تبليغاتX
مردی با خاطراتش

 

 

 

 

 

درباره وبلاگ

 

دوستان عزیز این وبلاگ وبلاگ مدیر سایت عشق سرا یا همان عاشقی می باشد
من در این وبلاگ در گذشته حرف های دلم را برای شما عزیزان می نوشتم
و حالا نیز همان کار را خواهم کرد
اما در کنار نوشتن حرف های دلم این وبلاگ محلی می باشد برای اعضای سایت عشق سرا
در زمان های که سایت عشق سرا با مشکلی روبرو شود این دوستان می توانند از طریق این وبلاگ مشکل را پیگری و از ان اگاه شونند
این هم ادرس سایت عشق سرا
www.asheghi.ir

این هم شعری ..شاید حرفی از حرف های دل من

موفق باشید

من نگویم که به درد دل من گوش کنید ..
بهتر ان است که این قصه فراموش کنید ..
عاشقان را بگزارید بنالند همه...
مصلحت نیست که این زمزمه خاموش کنیم...

---------------------------
ادرس های این وبلاگ:

ادرس اصلی و اختصاصی

www.eshgh.uni.cc

************
ادرس مستقیم از بلاگفا

www.mehdi56sara.blogfa.com
www.mehdi56sara.blogfa.ir
**********
ادرس های پشیبان

www.mehdi56sara.tk
www.asheghi.tk


***********
اگر زمانی ادرس دامین اصلی در دسترس نبود می توانید از ادرس سایت بلا گفا وارد این وبلاگ شوید..

با تشکر مهدی مدیریت سایت
و زیر مجموعه های عشق سرا

 
 

 

مطالب پیشین

 
فروردین 1387
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
اسفند 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
 


 

 

لوگوی سایت

  لينك به ما



لوگوی دوستان




 


 

 

 

 

 

 

 

 
قطره اشک من......

 

                                                                          

مژده به دوستان عزیزم: از این به بعد شما جدیدترین اهنگ های ایرانی.ترکی.عربی.امریکای را از بالای وبلاگ یک لینک باکس مشاهد میکنید در این لینک باکس  جدیدترین اهنگ های روز به صورت خودکار قرار خواهد گرفت...پس با خیال راحت دانلود کنید هر انچه را که می خواهید...البته این اهنگ ها با کیفیتی عالی و حجمی کم در دسترس شما هستن...فقط بر روی  اسم ان خواننده یا اهنگ کلیک کنید  و یک صفحه باز می شود و از انجا بر روی هر یک از

اهنگ های البوم ان خواننده کلیک کنید تا دانلود شود

 

دوستان عزیز قبل از خواندن متن اول عضو خبر نامه بشید... تا من در همان لحظه ابدیت وبلاگ به شما خبر بدهم و به شما اطمینان می دهم که از این خبرنامه فقط و فقط زمان ابدیت وبلاگ برای اگاهی شما از ابدیت وبلاگ استفاده  می شه ..برای عضویت فقط کافیست که شما اسم  خودتان و یک ادرس ایمل معتبر وارد کنید...از همکاری شما ممنون هستم ...دوست دار همه شما ....مردی با خاطراتش

 

                                                          

 

و دوستان به وبلاگ دیگر من وبلاگ تخصصی کامپیوترهم سری بزنید..خوشحال می شم ...( دوستان اسم وبلاگ ویرایشگر قالب به وبلاگ تخصصی کامپیوتر تغیر یافت)

 

 

وبلاگ  تخصصی کامپیوتر در مورد(آموزش قفل گذاری (قسمت اول:قفل گذاری بر روی فایل ها و پوشه ها)) ابدیت شده است

 

 

دوستانی که مایل هستن به این وبلاگ لینک بدهند اول لطف کنند لینک وبلاگ من رو در وبلاگشان قرار بدهند و بعد بیایند در وبلاگ من در زیر لینک ها ی دوستان یک لینک هست که روی اون لینک کلیک کنید و لینک خود را ثبت کنید تا من بعد از دیدن لینک خودم در وبلاگ شما ...لینک شما را تاید کنم تا لینک شما در وبلاگ قرار گیرد..با این کار به زیاد شدن بازدید کننده های من و خودتان کمک میکنید با تشکر مردی با خاطراتش

 

و اما امروز

 

سلام دوستان عزیزم..من رو ببخشید اگر دور ابدیت کردم اخه یکم گرفتاری دارم به امید خدا حل بشه  زود تر ابدیت خواهم کرد و از شما دوستان ممنون هستم که به من سر می زنید و من را از نظرات خود اگاه

 می کنید..و حتی شمای که میاید و می خوانید و نظر هم نمی دید شما را هم دوست دارم و برای شما

ارزوی موفقیت می کنم...دوست دار شما مهدی مردی با خاطراتش

وقتی گریه میکنم در میان اشکهایم تو را میبینم ...اشکهایم را پاک میکنم تا کسی تو را نبیند

 

 

چند شب پیش داشتم فیلم یوسف و زلیخا رو نگاه می کردم البته این فیلم رو من بیش از صد بار دیم و

هر بار در قسمت اخر این فیلم گریم می گره نمی دونم چرا شاید درد خودم رو به یاد میارم و به یاد میارم

 من یعقوبی نداشتم که عشقم روبه من هدیه بده...همنجور که داشتم ترانه ای رو که اذر شیوا با صدای عهدیه

 رو لب می زد گریه می کردم اشک هام انقدر داغ بود که داشت گونه هایم را می سوخت  من هیچ وقت گرمای اشکم رو به این حد حس نکرده بودم یاد صحنه ای از فیلم می افتم که یعقوب به دیدار یوسف میاد و بعد از

 صحبت هاشون از یوسف می خواد که در شهر گردش کنه و یوسف هم یکی از خدمتگزارنش رو همراه پدر

 می فرسته همینجوری که در شهر گردش می کنه یک صدای زیبا مثل صدای یک فرشته که داره با خدا

مناجات می کنه یعقوب رو به طرف خودش می کشه یعقوب محو صدا می شه و می بینه پیرزنی رو  که با

 چشم های کور داره این شعر رو می خونه و از اون خدمتگزار سوال می کنه این زن کیست و چرا به این روز

افتاده که خدمتگذار می گه این زلیخا همسر فرمانروای مصر بوده که از عشق یوسف به این حال و روز افتاده یعقوب سخت منتقلب می شه و به قصر یوسف باز می گرده و به فرزندانش میگه بلندشید برویم از این شهری

که از در و دیوارش گناه و معصیت میباره یوسف با التماس جلوی پدر رو می گره و می گه من که این همه کار

 برای این مردم انجام دادم و اونها رو از مرگ حتمی نجات دادم چرا پدر و یعقوب میگه همه کار های تو در مقابل شکستن دل این زن به هیچ نمی ارزه و قصد رفتن می کنه و یوسف با خواهش و تمنا از پدر می خواد که بمونه

 و خودش به طرف زلیخا می ره زلیخا تا وجود یوسف رو حس میکنه میگه یوسف من توی امدی و یوسف می گه زلیخا به خدای من ایمان بیاور تا تو را نجات دهم و زلیخا میگه من به  تو و خدای تو ایمان اوردم و یوسف روی به سوی خدا م یکنه و از خدا می خواد که زیبای و جوانی زیلخا رو به اون باز گردونه که یک دفعه رعد رو برقی می گره و زلیخا به همان حال جوانی باز میگرده وزیبا و بینا...

