوباره قلبمون نشکنه..دوباره اهی نکشیم... که اسمون ها رو بلرزونه..... بخدا  خدا هم خسته شده.... از اه های که ما می کشیم ......و می گه حق شماست که عقلتون رو کناری بسته بندی شده گزاشتین.....خدا میگه مگه من به تو عقل ندادم چرا ....بنده من.......حالا هی ما بگیم خدا در قلب های شکسته هست..اره بر منکرش لعنت ولی قلبه شکسته تا شکسته داریم......هر گلی که خشبو نیست.... وگرنه خرزره هم گل هست ..چرا اون رو ما هیچ وقت بو نمی کنیم و لذت نمبریم.....می دونم خدا هم عاشق زیبایست ...ولی..اما....کدام زیبای....خدا اون زیبای باطنیت رو دو.ست داره.... نه ظاهری تو...خودت رو گول نزن با خودت روراست باش....بگو به خودت ..تو در چه حدی هستی..در همون حد هم بخواه...بیشتر از  حقت هم  بخواه..اره حقته..ولی انصاف رو رعایت کن ..تا خودت ظربه نخوری......

 

دوستان من رو اگر جسارتی کردم ببخشین منظورم کلا خودم بودم بس...............

 

دوست دارتان مردی با خاطراتش

 

 

 

 + نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 1:29 بعد از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


من و تو ؟؟

 

 دوستان عزیز قبل از خواندن متن اول عضو خبر نامه بشید... تا من در همان لحظه ابدیت وبلاگ به شما خبر بدهم و به شما اطمینان می دهم که از این خبرنامه فقط و فقط زمان ابدیت وبلاگ برای اگاهی شما از ابدیت وبلاگ استفاده  می شه ..برای عضویت فقط کافیست که شما اسم  خودتان و یک ادرس ایمل معتبر وارد کنید...از همکاری شما ممنون هستم ...دوست دار همه شما ....مردی با خاطراتش

 

 

چند روز بود که حالم خوب نبود سردرد های شدیدی که من و داشت کلافه میکرد ولی حالا بهترم نه خوب خوب ولی بهترم  ولی نمی دونم چرا قدرت نوشتن ازم گرفته شده نمی تونم بنویسم فکر کنم..... ولی به احترام شما دوستان امدم و من رو ببخشید از بابت دورکردم...... و در اینجا  باید از تمام دوستانی که به وبلاگ خودشون میان و نظر می دن یا نمی دن تشکر کنم ..دوستان باور کنید خیلی دلم میخواد اسم تک تک شما رو  نام ببرم و در اینده این کار رو حتما خواهم کرد....باز هم از شما دوستان ممنون هستم ..دوستان باز هم پیش من بیاین و نظر هم بدین خوشحال می شم.....دوستادارتان مردی با خاطراتش

 

و اما.........

 

