تبليغاتX
مردی با خاطراتش

 

 

 

 

 

درباره وبلاگ

 

دوستان عزیز این وبلاگ وبلاگ مدیر سایت عشق سرا یا همان عاشقی می باشد
من در این وبلاگ در گذشته حرف های دلم را برای شما عزیزان می نوشتم
و حالا نیز همان کار را خواهم کرد
اما در کنار نوشتن حرف های دلم این وبلاگ محلی می باشد برای اعضای سایت عشق سرا
در زمان های که سایت عشق سرا با مشکلی روبرو شود این دوستان می توانند از طریق این وبلاگ مشکل را پیگری و از ان اگاه شونند
این هم ادرس سایت عشق سرا
www.asheghi.ir

این هم شعری ..شاید حرفی از حرف های دل من

موفق باشید

من نگویم که به درد دل من گوش کنید ..
بهتر ان است که این قصه فراموش کنید ..
عاشقان را بگزارید بنالند همه...
مصلحت نیست که این زمزمه خاموش کنیم...

---------------------------
ادرس های این وبلاگ:

ادرس اصلی و اختصاصی

www.eshgh.uni.cc

************
ادرس مستقیم از بلاگفا

www.mehdi56sara.blogfa.com
www.mehdi56sara.blogfa.ir
**********
ادرس های پشیبان

www.mehdi56sara.tk
www.asheghi.tk


***********
اگر زمانی ادرس دامین اصلی در دسترس نبود می توانید از ادرس سایت بلا گفا وارد این وبلاگ شوید..

با تشکر مهدی مدیریت سایت
و زیر مجموعه های عشق سرا

 
 

 

مطالب پیشین

 
فروردین 1387
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
اسفند 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
 


 

 

لوگوی سایت

  لينك به ما



لوگوی دوستان




 


 

 

 

 

 

 

 

 
سال نو مبارک......

 

سلام به دوستان گل گلابم..خوبید عزیزان..

خدا بخواد نزدیک های تحویل سال نو هستیم..و چیزی از این سال کهنه باقی نمونده...نخواستم در این پست اخر سالی حرفی از غم غصه.یا عشق بزنم...البته در دفعه قبل بهتون گفتم که یک داستان رو دارم اماده میکنم که اگه خدا بخواد بعد از تحویل سال یعنی در سال جدید ان را برای شما خواهم گذاشت...

امسال سال بدی برای من نبود ولی نمی شه اسم خوب رو هم روی اون گذاشت...امسال سالی بود پر از درد و غم..شادی و ...ولی برای من بیشتر از هر چیز این غم بود که در این سینه سنگینی میکرد و در این اخرسالی بدتر هم شدم...

البته بگم من الان مشکل جسمی ندارم و خدا رو شکر نسبتا سالم هستم ولی از نظر روحی حال مساعدی ندارم..این روز ها  از این دنیا بریدم نه این که خودم بخوام..نه..اخه من هر چند وقت یک بار این حالت به من دست می ده و من رو از زندگی بیزار می کنه که نهایت بعد از گذشت یک ماه حالم بهتر می شه..و باید دوباره خودم رو با این دنیا تطبق بدم..

من به چه زبونی به این دنیا بگم ..بابا من از تو بریدم..دست از سر من بردار..من و راحت بزار بزار با درد های خودم بسوزم و بسازم..ولی نه انگار که این زمونه گوش شنوا نداره...

از شما  دوستان گلم معذرت می خوام که نتونستم به شما ها سر بزنم و یا براتون کامنت بزارم..البته این رو بگم به همه شما سر زدم ولی خدا شاهد هست که نتونستم کامنت بزارم...و از همین جا از همه شما عذر خواهی میکنم..امید دارم که در سال جدید بتونم  مثل قبل دوست خوبی برای شما باشم..و امید دارم که شما عزیزانم حال من رو درک کنید..برام دعا کنید..

 

از خدا می خوام در سال جدید ..من رو به خواسته هام..نه فقط دو خواسته دارم برسونه..برام دعا کنید با اون قلب مهربون و زلالتون که خدا دعای شما رو رد  نمی کنه...منتظر دعای شما هستم...

 

در اینجا  من هم از خدا می خوام که شما عزیزان رو مورد مهر و محبت خودش قرار بده...