اخ که نمی دونید همه این فیلم به یک طرف و این قسمتی رو که من نوشتم به یک طرف اون شب یک چیزی

کمتر از یک ساعت گریه کردم سرم رو کردم زیر پتو تا کسی گریه های من رو نبینه اخه من یک مردم..یک مرد

 که گریه نمی کنه..خجالت داره نه ولی من خجالت نمی کشم که گریه کنم اره تو عمرم تو جمع گریه نکردم و

 اگه هم کردم جای بوده که چراغ ها خاموش بوده ولی تا دلتون بخواد تو تنهای خودم

گریه کردم و خودم روسبک کردم...

 

 

 

در اینجا هم می خوام یک نوشته رو براتون بزارم که البته نویسنده اون من نیستم ولی چون زیباست و

 از خود گذشتگی یک عاشق رو به تصویر کشیده..براتون می زارم تا شما هم لذت ببرید..ولی متاسفانه اسم

نویسنده این متن رو من به یاد ندارم وای کاش می دونستم نویسنده این متن کیه ولی باور کنید به یادم نیست..در

همین جا از ایشان معذرت می خوام که نوشته ایشان رو در اینجا می زارم..امید بخشش دارم........

 

ایثار در عشق

 

یه روز بهم گفت: میخوام باهات دوست باشم آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام

 

بهش لبخند زدم و گفتم: آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام

 

یه روز دیگه گفت: میخوام تا ابد باهات بمونم آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام

 

بهش لبخند زدم و گفتم: آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام

 

یه روز دیگه گفت: میخوام برم یه جای دور جایی که هیچ مزاحمی نباشه وقتی که همه چیز رو به راه شد

 تو هم بیا

 

آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام

 

بهش لبخند زدم و گفتم: آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام

 

یه روز تو نامش نوشت: من اینجا یه دوست پیدا کردم آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام

 

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: آره میدونم فکر خوبیه منم اینجا خیلی تنهام

 

یه روز تو نامش نوشت: من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی کنم آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام

 

براش یه لبخند کشیدم و زیرش توشتم: آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام

 

حالا دیگه اون تنها نیست من از این بابت خیلی خوشحالم چیزی که بیشتر خوشحالم میکنه اینه

که نمیدونه من هنوزم خیلی تنهام.

 

 

دوست دار همه شما مردی با خاطراتش

 

 + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 3:24 بعد از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


با خیالت خوشم...............

                                                                          

مژده به دوستان عزیزم: از این به بعد شما جدیدترین اهنگ های ایرانی.ترکی.عربی.امریکای را از بالای وبلاگ یک لینک باکس مشاهد میکنید در این لینک باکس  جدیدترین اهنگ های روز به صورت خودکار قرار خواهد گرفت...پس با خیال راحت دانلود کنید هر انچه را که می خواهید...البته این اهنگ ها با کیفیتی عالی و حجمی کم در دسترس شما هستن...فقط بر روی  اسم ان خواننده یا اهنگ کلیک کنید  و یک صفحه باز می شود و از انجا بر روی هر یک از

اهنگ های البوم ان خواننده کلیک کنید تا دانلود شود

 

دوستان عزیز قبل از خواندن متن اول عضو خبر نامه بشید... تا من در همان لحظه ابدیت وبلاگ به شما خبر بدهم و به شما اطمینان می دهم که از این خبرنامه فقط و فقط زمان ابدیت وبلاگ برای اگاهی شما از ابدیت وبلاگ استفاده  می شه ..برای عضویت فقط کافیست که شما اسم  خودتان و یک ادرس ایمل معتبر وارد کنید...از همکاری شما ممنون هستم ...دوست دار همه شما ....مردی با خاطراتش

 

                                                          

 

و دوستان به وبلاگ دیگر من وبلاگ تخصصی کامپیوترهم سری بزنید..خوشحال می شم ...( دوستان اسم وبلاگ ویرایشگر قالب به وبلاگ تخصصی کامپیوتر تغیر یافت)

 

 

وبلاگ  تخصصی کامپیوتر در مورد(آموزش ساخت یک یا چند درایو مجازی) ابدیت شده است

 

 

دوستانی که مایل هستن به این وبلاگ لینک بدهند اول لطف کنند لینک وبلاگ من رو در وبلاگشان قرار بدهند و بعد بیایند در وبلاگ من در زیر لینک ها ی دوستان یک لینک هست که روی اون لینک کلیک کنید و لینک خود را ثبت کنید تا من بعد از دیدن لینک خودم در وبلاگ شما ...لینک شما را تاید کنم تا لینک شما در وبلاگ قرار گیرد..با این کار به زیاد شدن بازدید کننده های من و خودتان کمک میکنید با تشکر مردی با خاطراتش

 

             

http://mehdi56sara.blogfa.com..وبلاگ مردی با خاطراتش

 

دوستان عزیزم باز هم سلامی گرم از اعماق وجودم بر شما مهربانان که من روتنها نمی زارین

و من افخار میکنم به داشتن شما دوستان خوبم و خدا را شاکر هستم که اگر در دنیای

واقعی دوستان خوبی نداشتم ولی در این دنیای مجازی دوستان خوبی چون شما دارم چه شمای که نوشته های من رو می خونید و نظر نمی دین وچه شمای که هم نوشته های من رو می خونید و هم با من درد دل می کنید

دوست دار همه شما مهدی مردی با خاطراتش

 

 

و اما امروز

 

 

تو ای اهوی من چرا می گریزی          چه کرد که بی اعتنا می گریزی

خدا خواست پیوند عشق تو با من           زکار من یا خدا می گریزی

 

 

از تو یک سوال دارم اره خودت شک نکن خودت رو میگم خودت رو به اون راه نزن مگه من با کس دیگه ای کاری دارم من همه چیزم تویی پس بدون با خود خودت هستم باور کن

می خوام ازت بپرسم چرااخه چرا...................یادت میاد...........اون روزی که نگاه من با نگاه تو گره خورد عجب گره کوری هم بود تو  می خواستی این گره رو باز کنی ولی این گره گره ای نبود که تو بتونی اون رو به اسونی باز کنی اخر هم مجبور شدی اون رو قیچی کنی....یادته

اون روز یادمه...داره از جلوی چشم هام مثل یک فیلم رد می شه...دارم میبینم حس میکنم  ولی من

الان می دونم که تو من رو دوست نداشتی... فقط می خواستی با دل من بازی کنی... اونهم دانسته…..