چرا ما ادمها این همه مغروریم فکر میکنیم اگه من کسی رو دوست دارم.. باید اون هم من رو دوست داشته باشه.. اگه من برای اون میرم باید اون هم برای من بمیره.. ولی هیچ وقت نمی خوایم فکر کنیم بابا اونهم ادمه احساس داره.. اون هم حق تصمیم گیری داره ..اون هم باید خودش  کسی رو که دوست داره اتنخاب کنه..  ولی نه به گوش امثال من و شما که نمیره ..اگه یک دختر اومدم به من محبت کرد.. من باید محبت اون رو بزارم به حساب دوست داشتن چرا ..چرا من نباید فکر کنم شاید اون من رو فقط به چشم یک دوست میبینه.. شاید اون می خواد با من باشه.. ولی فقط به عنوان یک دوست نه عشق من..حالا وقتی که اون دوست بفهه که من عاشقش شدم  مطمئنا خودش روکنار می کشه  تا شاید با این کارش بتونه به من خر ثابت کنه که بابا  من فقط دوست تو هستم.. نه عشقت چرا اشتباه میکنی...خیلی از ما ها معنی عشق رو هنوز خوب نمی دونیم..  حتی نمی دونیم عشق رو چه جوری مینویسن.. که حالا بخوایم عاشق هم  بشیم..من خودم رو میگم.. باید برم دنبال خیلی از سوال ها تا شاید بتونم جوابهای برای اونها پیدا کنم.. ولی بدبختی از این جا شروع می شه این جواب ها  در هیچ کتابی نیست ..این جوا ب ها رو هیچ استادی هم نمی تونه جواب بده.. اخه هرکس برای خودش یک سوالاتی داره.. سوالتی شخصی که  هیچ کس بغیر خود اون شخص نمی یتونه جواب اونها رو بده ..پس باید بگردم دنبال جواب سوال های خودم.. که در اخر خودم هم باید جواب اونها رو بدست بیارم..شاید لازم بشه زندگی هزاران نفر رو کنار هم بزارم از تو زندگی اونها طرز رفتارشون طرز زندگی کردنشون و.....جواب هام رو از تو این ها پیدا کنم ..اگه من از تو سوال کنم ..؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ..تو که تو زندگی من نیستی تا بدونی پس خودم باید دنبال جواب باشم.. جواب های که خیلی مهمه  البته برای خودم.. تو هم شروع کن بگرد.. ببین چی میخوای.. چه سوال های تو ذهنت هست.. بیا با من با هم بگردیم.. دنبال جواب هامون.. شاید پیداشون کنیم ..اونوقته که دیگه هیچ وقت الکی نمیام بگیم عاشق شدیم ..دیگه هیچ وقت نمیایم بگیم دوست من عاشق من  عاشق منه..  تا جواب ها رو پیدا نکنیم.. همینجوری فکر می کنیم.. و خودمون رو بیشتر عذاب میدیم.. شکنجه میکنم.. مگه این دنیا چند روزه.. که من و تو باید.. اون رو به بطالت بگزارونیم.. یکم فکر کن .. اگه خواستی بیا تا با هم دنبال سوال های خودمون باشیم....دوست دار همه شما مردی با خاطراتش

 

 

 

 

دوستان عزیزم این هم وبلاگ جدید  من ویرایشگر قالب   که تا چند روز دیگر کار خود را اغاز خواهد کرد و فعلا هنوز بصورت ازمایشی می باشد..دوستان به این وبلاگ من هم سری بزنید و نظرات خود را در مورد اهداف ان که در وبلاگ قید شده بیان کنید تا من بتوانم این وبلاگ را هر چه بهتر اماده سازم..و دیگر اینکه فالب فعلی ان موقتی هست تا چند روز دیگر قالب اصلی وبلاگ را با امکانات کامل خواهم گذاشت..اگر کاری با من در زمینه کاری این وبلاگ داشتید یا در قسمت نظرات و یا به ادرس ایملی که در ان وبلاگ قید شده با من تماس بگیرید تا من با شما تماس بگیرم..دوست دارتان مهدی..مردی با خاطراتش

 

 

 + نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 2:2 بعد از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


روز های رهای ؟...... قسمت:1

 

 

  دوستان عزیز قبل از خواندن متن اول عضو خبر نامه بشید... تا من در همان لحظه ابدیت وبلاگ به شما خبر بدهم و به شما اطمینان می دهم که از این خبرنامه فقط و فقط زمان ابدیت وبلاگ برای اگاهی شما از ابدیت وبلاگ استفاده  می شه ..برای عضویت فقط کافیست که شما اسم  خودتان و یک ادرس ایمل معتبر وارد کنید...از همکاری شما ممنون هستم ...دوست دار همه شما ....مردی با خاطراتش

 

 

 

حالم زیاد خوش نیست .بهتره بگم اصلا خوش نیست ..تنها چیزی که می تونه من رو اروم کنه ...یک لحظه ارمش با یک خیال خوش...می شینم پشت میز ..سرم رو تو دست هام میگیرم...سعی مبیکنم با فکر گذشته ها اروم بشم...ولی نه امروز خاطره ها هم نمی خوان پیش من بیان..باز چشمهام رو روی هم میزارم.......