تا سال جدید همه شما رو به خدای  مهربون..می سپارم...پیروز و موفق باشید..دوستان گل...

 

 در اینجا باز هم یک شعر زیبا...لذت ببرید دوستان گلم

 

 

ايرج جنتی عطايی

 

هيشكي مثل تو نبود

 

صداي تو
 بيداري ريشه ، آواز سبز برگه
 صداي تو
 پر وسوسه مثل شبخوني تگرگه
 صداي تو آهنگ شكستن
بغض يه دنيا حرفه
 تصويري از آواز صريح
 قنديل و نور و برفه
 هيشكي مثل تو نبود
 هيشكي مثل تو منو باور نكرد
 هيشكي با من مثل تو
 توي نقب شب من سفر نكرد
 هشكي مثل تو نبود
 ساده مثل بوي پاك اطلسي
 يا بلوغ يه صدا
 ميون دغدغه ي دلواپسي
 تو غرورت مثل كوه
 مهربونيت مثل بارون ، مثل آب
 مثل يه جزيره ، دور
 مثل يه دريا ، پر از وخشت خواب
 هيشكي نثل تو نرفت
 هيشكي مال تو نموند
شعرهاي تنهاييمو
 هشكي مثل تو نخوند
 همه حرفام مال تو
 همه شعرهام مال تو
 دنياي من شعرمه
 همه دنيام مال تو

 

 

          دوست دار همه شما مهدی از وبلاگ مردی با خاطراتش

 + نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 2:2 بعد از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


یادته .....................

دوستان  بهتر از گلم سلام..شما دوستان عزیزم که من و فراموش نکردید..می دونم که این روز ها خیلی دور به دور اپ میکنم ولی مطمئن باشید که به زودی مثل گذشته زود تر اپ خواهم کرد..راستی یه داستان  هم  چند قسمت از اون رو نوشتم که در دفعه های اینده اولین قسمت اون رو  اپ میکنم تا شما دوستان لذت ببرید .گرچه داستانهای من به درد  خودم می خوره و...

 و واقعا  ممنون هستم که نظرات خودتو ن رو می زارین و با نامه های خودتون من رو دلگرم میکنید..و در اینجا از بعضی  از دوستان که جواب میلشون رو ندام معذرت می خوام و قول میدم که تو همین یکی دو روزه جواب میل اون ها رو بدم..باور کنید هم گرفتارم و هم یه حس زدگی از همه دنیا  ولی اون چیزی که برام عجیبه عق به شما  دوستان وبلاگی عزیزم هسته که من رو سر پا نگه می داره..یا بهتر بگم دوستان دنیای مجازی..اخه خودتون هم میدونید ادمهای دنیای واقعی ادمهای خوبی نیستند.. دوست دارنند یکدیگر رو اذیت  و ازار کنند ولی در این دنیای مجازی خبری از این حرف ها نیست

 

راستی وبلاگ دیگر من هم تقریبا هر روز اپ می شه البته این وبلاگ من چهار نویسنده داره  البته با خودم و اگه خودم رو حساب نکید بقیه  نویسنده های وبلاگ تخصصی کامپیوتر بچه های خوب و اهل فن هستتند...منتظر حظور شما در این وبلاگ هم هستم..

 

و  اما این هم چند خط  نوشته من

 

یادته یه روز بهت گفتم دوستدارم .

 گفتم اگه تو نباشی من دیگه نیستم

 گفتی اگه تو من و دوست داری بایدبهم ثابت کنی یادته: گفتم من تو رو دوست دارم و بهت ثابت می کنم

روزی رسید من به تو دوست داشتنم رو ثابت کردم

 ثابت کردم که تو همه دنیایی منی .زندگی من

ولی تو گفتی نه این کافی نیست من بیشتر از این می خوام تو باید بیشتر سعی کنی تا  من به تو  و عشقت مطمئن باشم.باز من صبر کردم.

با خودم گفتم می تونم بهت ثابت کنم عشقم و.. ولی هنوز زمانی نگذشته بود که تو گفتی

 می خوای بری سفر. گفتم اگه بری من  دیوانه می شم. گفتی. دیدی!! گفتم عاشق نیستی.