..اگه ندانسته این کار رو کرده بودی شاید مثل الان ازت ناراحت نبودم.. ولی چه ناراحتی... کسی که ناراحت باشه... دیگه خوبی یا بدی اون شخص براش فرقی نمی کنه... چرا من هنوز نگرانت هستم.. چرا من هنوز خودم رو مسول محافظت از تو می دونم که یک گرگ بهت حمل نکنه.... حالا اگه من رو هم زخمی کرد مهم نیست.. می دونم اره تو نمی خوای بگی خودم نگفته میدونم برات مهم نیست.... اصلا بزار گرگه من رو بخوره راحت می شی نه... بعد یک نفس راحت می کشی و بعد هم هر کاری که دلت خواست میکنی حتی اگه به قیمت نابودی خودت باشه.... اره تو به فکر خودت هم نیستی چه برسه به من... ولی من می دونی چی دلم میخواد ....می خوام تو کنارم باشی.... سرم و بزارم رو شونه هات گریه کنم... اره من می خوام... چه کنم که تو نمی خوای... من می خوام از توبگم از خوبی یات از محبتت از صفات... ولی نه تونمی خوای...اما من می خوام با خیالت خوش باشم... تو خیالم با تو هم اغوش باشم.... داد بزنم که  مال منی... تو نمی خوای من چه کنم.. من می خوام صبح با صدای زیبای تو از خوب بلند بشم... بگم عزیزم سلام صبحت بخیر... تو بگی عزیزم بلند شو دست و صورت رو بشور بیا صبحونه بخوریم...کارت دور می شه... اونوقت یک لقمه تو بخوری یک لقمه من... ولی نه نمی شه... اخه تو نمی خوای.... من میخوام تابستونا با هم بریم شمال... به دریا همون جایی که تو دوست داری.... بگی بخندی من نگات کنم.... ولی باز تو نمی خوای... من میخوام میوه عشقمون رو تا زنده هستم ببینم بهش بگم بابا عزیز دلم تو  عشقمی تو ثمره وجود منی تومیوه عشق من و مامانی تو برام یه دنیای

من میخوام دخترمون بزرگ بشه بشه مثل تو زیبا..با صفا..پاک و نجیب من خسته از سر کار برم دنبالش از مدرسه بیارمش اره شاید اون روز با دوستش بیاد... به دوستش من رو معرفی کنه.... اخ...که لذتی داره ولی باز یادم میاد تو نمی خوای ولی میدونی من یک چیز رو میدونم که تو می خوای عاشق نباشی.. تو میخوای زندگی رو هر روز یک جور سر کنی.... دروغه؟؟...نه عزیزم اره هنوز بهت میگم عزیزم ولی نه تو عزیز من نیستی یعنی بودی تو ارزو های من رو به باد دادی تو عزیز من نیستی تو یک زمانی عزیزم بودی اما به احترام اون روز ها هنوز بهت میگم عزیزم....داشتم میگفتم نگو نه که من دیدم عزیز ولی ای کاش کور شده بودم و نمی دیدم اخ اگه تو خوشبخت بودی دیگه من غم نداشتم ولی مهم نیست من هنوز به قولم وفادارم هنوز به تو خیانت نکردم هنوز به یادتم... ولی حالا این بدون اگه بخوای روز برگردی حالا دیگه من نمی خوام... گفتم میخوام... فط و فقط با خیالت باشم.... اره خیالت... اون هنوز پاک پاکه..... خیالت هنوز به من خیانت نکرده.... خیالت هنوز به من وفاداره... ولی حیف که تو وفادار نبودی....در این اخر نمی خوام چیزی بهت بگم بزار حرف من و تو تا همین جا بمونه... اره من زیاد هم جلو اومدم.....برات ارزوی خوشبختی میکنم هر چند که میدونم تو در اتشی هستی که خودت ساختی و از دست  من کاری ساخته نیست....خودت خواستی خودت رفتی و خودت این بلا رو به سر خودت اوردی.....اگه مونده بودی... گوشه صورتت مثل الان سرخ بود ولی نه با کشیده اون نامرد بلکه با  بوسه های عاشقته من...دست بشکنه مرد تو صورت عشق من زدی...دست بشکنه مرد.....یه روز همین کشیده رو تو صورتت میزنم نه برای خودم فقط برای اون که خیالش با منه...چون من چیزی ندارم جز خیالش....یادت باشه به خیال من نزدیک نشی......این یک اخطاره...... مواظب خودت باش...این  اخطار رو یادت نره تا به هم برسیم........

...........دوست دار همه شما مردی با خاطراتش

 

 + نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 10:1 بعد از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


دوستان عزیزم سلام این خاطره هم برای شما.........

 

مژده به دوستان عزیزم: از این به بعد شما جدیدترین اهنگ های ایرانی.ترکی.عربی.امریکای را از بالای وبلاگ یک لینک باکس مشاهد میکنید در این لینک باکس  جدیدترین اهنگ های روز به صورت خودکار قرار خواهد گرفت...پس با خیال راحت دانلود کنید هر انچه را که می خواهید...البته این اهنگ ها با کیفیتی عالی و حجمی کم در دسترس شما هستن...فقط بر روی  اسم ان خواننده یا اهنگ کلیک کنید  و یک صفحه باز می شود و از انجا بر روی هر یک از

اهنگ های البوم ان خواننده کلیک کنید تا دانلود شود

 

دوستان عزیز قبل از خواندن متن اول عضو خبر نامه بشید... تا من در همان لحظه ابدیت وبلاگ به شما خبر بدهم و به شما اطمینان می دهم که از این خبرنامه فقط و فقط زمان ابدیت وبلاگ برای اگاهی شما از ابدیت وبلاگ استفاده  می شه ..برای عضویت فقط کافیست که شما اسم  خودتان و یک ادرس ایمل معتبر وارد کنید...از همکاری شما ممنون هستم ...دوست دار همه شما ....مردی با خاطراتش

 

 

 

و دوستان به وبلاگ دیگر من وبلاگ تخصصی کامپیوترهم سری بزنید..خوشحال می شم ...( دوستان اسم وبلاگ ویرایشگر قالب به وبلاگ تخصصی کامپیوتر تغیر یافت)

 

 

وبلاگ  تخصصی کامپیوتر در مورد فرمانهای مخفی ویندوز(۲) ابدیت شده است

 

 

دوستانی که مایل هستن به این وبلاگ لینک بدهند اول لطف کنند لینک وبلاگ من رو در وبلاگشان قرار بدهند و بعد بیایند در وبلاگ من در زیر لینک ها ی دوستان یک لینک هست که روی اون لینک کلیک کنید و لینک خود را ثبت کنید تا من بعد از دیدن لینک خودم در وبلاگ شما ...لینک شما را تاید کنم تا لینک شما در وبلاگ قرار گیرد..با این کار به زیاد شدن بازدید کننده های من و خودتان کمک میکنید با تشکر مردی با خاطراتش

 

 

MEHDI56SARA

 

سلام دوستان عزیزم بلاخره اومدم  و امید دارم که شما من رو به بزرگی خودتون ببخشید اخه خیلی گرفتار بودم ونتونستم بیام مخصوصا که میدونم اپ قبلی برای خیلی ها جذاب نبود ...اما امروز می خوام یکم فضای غمگین وبلاگ رو شاد بکنم و تصمیم دارم امروز  چند خاطره برای شما تعریف کنم امید دارم که  مورد توجه شما قرار گیرد....