یادم نمیاد می خوام فکر کنم به گذشته ها زمانی که با او بودم را به یاد بیاورم و لذت ببرم ولی نه نمی شه انگار حافظه من خود به خود پاک شده...اشک در چشمانم حلقه می زند اخه من به اون همه خیال عادت کرده بودم این حق من نیست که خیال  من و ازم بگیرن...در وجودم انگار کسی لانه کرده  فریاد می زند به من فکر کن ولی من گوش نمی دهم باز فریاد می زند به من گوش کن بلند می شم دور خودم یک چرخی میزنم دوباره می شینم باز همان صدا میاد..سرش فریاد میزنم بس کن تو که هستی که بدون اجازه امدی و فرمان هم میدهی؟رهایم کن تا اسوده باشم ..می گوید: اسوده باشی؟بگو سالها تو رنگ اسوده بودن را چشیده ای ؟اره من راحتم اسوده هستم با خودم و خودمم من راحتم برو رهایم کن...می خند د اسوده بودی با خودت؟ باز می خندد..سرم از خند های او به درد امده فریاد می زنم رهایم کن....ولی او با صدای بلند تر از من فریاد می زند که ابله من و نشناختی؟ من  عقلت هستم با زهم نشناختی؟.....می خندم ..گریه میکنم فریاد میزنم .عقل ..وجدان قهه قهه می خندم..........................  زمانی می گزرد ..انگار ان صدا نیست به خودم میایم اشکهایم را پاک میکنم و با خود نجوا میکنم عقل..عقل...عقل...راست می گفت من او را از یاد برده بودم سالها بود که سراغی از او نگرفته بودم ..پس حق داشتم که نشناسمش...... ولی حالا یادم میاد زمانی که عقل با من بود.... همه جا .....ولی چه شد؟ من او را رها کردم یا اومن را؟.........................دوست دارتان مردی با خاطراتش

 

 + نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 12:12 بعد از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


دوستان سلام ....باز امدم.......

 

 دوستان عزیز قبل از خواندن متن اول عضو خبر نامه بشید... تا من در همان لحظه ابدیت وبلاگ به شما خبر بدهم و به شما اطمینان می دهم که از این خبرنامه فقط و فقط زمان ابدیت وبلاگ برای اگاهی شما از ابدیت وبلاگ استفاده  می شه ..برای عضویت فقط کافیست که شما اسم  خودتان و یک ادرس ایمل معتبر وارد کنید...از همکاری شما ممنون هستم ...دوست دار همه شما ....مردی با خاطراتش

 

دوستان من نمی دونم شاید در متن قبل خیلی احساساتی شدم و موقع نوشتن یادم رفت یک چیز های هم هست که باید توضیح بدم ..ولی به هر حال من قصد سفر به ان دنیا را نه دارم نه خواهم داشت البته تا خدا چی بخواهد..من دوست داشتم در ان متن بگویم که حس دودل شدن همان یک تحولی عظیم در من است حال شما دوستدارید اسم عشق بر ان بگزارید ..یا دوست داشتن یا رها گشتن مهم نیست اصل اینه که من زنجیر ها رو پار کردم و حالا خودم رو ازاد میبینم ..حالا می تونم باز عاشق بشم وومی تونم یکی رو. دوست داشته باشم ولی عاشقش نباشم ...می تونم با یکی دوست باشم ولی تعهدی نداشته باشم ..می تونم با عقل جلو برم با عقل تصمیم بگیرم ..حالا می تونم قلبم رو در در جه دوم قرار بدم اول عقلم رو به کار بگیرم..اره الان می تونم فریاد بزنم من ازادم....... ازاد ..ازاد....ازاد...ازاد................................................................

 

 

یاد حرف دوست خوبم می افتم ..کورش عزیز رو میگم ..همیشه می گفت می شه عاشق نبود ولی یکی رو دوست داشت ..می شه اگه نخواستی عاشق بشی با ایجاد علاقه یکی رو دوست داشته باشی...اره کورش راست می گفت..من هم می دونستم ولی با خودم لج کرده بودم...ولی حالا می دونم زندگی خیلی خیلی زیباست ..زیباتر از اونی که من و تو فکرش رو بکنیم....پس باید تا می تونم این دوروزه عمر رو شاد باشم.................

البته از این به بعد هم این وبلاگ ادامه داره ولی شاید با یک تحولی دوست داشتنی.....باز هم مثل همیشه منتظر حضور سبز شما هستم...دوست دار همه شما مردی با خاطراتش...................................

 

دوستان اینجا اول نیت کنید و بعد این شعر حافظ را بخوانید ...کلک نزنید اول نیت و بعد خواندن........