من بهتم زد  گفتم من دلم برات تنگ می شه.گفتی اگه تو عاشقم بودی برای راحتی من حتی این کلام نمی گفتی می زاشتی من برم.

 تو اگه واقعا عاشق من بودی صبر می کردی که من برم و بیام.

تازه اگه بر نگشتم تو باز عشقت رو ثابت کرده بودی..دیدی؟

 که راحتی من برات مهم نبود تو فقط با گفتن اینکه عاشقی راحتی رو فقط برای خودت می خواستی.گفتم.

 بخدا اگه گفتم نروبمون فقط برای اینه .اگه بری می مرم..گفتی.. اگه عاشق باشی تحمل میکنی و اگه روزی از دنیا رفتی اون روز رو بدون من با تو هستم.

گفتم.

 این رسم کجاست که عاشق رو به مسلخ می بری..گفتی عشق مگر چیزی جز مسلخ هست؟ گفتم باشه تو برو من می مونم با تو . عشق تو .خاطره تو ..می مونم تا روزی که موهام سفید بشه تا روزی که فرشته مرگ روی سینم بشینه..خندیدی ..گفتی تو؟

 گفتم اره من تا عمر دارم به عشق تو  وفادارم..گفتی فکر نکم تو عاشق نیستی..

گفتم ثابت می کنم و تو رفتی..

 قرار شد اگه بر نگشتی من باز به اتنظارت بمونم..

بمونم تا اون فرشته مرگ بیاد. حالا سالها گذشته و تو می دونی که من عا شق بودم.

عشق من عشق بود. هوس نبود..

ولی اون روز تو نفهمیدی.نخواستی که من عاشقت باشم..خواستی مثل یه پرنده بپری

 ولی من تو رو روی زمین می خواستم..دیشب خوابت رو دیدنم.

گریه می کردی..گفتم چرا گریه میکنی . مگه خودت نخواستی که بری..

گفتی اره ولی اشتباه کردم..

بهم گفتی من اون زمان به عشق تو شک داشتم ولی حالا میبینم که من عاشق نبودم نه تو...

گفتم  مهم نیست مگه  چی شده؟من هنوز عاشقت هستم..

گفتی زمان که گذشت.گذشت......

ولی من هنوز منتظرم..منتظر تو یا فرشته ای نجات ...................................

 

و حالا یک شعر بسیار زیبا..

 

واسه من گريه نكن

با من اگه زخم تمام خنجرهاست
 با من اگر درد تمامي دنياست
 عشق كوچك من اي ماهي خسته
 قلبم اگه قلبي به وسعت درياست
واسه پرپر زدنم گريه نكن
 واسه ويرون شدنم گريه نكن
 واسه من گريه نكن
 سهم عاشق
 گم شدن تو شعر يه آوازه
 مرگ عاشق
 سفري به شكل يه پروازه
 قصه ي بودن من
 حديث برگي در باد
 طعم تنهايي من
 به تلخي يه فرياد
 اگه با من غربت
 همه غمزده هاست
 اگه هر شكستنم
 يه شكست بي صداست
 واسه پرپر زدنم گريه نكن
 واسه ويرون شدنم گريه نكن
 واسه من گريه نكن
 اگه با من تنت رو تو قاب سنگي ديدي
 بعد من شعر منو به آينه ها ياد مي دي
 اگه با من سكوت يه تك درخت تنهاست
 بعد من خاطره هام ترانه ي عاشق هاست
 رفتنم مرثيه ي قديمي رفتن نيست
 رفتنم موندنمه ، حكايت مردن نيست
 واسه من گريه نكن

دوست دار همه شما مهدی.مردی با خاطراتش

 + نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 2:46 بعد از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


فقط بگو دوستت دارم!!!

دوستان عزیزم سلام. امید دارم که حال همه شما خوب باشه و هیچ غم و غصه ای بر دل نازنین شما سنگینی نکنه..و اگه کرد.؟ چه می شه کرد این رسم روزگاره باید باهاش کنار اومد..و لی خدا کنه هیچ وقت سایه غم بالای زندگی شما دیده نشه....از خودم بگم که این روز ها واقعا گرفتام.می دونید از یه طرف نزدیک های عید هست و من الان مشغول تمام کردن بعضی از سفارش ها هستم و اگه خدا بخواد تمامشون کنم و یه مدتی هم که مریض بودم . پس حالا باید بیشتر زحمت بکشم تا جبران بشه..به همین علت هم  اگه نتونستم برای شما عزیزان در وبلاگتون نظر بدم من رو حتما خواهید بخشید ولی بدونید نوشته های شما رو می خونم و فقط وقت نظر دادن نیست.دوستان باور کنید گرفتار هستم..