راستی تولد من هم گذشت تاریخ تولد من ۱۰/۱۰/۱۳۵۶ بود که نخواستم در اون روز در وبلاگ تولدم رو اعلام کنم ..ولی در اینجا از  یک دوست یا بهتر بگم خواهرخوبم ممنون هستم با اینکه من نگفته بودم ولی این خواهر گلم به یاد داداشش بود و تولدم رو تبریک گفت و من انگار دنیارو داده باشن خوشحال شدم...اخه این گلم خواهرم برای من خیلی عزیز هست خواهر گلم موفق باشی تا همیشه 

واما 

درست یادمه  اخرای سال 1377 بود  و یک روز نسبتا گرم تر از روز های قبل تا عید هنوز دوماه باقی مونده بود یک روز صبح من به مغازه اومدم و مثل همیشه اول یک سرو صفای به مغازه دادم ویک چایی هم اماده کردم و پشت میزم نشستم و دو ساعتی اهنگ های داریوش رو گوش میدادم ساعت حدود 9 صبح بود که محمد اومد در مغازه پیش من اخه محمد و یکی از دوستان همیشه جاشون در مغازه من بود البته بعضی از دوستانم در اینجا میدونند که این دونفر من رو در اخر به نزدیک های جهنم رسونندند ولی نتونستن من رو وارد اون جهنم کنن حالا بگزریم  محمد یک لقبی داشت که همه به اون می گفت خرشانسه چون خیلی خیلی در دختر بازی و مخ زدن کارش درست بود و تقریبا محال بود اگه دست روی کسی بزاره اون شخص بتونه  از دستش فرار کنه که من همیشه با اون سر این موضوع دعوا داشتم چون این کار رو نامردی می دونستم و اون هم به من قول داده بود تا زمانی که در مغازه من میاد دست به این کار ها نزنه اما بریم دوباره سر اصل ماجرا محمد اومد نشست و یک چای خورد و گفت مهدی بلند شو بریم در مغاره وایستیم اخه اونجا هواش بهتره البته من فهمیدم اون میخواد باز به دختر های خوابگاه دانشجویان که کنار مغازه من بود لاس بزنه ولی به روی خودم  نیاوردم با هم رفتیم در مغازه چه هوای خوب و لذت بخشی بود مخصوصا که محمد هی پشت هم جوک تعریف میکرد و کارهای خنده دار از خودش  در میاورد من و در یک ان باد شروع به وزیدن کرد البته خیلی شدید هم نبود  ولی گرد و خاک به پا کرد  ولی من اصلا حواسم نبود که چه اتفاقی افتاده که دارن همچراغ هام میخنندند گفتم شاید دارن با هم حرف های خنده دار میزنن که در همین لحظه منصور بردار کوچکترم از راه رسید یک دیدم اون هم داره می خنده  تعجب کردم منصور چرا می خنده که یک دفعه منصور به من گفت البته جوری که محمد متوجه نشه گفت مهدی پشت سر محمد رو نگاه بکن  گفتم باشه یواش رفتم به پشت سر محمد که یک صحنه ای رو دیدم که خودم از خنده داشتم می ترکیدم اخه می دونید باد درست از روی بالکن خوابگاه دخترانه یک شرت دست اول  رواز روی بند لباسهاشون بلند کرده بود و انداخته بود درست پشت کله محمد من یکی به شوخی زدم تو سرش گفتم خدا مرگت نده اون لقبت کم بود حالا روی سرت .شرت دخترانه هم میزاری که محمد اول نفهمید من چی میگم دست کردم و اون شرت محترم رو از روی سرش برداشتم و دادم به دستش و همون جا بود که محمد ازخجالت رفت داخل مغازه اخه جلوی کلی دختر رو پسر الک شده بود...اما حالا خدایش این شرت محترم دخترانه جای بهتر از سر محمد ییدا نکرده بود مثل یک تاج پادشاهی روی سرش افتاده بود البته تاجی قرمز با گلهایی سفید.........

 

 

و اما

 

اما بازهم یک خاطره دیگه از محمد براتون میگم البته ببخشید که بی مزه بود ولی خودتون یک مزه هم روش بخورید تا با مزه بشه...

اگه بگم مغازه من بهترین جا برای کسی بود که بخواد با دختری رفیق بشه تازه حق انتخاب هم داشته باشه بتونه از بین دختر های دبیرستانی تا دانشگاهی خودش یکی رو انتخاب کنه