 

 

 

 

غلام نرگس مست تو تاجدارانند                                          خراب باده لعل تو هوشیارانند

ترا صبا و مرا اب دیده شد غماز                                        وگرنه عاشق و معشوق رازدارانند

بزیر زلف دو تا چون گذر کنی بینی                                    که از یمن و یسارت چه بیقرارنند

گذار کن چون صبا بر بنفشه زارو ببین                                که از تطاول زلفت چه سوگوارانند

رقیب در گذر و بیش  از این مکن نخوت                              که ساکنان دور دست خاکسارانند

نصبی ماست بهشت ای خداشناس برو                                   که مستحق کرامات گناهکارانند

نه من بر ان گل عارض غزل سرایم و بس                             که عندلیب تو از هر طرف هزارانند

تو دستگیر شوای خضر پی خجسته من                                 پیاده میروم و همرهان سوارانند

بیا بمیکده و چهره ارغوانی کن                                          مرو بصومعه کانجا سیاهکارانند

                                           خلاص حافظ از ان زلف تابدار مباد

                                             که بستگان کمند تو رستگارانند

 

قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود                             ورنه هیچ از دل بی رحم تو تقصر نبود

یارب ائینه حسن تو چه جوهر دارد                                     که در او اه مرا قوت تاثیر نبود

 

دوستان باور کنید که من این شعر هنگام تفعل امد و برایتان گزاشتم  امید دارم که شما هم لذت برده باشید..دوست دار همه شما مردی با خاطراتش

 + نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 1:1 بعد از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


باید رفت...؟؟؟؟

 

 دوستان عزیز قبل از خواندن متن اول عضو خبر نامه بشید تا من در همان لحظه ابدیت وبلاگ به شما خبر بدهم و به شما اطمینان می دهم که از این خبرنامه فقط و فقط زمان ابدیت اطلاع داده می شه ..برای عضویت فقط کافیست که شما اسم  خودتان و یک ادرس ایمل معتبر وارد کنید...از همکار شما ممنون هستم ...دوست دار همه شما ....مردی با خاطراتش

 

 

 

یه حال عجیبی دارم.. دارم از تو گر می گیرم.. دارم یه حس دو دل شدن رو تجربه می کنم.. حس می کنم فردای شاید نباشه.. دوروزه که از خودم نیستم.. نمی دونم دارم کار های رو انجام میدم .. ولی نمی دونم برای چی شاید وقت رفتنه باید به همه حساب هام رسیدگی کنم..می ترسم اخه اگه وقت نشه اونوقت چی..............

می خوام قبل از رفتن بارم  رو سبک کنم..شاید رفتنم راحت تر بشه...هیچ وقت این حس رو نداشتم ..هیچ وقت اینطور نا امید به زندگی نشده بودم ولی حالا دارم بار سفر رو می بندم .....حالا خوشحالم اگه برم خیلی از حرف هامو زدم ..مهم نیست چی قضاوت شد ...فقط برام این مهمه که حرف های رو که بیش از 12 سال در دل داشتم زدم......حالا می دونم اگه من نباشم ...کسی یکطرفه از من قضاوت نمی کنه  شاید درک کنه من چی گفتم ...جک نبودن همه واقعیت بودن واقعیتی که من زندگی مو با اون ها تموم کردم.....همون واقعیتی که داره به من میگه باید رفت....باید رفت....تو گوشمم زمزمه می کنه....حالا دیگه چشمه  چشمام خشک شده  حالا ابری نیست که بباره حالا قلبی نیست که بشکنه حالا کسی نیست که بترسه...حالا کسی نیست که برات من بشه

.. حالا کسی نیست اگه کاری کردی تو رو ببخشه یا فقط یه اخمی بهت بکنه بگه مهم نیست...حالا اون نیست که برات چتری باشه زیر بارون...حالا نیست که بگه دوست داره....خود خواستی خودت رفتی خودت من و فراموش کردی من نگفتم ...یادته؟؟ اون روز تو رفتی حالا من دارم میرم ولی فرق میکنه تو رفتی به خیال خودت سوی زندگی ولی من بخیالم میرم سوی تباهی..شاید تو تباهی بتوم اونجا باز عاشق باشم ولی اینبار اگه عاشق شدم نمیگم بهش می زارم تو دلم بمونه می زارم اگه خواست بره بره فقط دعاش میکنم اره اینبار من یاد گرفتم عشقمو پنهان کنم....اشتباه نکن ....من از عشقی دیگه میگم که تو هیچ وقت نخواستی بهش فکر کنی فقط همین دوروزه برات مهم بود......ولی ای کاش در این لحظه رفتن خیالم از بابت تو راحت می شد...بازم اشتباه نکن من دیگه دوست ندارم ..عاشقت نیستم ..فقط یک تعهده .....که همون داره خفم میکنه.......ای کاش خوشبخت بودی اونوقت راحت تر می خوابیدم....ولی بازم مهم نیست اینجا خیلی عذاب کشیدم بزار اونجا اسوده   باشم.......وقتی دل عاشق خواستی به جز این نیست......باید همچون شمعی سوخت و اب شد و دوباره شمع شد و سوخت..............................اگر عمری بود خواهم امد ......... (دوستان نگران نشید..منظور از رفتن .......شاید روزی گفتم ......)دوست دار همه شما مردی با خاطراتش

 + نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 2:18 بعد از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


عاشق شدی؟؟؟

دوستان عزیز قبل از خواندن متن اول عضو خبر نامه بشید تا من در همان لحظه ابدیت وبلاگ به شما خبر بدهم و به شما اطمینان می دهم که از این خبرنامه فقط و فقط زمان ابدیت اطلاع داده می شه ..برای عضویت فقط کافیست که شما اسم  خودتان و یک ادرس ایمل معتبر وارد کنید...از همکار شما ممنون هستم ...دوست دار همه شما ....مردی با خاطراتش 

 

 

 

نمی دونم عاشق شدی ؟هیچ وقت حس کردی چشمهات گرم شده ؟.حس کردی که قلبت داره در هر ثانیه ده ملیون بار میزنه؟هیچ وقت حس کردی که به یک فرد احساسی بغیر از دوستی داری؟ هیچ وقت حس کردی حرکات اون فرد برات خیلی جزابه؟هیچ وقت حس کردی که دلت می خواد فریاد بزنی.بگی اره من عاشقم؟هیچ وقت شده ترس سراسر وجودت رو بگیره؟هیچ وقت شده از ترس جدایی نخوای عاشق بشی؟

هیچ وقت حس کردی که اگه معشوقه بگه نه تو چی می شی؟ اگه عاشقی راست یبگو به خودت اونو برای چی دوست داری...جوابش رو نمی خواد به من بگی به خودت بگو جوری بگو که همه وجودت  حس کنه چی داری میگی...تو خودت فریاد بزن...بگو ..فقط بگو.....بخودت دروغ نگو کسی که نمی فهمه ..بگو که برات معشوقت چه حسی رو میاره...می خوای من میگم ولی تو انتخاب کن باز خودش اینم یه حرکته...چون همیشه ما عاشقا میترسیم به خودمون راست بگیم...حالا می گم خوب گوش کن.........

 

 

 

1: من اونو دوست دارم فقط برای خودش برای وجودش برای اون روح مهربونش  نه چیز دیگه ای

 

2:من اونو دوست دارم بخاطر ثروت باباش اخه عشق بدون پول ارزشی نداره باید پول باشه تا زندگی کنی

 

3: من اونو دوست دارم برای یک لحظه اونو تو اغوشم بگیرم اخه نمی دونی چه حسی داره

 

 

 

حالا راست بگو گفتم به خودت تو کدوم گروه هستی .حس عاشق شدن برات مهمه یا خود اون شخص یا پول تو زندگی همراه با عشق و یا فقط برای یک حوس زودگزر که اگه به اون رسیدی عشق تموم میشه

 

 

 

 

البته دوستان من موارد دیگری هم هست ولی مهم همین سه مورد بود که گفتم از شما هم خواهش میکنم در کامنت ها نظر خودتون رو در این موارد بدین  ...دوست دار همه شما مردی با خاطراتش

 + نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1384ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


بغضی در گلو

یه وقت های هست که از خدا می خوام این قلب رو ازم بگیره یا اونو مثل قلب خیلی ها بی وفا بکنه