می دونید مغازه من در جای قرار داشت که یک خوابگاه دخترانه کنارم بود که  کلی دختر خوشکل توش بودن البته یک خوابگاه دولتی و بزرگ بود حالا خودتون حساب کند حداقل در این خوابگاه چند تا دختر بود و بعد هم دو مدرسه دخترانه دیگه که درست ساعت 12.45 دقیقه ظهر این دو مدرسه تعطیل میکردن و جلوی مغازه من پر می شد از دختر های رنگ و وارنگ ولی بدشانسی من که اون زمان یعنی الان هم عاشق هستم و همیشه  دوست داشتم به عشقم وفادر باشم و از خیانت بدم میاد و میومد  خدا میدونه خیلی از موقعیت ها رو از دست دادم دختر بود خودش میومد تقاضای دوستی میکرد ولی من نمی تونستم ولی از طرفی محمد و احسان میتونستن ولی من براشون شده بودم یک سر خر که هی مزاحمشون می شدم اخه من  با دوست داشتن مشکلی نداشتم ولی با حرزه بازی مخالف بودم....اما جریان از اینجا شروع می شه...چند وقتی بود سه تا دختر بودن باهم به مدرسه میرفت و با هم میمودن البته دبیرستان که یکی از این سه تا خیلی دوست داشت با من دوست بشه خیلی سعی کرد ولی من همیشه خدا یک خنده تحویلش میدادم این دختر خیلی سعی کرد جوری بشه که من خودم بهش پیشنهاد کنم و در اخر می دید که من هیچ عکس العملی در  مقالبش ندارم تصمیم گرفته بود خودش کار رو درست کنه درست یادم هست یک روز ظهر بود این دختر که اسمش نجمه بود از جلوی مغازه با دوستانش رد شد اون روز محمد کنار من بود و میدونست که جریان این دختر چیه و چند بار هم از من خواسته بود که مهدی اگه خودت اون رو نمی خوای اون رو بزار من باهاش دوست بشم و من چون از نیت شیطانی دوستم خبر داشتم بهش اجازه نمی دادم حتی تهدیدش کردم که اگه حرفی به این دختر بزنه دیگه قید دوستی من رو بزنه و اون چون پیش من سود بیشتری داشت  خودش رو عقب می کشید ولی اون روز  نجمه رد شد از جلوی مغازه اما دوباره برگشت و جلوی مغازه من یک کوچه خلوت بود رفت جلوی این کوچه ایستاد و به من علامت میدادکه بیا تو کوچه کارت دارم البته من تصمیمی به رفتن نداشتم نجمه چند بار تا وسط کوچه رفت و دوباره بر گشت اول کوچه باز به من اشاره میکرد بیا در این حین محمد از یک راه دیگه ای با من وارد شد گفت مهدی بخدا من نجمه رو دوست دارم می خوام باهاش دوست بشم و اگه خودش بخواد برم خواستگار اون  من قبول نکردم گفتم داره مثل همیشه خالی میبنده ولی خیلی اصرار کرد گفتم محمد به یک شرط می زارم بری گفت چی گفتم به این شرط که اگه تونستی سر زمان 10 روز با نجمه دوست بشی که هیچ و اگه نتونستی باید خودت رو کنار بکشی محمد بازهم حس دستمال به دستیش گل کرد و من رو یک  ماچ کرد و رفت تو کوچه ذنبال نجمه ولی من سر کوچه داشتم نگاه میکردم محمد هنوز زمانی نشده بود که رفت تو کوچه و همان زمان هم نجمه از کوچه اومد بیرون من بایکی از دوستان خندیدم و به اصطلاح خودمون محمد رو دست انداختیم محمد  فقط یک علامتی ه من داد که یعنی بر میگردم و رفت دنبال نجمه و اما چه گذشت در این نوشته فرصتی برای گفتن نیست فقط از این جا ادامه میدم که محمد بعد از یک هفته به من گفت مهدی من شرط رو بردم گفتم اگه راست میگی باید با نجمه بیای از جلوی مغازه من رد بشی و اون هم این کار رو کرد

و محمد جلوی من خودش رو عاشق نجمه نشون می داد ولی خدا از دلش اگاه بود که به چی فکر میکنه کار به جای رسید که اون و نجمه در اتاق پشت مغازه من ساعت ها با هم  حرف می زدن و البته من هم هیچ وقت سرک نکشدم که اون ها چکار میکنن پیش خودم میگفتم این کار درست نیست  چون باور کرده بودم  که اونها عاشق هم هستن و  محمد یک روز به من گفت که من و نجمه به قران قسم خوردیم که به هم خیانت نکنیم و همیشه با هم بمونیم و اگه یکی مون اون یکی رو رها کنه   باید جوابگوی قران باشه البته میدونم که محمد به اجبار این قسم رو خورده بود و تا یادم نرفته بگم نجمه یتیم بود  و پدرش رو از دست داده بود....یک روز مثل همیشه محمد به من گفت مهدی من امروز با نجمه میخوایم بیام تو اتاق اخر مغازه تو اجازه میدی گفتم بیا محمد خیالی نیست بهتر از تو خیابونه اخه من خر فکر میکردم دو عاشق هیچ وقت از راه راست منحرف نمی شن خوب خریت هست اون روز نجمه اومد  با من دست داد و من اون رو بعد از حال احوال پرسی به اتاق اخر مغازه هدایت کردم...و خودم رفتم مثل همیشه براشون بستنی و ابمیموه خریدم و در اتاق در زدم و سینی رو دادم دست محمد  و خودم اومدم روی صندلی نشستم ساعتی نگذشت که به خودم گفتم بزار ببینم این ها هر دفعه اخر مغازه چکار میکنن چشمتون روز بد نبینه وقتی از شیشه اتاق نگاه کردم با صحنه بدی مواجه شدم حالم جوری شد حس نفرت از محمد تمام وجودم رو گرفت  و اومدم سر جام روی صندلی نشستم و با صدای بلند گفتم محمد...دیدم محمد اومد چیه مهدی گفتم محمد زودتر نجمه رو بر دار از اینجا ببر گفت چی شده من هم مثل همیشه تو دار هستم بهش گفتم پدرم الان داره میاد اینجا که به من سر بزنه اون رو ببینه بد می شه محمد سریع نجمه رو اماده رفتن کرد و موقع رفتن نجمه اومد از من خداحافظی کنه ولی من خیلی تحویلش نگرفتم و زود گفتم برو الان بابا میاداز اینجا برو.....اره محمد زده بود زیر قولش و به اون دختر یعنی به خود اون دختر خیانت کرده بود در حالی که قول داده بود البته نمی دونم اونها هر دفعه این برنامه رو داشتن یا این اولین بار بود نمی دونم ولی این رو میدونم که اونها نزدیک به 4 سال با هم بودن و در اخر هم محمد اون رو ول کرد ولی خدا که سر جاش نشسته بود و همه چی رو میدید....درسته الان محمد  وضع مالی خوبی داره ولی خدا خدا انتقام اون دختر رو از محمد گرفته و خواهد گرفت چون هنوز اول عذابه اره اون با این که الان وضع مال خوبی داره ولی خلیلی از چیز ها رو نداره....البته محمد و احسان در حق من بدی زیادی کردن ولی من اونها رو به خدا واگذار کردم...خدا خوش می دونه با این افراد چاپلوس و نون به نرخ روز خور چکار کنه....

 

دوست دار همه شما مردی با خاطراتش

 + نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1384ساعت 3:35 بعد از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


این ها هذیان است بس....نگران نشوید..............

 

 

 دوستان عزیز قبل از خواندن متن اول عضو خبر نامه بشید... تا من در همان لحظه ابدیت وبلاگ به شما خبر بدهم و به شما اطمینان می دهم که از این خبرنامه فقط و فقط زمان ابدیت وبلاگ برای اگاهی شما از ابدیت وبلاگ استفاده  می شه ..برای عضویت فقط کافیست که شما اسم  خودتان و یک ادرس ایمل معتبر وارد کنید...از همکاری شما ممنون هستم ...دوست دار همه شما ....مردی با خاطراتش

 

 

 

و دوستان به وبلاگ دیگر من ویرایشگر قالب هم سری بزنید..خوشحال می شم

 

 

وبلاگ ویرایشگر قالب در مورد فرمانهای مخفی ویندوز ابدیت شده است

 

 

 

 

اول این شعر رو بخونید ..................

 

عزیز مهربون رفتم بهت ثابت کنم
دوست دارم قدر تمام خوبیات
میرم اما بدون همیشه من به یادتم
شاید دیگه من نباشم برای تو
اما بدون روح من رو بردی با خودت تو اسمون
تو اسمون اگه نگاه کنی
اره اره اما باید خیلی قشنگ نگاه کنی
قلاب رو بنداز رو همون که از همه بزرگتره
با یک ستاره کوچیک کنار اون منتظره
قلاب رو جوری بنداز تا هر دوتا رو صید کنی
اخه اگه یکی بیاد اون یکی تنها میمونه
حالا گذاشتمت تو رو تو راه دلسپردگی
اما حالا خودت بگو کدوم یکی قشنگ تره
در اخرم باز بگم روزای خوب بازم میاد اما باید تو هم بیای
(اما باید تو هم بخوای)

 

 

و اما

 

 

 

این زمونه من رو هم گوشه گیر کرد  جوری که الان اصلا دوست ندارم در یک جمع

حضور داشته باشم  داره کم کم صدای خانواده هم در میاد مهدی تو چرا اینجور شدی بابا می گه مهدی تو باید یک دکتر بری  می گم بابا مگه من چمه مگه من دیوانه شدم می گه بابا تو چقدر خری ها میگم خری نگو نه تو الان خیلی وقت هست بجز محل کارت پات رو بیرون از خونه نزاشتی از اون بدتر از اطاقت دل نمی کنی از بابا گفتن از من نشنیدن اخه این دکتر های روانشناس چی حالیشونه یک ساعت ادم رو حیرون خودشون می کنن و در اخر هم میگن بیا این چند تا قرص فقط یادت نره سر وقت بخوری بابا من به کی بگم من نه قرص ارامبخش می خوام نه چیزی من فقط می خوام من رو راحت بزارین بزارین با خودم باشم نمی خوام به خونه این دوست یا اشنا برم اخه دوست ندارم برم پارک اخه دوست ندارم با کسی صحبت کنم اخه من از کسای که با صدای بلند صحبت میکنن و مثل دیوانه می خندند بدم میاد اخه از خودم هم بدم  میاد نمی خوام  هیچی نمی خوام  من فقط می خوام با خودم باشم اره الان  تو رو هم نمی خوام توی که سالها عمرم رو پات گزاشتم یادته یادته قبل از اینکه عاشقت بشم چقدر مزاحم داشتی مادرت چقدر ناراحت بود یادته نه فکر نکم یادت باشه یادت میاد  هنوز زمانی که عاشقت نبودم........... می دیدم ولی خنده ای میکردم و رد می شدم یادته ان رو ز دستت شکسته بود داشتی از مدرسه می ا ومدی یکی از دوست ها خواست اذیتت کنه من جلوشو گرفتم یادته نه اینم یادت نیست یادته اون روز که  با یک لبخند تو از این رو به اون رو شدم شدم سگ نگهبانت تا کسی جرات نزدیک شدن به تو رو نداشته باشه یادته نه اینم یادت نیست یادته از اون به بعد کسی جرات نداشت با تو کاری داشته باشه چه برسه بخواد اذیتت کنه یادته مادرت چقدر دعانم میکرد یادته نه اینم یادت نیست یادته اون روز یکی از بچه های محل زمانی که هیچ کس تو خونه شما نبود و تو تنها بودی از دیوار خونه شما بالا و تو داد می زدی از ترس یادته کی بود  برای دفاع از تو از دیوار خونه اومد بالا و اون پسره رو تا دم مرگ زد یادته نه می دونم اینم یادت نیست .....تو یادت نیست خیلی وقته که یادت نیست .....می دونی این رو می خوام یادت باشه من تو این قصه تو رو محاکمه نکردم خودم رو محاکمه کردم خودم شدم ادم بده اخه تو خوبی تو ماهی هنوز هم دوست ندارم جز خوبی تو  فکر دیگه ای در ذهنش باشه اره تو خوبی این رو فقط تو می دونی ..تو یادت نیست ولی من خوب یادمه ..........................بگذریم که این قصه دراز است......

 

دوستدارتان مهدی مردی با خاطراتش

 

 + نوشته شده در شنبه دهم دی 1384ساعت 4:12 بعد از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


*****سید محمد خاتمی وبلاگ نویس شد**و ترس از جدائی****

 

دوستان عزیز قبل از خواندن متن اول عضو خبر نامه بشید... تا من در همان لحظه ابدیت وبلاگ به شما خبر بدهم و به شما اطمینان می دهم که از این خبرنامه فقط و فقط زمان ابدیت وبلاگ برای اگاهی شما از ابدیت وبلاگ استفاده  می شه ..برای عضویت فقط کافیست که شما اسم  خودتان و یک ادرس ایمل معتبر وارد کنید...از همکاری شما ممنون هستم ...دوست دار همه شما ....مردی با خاطراتش

 

                                              

 

دوستان عزیزم سلام امید دارم که حال همه شما خوب باشه  و کسالتی نداشته باشید...امروز هم اومدم تا باهم کمی حرف بزنیم ولی قبل از حرف های من یک خبر براتون دارم فکر میکنم برای شما دوستان جالب باشه

 

 

 

دوستان من از  این پس سید محمد خاتمی (رئیس جمهور سابق) و محبوب ایران به جمع وبلاگنویسان پیوست

این هم ادرس وبلاگ ایشان کلیک کنید...

 

خدای من خودم زمانی که نوشته ایشان رو خوندم خیلی خیلی خوشحال شدم  و از خودم خیلی خیلی خوشحالی در کردم..امیدوارم که شما هم لذت ببرید ...........

 

اما حالا میریم سر حرف های همیشگی خودمون

(ترس از جدائی)

 

تا حالا هیچ وقت شده یکی ر.و دوست داشته باشی برات خیلی مهم باشه برات اینقدر ارزش داشته باشه که بترسی اون رو با گفتن کلمه دوستت دارم از دست بدی اره فکر میکنم تو هم تو چنین شرایطی گیر افتاده باشی

از یک طرف به خودت می گی من فردا بهش میگم عزیزم من  تو رو دوست دارم  ولی نه هنوز ساعتی نگذشته میگی نه بهتره بگم من به شما علاقه دارم بهتره حداقل اگه گفت من تو رو دوست ندارم خوب می گی من شوخی کردم علاقه ببین دو دوست همیشه هست من به تو مثل یک دوست علاقه دارم و هنوز باز ساعتی نگزشته به خودت می گی نه بهتره اصلا چیزی نگم بهتره تو رفتارم بهش نشون بدم و باز این قضیه تکرار می شه  و زمان هم می گزره و زمانی به خودت میای که اون تو بغل شوهرش اره سخته خیلی هم سخته  می فهمم چی میگی ولی نپرس از من باشه

 

ولی حالا ما می تونیم با خودمون از یک طرف دیگه این ماجرا رو نگاه کنیم

فرض کن تو گفتی به اون که چقدر دوستش داری و چقدر برات مهمه ولی در کمال ناباوری میبینی که اون به تومیگه من یا تو فقط دوست هستم البته تو پسر خوبی هستی خوش قلبی مهربونی ولی باور کن من تو رو به چشم یک دوست میبینم من و تو فقط یک دوست هستم و نه بیشتر

حالا خیلی از اوقات هست که اون داره راست میگه  از کلامش معلومه که داره راست میگه ولی گاهی اوقات هم نه از کلامش میفهمی داره دروغ میگه برای چی نمیدونم ولی میفهمی که اون خودش هم ناراحته برای چی اونم نمی دونی فقط حس میکنی..............