همیشه دوست داشتم که بتونم به عشقم بگم نه دوست داشتم بگم من این حرکت رو نمی پسندم دوست داشتم بگم اخه بابا من هم ادمم چرا مثل یک حیوان با من رفتار می کنی مگه من چه گناهی کردم بجز عشق تو ولی هر بار موقعی که می خوام بگم زبونم بند میاد سنگین می شه قدرت تکلم ازم گرفته می شه اون لحظه فکر می کنم من نیسم بلکه این قلبه منه که داره جای مغزم عمل می کنه ..مگه می شه یک انسان با قلبش فکر کنه با قلبش جواب بده با قلبش عاشق بشه و با همین قلبش وفادار بمونه و با قلبش بمیره.............هیچ وقت فکر این و نکردم که به عشقم مثل یک کالا نگاه کنم بلکه همیشه دوست داشتم اون صاحب باشه من غلام.....ولی عاشقی درد بزرگیه این و من نمی گم ...اون می گه....چرا حالا که زمانی خودش عاشق شده؟؟ ..عشق منیه...اره اون عوض شده...تا همین دیروز به من میگفت عشق کیلوی چنده ادم.....باشه که عاشق بشه ولی حالا عشق براش مقدس شده ..چشمهاش داره عشق و می بینه.....ولی هیچ وقت یادش نمیاد که زمانی با یک عاشق چه کرده......اره اون فراموش کرده نه شاید هم گرفتاری عشق نمی زاره یادش بیاد...هروز دنبال این می کرده چرا باید معشوقش دلش و بشکنه چرا باید بی وفای ببینه چرا باید بهش ظلم بشه ولی هیچ وقت یادش نمیاد زمانی هم من براش گریه می کردم که به من ظلم نکن من دوست بدار....نه نمی خواد یادش بیاد ..اخه به صلاحش نیست ..اگه یادش بیاد اون موقع باید یک حس قلمبه شده تو گلوشو حس کنه باید یادش بیاد که با عاشقش چه کرده ...ولی باز به خودم میگم صبر کن اون اگه خودشم نخواد عشق با اون جوری تا می کنه تا خودش اقرار کنه ...بگه که چقدر بده بگه که چرا دل من و شکسته ولی حالا که اون داره یادش میاد ....حالا من نمی خوام یادم بیاد ..نمی خوام یادم بیاد چه شبها تا صبح با خدا گریه کردم اره من با خدا گریه کردم ..بزار حسش همونی که بود بمونه.....دارم دیوانه می شم این چیه که من از خدا می خوام ..خدایا خودت به اون رحم کن اون نفهمیده ولی الان میدونه اونو ببخش ..دیوانه شدم..حالا وقته انتقام باید من  تقاص اون همه ظلم رو ازش بگیرم ولی نه نه من دیگه اون ادم نیستم ....من اونو می خواستم ولی هیچ وقت نخواستم که بد ببینه هیچ وقت نفرینش نکرد م ولی تا تونستم دعاش کردم.......خدایا اونو من  به تو میسپورم خودت اونو...........................دیگه اشک امونم نمی ده....حالا باید ................................................................

 + نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 5:44 بعد از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


دوستان عزیزم سلام

دوستان سلام .می دونید من هم از سرعت کم پرشین بلاگ خسته شدم و به بلاگ فا پناه اوردم و امید دارم که در اینجا با اون مشکلات مواجه نشم..البته من تمام داستان یک عشق رو که در پرشین بلاگ نوشتم به بلاگفا اوردم دوستانی که جدیدا به جمع این وبلگ اضافه شدهاند می تونند با مراجعه به ارشیو داستان را مطالعه کنند...   مردی با خاطراتش در پرشین بلاگ و همینطور در ادرس MEHDI56SARA.TK که این ادرس ادرس همشیگیه من است به هر جا که بروم شما با این ادرس می توانید من را پیدا کنید.....دوست دار همه شما مهدی

 + نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 12:24 بعد از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


 
   

 

 

 

 

››› ... لينك باكس ... ‹‹‹

 

 

 
   

 

منوی وبلاگ

   


 

 

موضوعات

  داستان عشق من(13 سال عشق در23 قسمت)
داستان ...روز شوم....
داستان حماقت!!!(تمام نشده)
گلچینی از مطالب ارسالی در انجمن عشق سرا
 


 

 

لينكستان

  تفریح و اموزش و دانلود  


 

 

تبليغات

   


 

 

   

 

 

 

    کپي برداري از مطالب سايت فقط با ذکر منبع مجاز مي باشد

All Rights Reserved 2007 © by mehdi56sara.blogfa.com
This Themplate Rendition By
BIZARAR

 



 
 

 

Register your domain name and build your site at UNI.CC