 

و اما نتیجه گیری

 

1: اگه کسی رو دوست داری باید بهش بگی کار امروز رو به فردا نگذار فردا شاید وجود نداشته باشه

 

 

2:اگه به او گفتی دوستت دارم و او گفت نه من و تو فقط یک دوست هستیم ..خوب باز هم خیلی بهتر از اینه که من یا تو سالها خودمون رو اعلافی یکی بکنیم که قلبش با من و تو نیست از همین الان تکلیفت روشن بشه خیلی بهتره زیادش چند روز ناراحتی میکشی و خوب می شی

 

 

3:اما روم حالا با اون کسی هست که وقتی کسی بهش میگه دوست دارم .............خوب اگه خودت هم می دونی به خودت دروغ گفتی... بهتره اینبار خودت پیش قدم بشی....گرچه از قدیم هم گفتن اب رفته به جوی باز نمی گرده ...ولی شاید هنوز اون تو رو دوست داشته باشه...و منتظر ندایی از طرف تو باشه...وقت رو هدر نده

 

 

دوستان عزیز باور کنید خیلی از امثال من و تو با این درد  دست بگریبان هستیم ..پس

 

بیاید چاره ای بکنیم

...

در پایان باز هم مثل همیشه میگم .....دوست دارتان مردی با خاطراتش

 

 

 + نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1384ساعت 12:55 بعد از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


یک روز ابری و یادی از گذشته............

 دوستان عزیز قبل از خواندن متن اول عضو خبر نامه بشید... تا من در همان لحظه ابدیت وبلاگ به شما خبر بدهم و به شما اطمینان می دهم که از این خبرنامه فقط و فقط زمان ابدیت وبلاگ برای اگاهی شما از ابدیت وبلاگ استفاده  می شه ..برای عضویت فقط کافیست که شما اسم  خودتان و یک ادرس ایمل معتبر وارد کنید...از همکاری شما ممنون هستم ...دوست دار همه شما ....مردی با خاطراتش

 

و دوستان به وبلاگ دیگر من ویرایشگر قالب هم سری بزنید..خ.شحال می شم

 

و اما

 

سلام دوستان خوبم امید دارم که حال شما خوب خوب باشه....امروز شهر رنگ زمستان به خودش گرفته باور کنید تا دیروز حتی یک ابر در اسمان نبود اما امروز هوا ابری ابریست از اون روز های که من خیلی دوست دارم اخه احساس ارامش میکنم خوب دلی که سیاه شد انتظار ی بیش از این نمی شه ازش داشت ..دارم از شیشه مغازه بیرون رو نگاه می کنم حرکت ماشین ها خیابان امروز خلوت شده شاید هم من اینطور  فکر میکنم گفتم همیشه روز های ابری برای من روز های خاصی هستن الان در محل کارم هستم ولی باور کنید اصلا فکرم به کار نیست غرق  خاطرات پوسیده خودمم یک فیلم رو که باید مونتاژ کنم گزاشتم کبچر بشه و همین بهونه ای شد تا کار کپچر فیلم تموم بشه بیام چند خطی بنویسم و برای شما بزارم...می دونید از کار خودم خیلی راضیم اصلا خیلی حال میکنم میگن اگه چیزی رو دوست داشته باشی مطمئنا وابسته به اون می شی اره من به کارم خیلی وابسته هستم البته از زمانی که من یادم میاد از بچه گی همش دنبال درد سر بودم یادم میاد هنوز شاید بیش از پنج شش سال بیشتر نداشتم همش یک رادیو ..دوربین عکاسی خلاصه فرق نمی کرد اون وسیله چیه من او رو باز میکردم و دل روده اون وسیله رو جوری می ریختم بیرون که نشه جمعش کرد دوست داشتم  همیشه بدونم درون این وسایل پی هست  و چرا....باز یادم میاد که هنوز سال اول راهمنمایی بیشتر بنودم که با یکی از پسر های همسایه که دوست صمیمی بودیم با هم کیت  های الکترونیکی می شاختیم و چه حالی می داد ..یادش بخیر هنوز بعضی از اون کیت ها هستن ...مثل دزد گیر...میکروفن بی سیم وارگ و..........و یادم میاد با لذتی می رفتم برای اونها جلد می خریدم و اون جلد ها رو اینقدر دستکاری میکردم تا به وسیله من جور در بیاد ...یک روز خوب یادم نزدیک بود  سرم رو به باد بدم..داشتم با هویه کار میکردم که مادرم گفت مهدی مجتبی در خونه کارت داره  من یادم رفت که هویه رو از برق بکشم و رفتم در خونه نیم ساعتی گذشت وقتی که من از  مجتبی خداحافظی کردم و اومدم به اتاق خودم که یک قالی کرمانی خوب در اون پهن بود..چشمتون روز بد نبیه دیدم عجب بوی  مثل پشم سوخته میاد بیشتر دقت کردم دیدم که وای هویه در نبود من از سر جاش لغزیده و افتاده روی قالی و درست هم قالی رو سوخته قشنگ هویه در قالی فرورفته بود  البته هنوز به نخ های زیرش نرسیده بود  ولی سوختگی عمیقی بود با طول هویه که 15 سانتیمتر می شد ..گفتم الان بابا کلم من رو میکنه  ولی نه باز هم پدرم مثل همیشه می خنید به مادرم چون مادرم میگفت مجید ببین پسرت چه بلای سر این قالی داده و پدرم  هم می خنیدید ومن هم سر خ شده بودم...یادم نمی یاد هیچ وقت پدرم دست روی من بلند کرده باشه حتی روی بقیه بچه ها..از همون قدیم یادم میاد پدرم میگفت مهدی تو من رو به چشم دوست خودت بین نه پدر و با من دوست باش من صلاح تو رومی خوام و الحق که تا الان چه خوبی های که به من نکرده خدا رو شکر میکنم از بابت پدر فهمیده ای که نصیبم کرده و مادری مهربان و دلسوز ............................

دوستارتان مهدی..مردی با خاطراتش

 

در ضمن دوستان لطف کنید بروی لینک باکس  تبلیغاتی که من در وبلاگ گزاشتم کلیک کنید......با تشکر مردی با خاطراتش

 

 + نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 1:26 بعد از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


یک خواب ...یک واقعیت.....

 

دوستان عزیز قبل از خواندن متن اول عضو خبر نامه بشید... تا من در همان لحظه ابدیت وبلاگ به شما خبر بدهم و به شما اطمینان می دهم که از این خبرنامه فقط و فقط زمان ابدیت وبلاگ برای اگاهی شما از ابدیت وبلاگ استفاده  می شه ..برای عضویت فقط کافیست که شما اسم  خودتان و یک ادرس ایمل معتبر وارد کنید...از همکاری شما ممنون هستم ...دوست دار همه شما ....مردی با خاطراتش

 

 

دوستان عزیزم سلام ..باور کنید این روز ها حال روز خوشی ندارم برای همین هم هست ابدیت هام دور شده من رو ببخشین خوب برای هر کسی پیش میاد ...این روز ها واقعا قاطی کردم یا به عبارتی اب رو غن قاطی کردم ..بگذریم امروز برای شما دوستان یک خواب عجیب رومی خوام تعریف کنم که من در سن کودکی میدیدم ولی قادر به بیان اون نبودم فقط از خواب که بیدار می شدم گریه میکردم دارم سن سه سالگی خودم رو میگم و جلوتر از اون رو اصلا یادم نیست فقط از سه سالگی به بعد یادم هست باور کنید خیلی چیز ها از زمان کودکی در خاطرم هست نمی دونم ولی باور کنید حافظه من این چیز ها رو خوب به خاطر می سپاره..حالا نمی دونم این عیبه یا نه اما الان اول خواب رو براتون تعریف میکنم تا بعد از اون باز چند کلامی با شما صحبت کنم

 

خواب من

 

درست یادم میاد سنی نداشتم یعنی سه ساله بودم و من یک خواب رو به دفعات زیاد دیدم که هنوز با جزئیات اون به خاطرم هست.....اره خواب میدیدم یک جوان ارام خوابیده و من از بالا دارم نگاهش میکنم و تو چهره این پسر که الان درست دقت میکنم چهره الان خودم رو در خواب میدیم یک غم عجیبی بود که من داشتم از بالا اون رو حس میکردم و تو دلم میگفتم این جوان چقدر زجر کشیده یا چه بد بختیهای به سرش اومده و یک ان فهمیدم که اون جوان مرده براش خیلی ناراحت شدم ولی نمی دونم چی شد که یک دفعه در خواب فهمیدم که اون جسد روی زمین خودم هستم  و یادم اومد که چه سختی های رو من تحمل کرده بودم و تازه خوشحال شدم و داشتم با خودم حال میکردم که از این همه درد و بلا نجات پیدا کردم و داشتم خدا رو شکر می گفتم که من رو از این بلاها نجات  داده اره در خواب اصلا ناراحت نبودم که مرده ام برعکس خوشحال هم بودم و همینطور که داشتم دنیای دیگر رو حس میکردم به من الهام شد که تو باید برگردی به دنیا من نمی خواستم قبول کنم گریه کردم  اشک ریختم و از خدا می خواستم که من رو دوباره تو ی بدبختی رها نکنه ولی فایده نداشت من هر چی حق حق می زدم بی فایده بود  داشت گلویم پاره می شد از بس که من گریه کردم  ولی باز یک ندای به گوشم رسید تو باید برگردی باز گفتم خدایا من تازه از درد و غم نجات پیدا کردم چرا..جوابی نشنیدم ..فقط یک چیز رو شنیدم که الان باید بری و من دیگه چیزی یادم نمیاد .....

 

تو اون سن کم نمی توستم برای کسی تعریف بکن ولی درست یادم میاد وقتی این خواب رو میدیدم بلند می شدم وگریه میکردم و به بغل پدرم پناه میبردم  درست مثل یک فیلم یادمه من این خواب رو بار ها دیدم  تا من به سن  دوازه ساگلی رسیدم و اون زمان برای پدرم تعریف کردم که من سالها ست که چه خواب رو میبینم

پدرم چیزی نگفت در ان زمان ولی یادمه چند سال پیش به من گفت مهدی شاید تو در زمانهای قبل یک زندگی داشتی و این موضوع چو ن تو سنی نداشتی در حافظه تو مونده و تا بزرگتر شدی این خواب رو میدی....

 

ولی هنوز  برای خودم سواله این خواب چی بود..چرا من در سن بچگی بزرگی خودم رو میدیدم در صورتی من در اون زمان نمی تونسنم بفهمم که در زمانی که بزرگ بشم چه قیافه ای خواهم داشت....این چیزی هست که هنوز با منه البته دیگه اون خواب رو نمیبینم ولی همیشه بهش فکر میکنم  شاید خدا می خواست به من در خواب بگه که در زمانی که بزرگتر شدی چه سختی های رو خواهی کشید شاید....بازهم درست نمی دونم....

دوست دارتان مهدی..مردی با خاطراتش

 

 

 + نوشته شده در جمعه دوم دی 1384ساعت 1:50 بعد از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


مهم ......مهم.......مهم..........

 

دوستان عزیزم ببخشید که این دفعه اپ من دور شد  البته الان قصد اپ کردن متن جدیدی رو ندارم ولی قول می دم تا فردا عصر حتما اپ کنم

 ولی

  دلیل اینکه الان خواستم اپ بکنم معرفی یک سایت و فروم خودم که ساختم که در ان من و شما دوستان در زمینه عشق و دوست داشتن و موضاعات دیگر و در کل فلسفه عشق و دوست داشتن و خاطره های عشق اول و کمک به دوستانی که تازه پا در این وادی که همان عشق و عاشقی هشت گزاشته اند که البته من خودم به تنهای نمی توانم کمی بکنم برای همین از شما دوستان خوبم تقاضا دارم که من رو در این راه یاری کنند .....این هم ادرس فروم من

http://www.mypardis.com/Love/mehdi56sara

و یک تو ضیح هم در مورد این سایت بدم..این سایت توسط گروه پرشین بلاگ راه اندازی شده و در مورد کار این سایت بهتر بگم اینه که دقیقا مثل همان(اورکات )هست که البته تازه تاسیس هست ولی تا جای که من شندم قرار تبلیغ این سایت از رسانه های داخلی پخش بشه پس شما هم زودتر بروید و یک فروم برای خود ایجاد کنید فبل از اینکه اسم های خوب ان تمام شود...این هم ادرس کلی این سایت

http://www.mypardis.com

 

دوستان عزیزم منتظر حظور سبز شما در این فروم  هم هستم بیاید و من رو یاری کنید و شاید من و شما بتونیم به کسانی که این مشکل رو دارن کمک کنیم...دوست دار همه شما مهدی..مردی با خاطراتش

 

 + نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 9:38 بعد از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


 
   

 

 

 

 

››› ... لينك باكس ... ‹‹‹

 

 

 
   

 

منوی وبلاگ

   


 

 

موضوعات

  داستان عشق من(13 سال عشق در23 قسمت)
داستان ...روز شوم....
داستان حماقت!!!(تمام نشده)
گلچینی از مطالب ارسالی در انجمن عشق سرا
 


 

 

لينكستان

  تفریح و اموزش و دانلود  


 

 

تبليغات

   


 

 

   

 

 

 

    کپي برداري از مطالب سايت فقط با ذکر منبع مجاز مي باشد

All Rights Reserved 2007 © by mehdi56sara.blogfa.com
This Themplate Rendition By
BIZARAR

 



 
 

 

Register your domain name and build your site at UNI.CC