 

یه چیز دیگه..همنطور که می دونید  و بلاگ دیگر

 من به نام . وبلاگ تخصصی کامپیوتر  می باشد..اگه دوست داشتید سری به این وبلاگ هم بزنید..البته  برای تنوع و افزایش اموزش ها و مطالب عمومی این وبلاگ سه نویسنده دیگر بغیر از خودم در این وبلاگ فعالیت میکنند..منتظر حظور شما هستیم..این وبلاگ من تقریبا هر روز اپ می شه..احه گفتم من تنها نیستم...

 

و اما

 

اما امروز می خوام با شما از یه درد ! یه در بزرگ ! یه دردی که همه ما اون  رو به نحوی حس کردیم ولی هیچ وقت هم نخواستیم درس عبرت بگیریم..اره دست دست کردن..نگفتن..لال شدن.. سکوت اختیار کردن...

یه روز دلت با یک نگاه هری می ریزه  پائین..به خودت می گی عاشقی. هر روز با خیال اون روز رو به شب می کنی ولی حاضر نیستی این حرف رو به خودش هم بزنی.حس میکنی اون هم تو رو دوست داره. شاید اون هم منتظر باشه که تو سر حرف رو باز کنی ولی نه انگار که  من و تو اصلا تو این باغ نیستیم..زمان می گذره. اونی که دوستش داری خسته می شه.اخه چقدر انتظار بکشه تا تو بیای.!!اخه تو به همه چیز فکر میکنی الا اینکه مرد و مردونه بری جلو و بگی ...دوستت دارم. می خوام با تو باشم..

نه این  شهامت رو من تو وجود تو نمی بینم..یکم به خودت بیا..چقدر پنهون کاری.چقدر چشم تو چشم انداختن..چقدر حسرت خوردن.چقدر گریه های شبانه..چقدر ؟ اخه تو اصلا به چی فکر میکنی نترس مرد باش.به خودتت اطمینان داشته باش..از جواب نه نترس. برو جلو...فقط یه بار بگو دوستت دارم..همین.هیچ حرف دیگه ای هم نمی خوای بزنی همین  کافیه!!حالا اگه اون هم تو رو واقعا دوست داشته باشه این حرف تو ادمه پیدا میکنه و اون هم با تو راه میاد.البته شاید اوایل بهت نگه دوست دارم ولی تو حس میکنی که دوستت داره..برات احترام قا ئله..

ولی حالا از این زاویه نگاه کن.شاید اون هم مثل تو خجالتی باشه.پس اون زمان تو بهش فرصت بده تا اون هم به تو نشون بده که قدر تو رو می دونه..

اره تو عشق باید به همه فرصت داد.عشق یه لحظه میاد ولی رفتنش دیگه نه با تو نه با منه....

ولی حرف اصلی من..زمانی تو باز این اخلاقت رو کنار نزاشتی ونگفتی دوستت دارم..و اون هم مدتی به پای تو ساخت و دلش رو به نگاه های تو خوش کرده بود..ولی زمان بی رحمه.ممکنه قبل از اینکه تو بخوای به خودت بیای ..یکی  دیگه به اون بگه دوستت دارم..

ولی با این همه باز  اگه تو بخوای این اخلاق بدتت رو کنار بزاری و با شهامت جلو بری ..مطمئن باش که می تونی بهش ثابت کنی که تو قدرش رو بیشتر می دونی..

تو می تونی!!! ساعت ها از عشق او برای دیگران صحبت کنی حتی پز بدی بگی که من هم!!! ولی جرات اینکه به خودش بگی دوستت دارم رو نداری..

اگه از گفتن اینکه من عاشق هستم لذت می بری ..واقعا اگه لذت می بری بدون زمانی که به خودش بگی لذتش صد ها برابره....

روزگار روزگار ظلم و بی وفای ولی تو نخوایی که بی وفا باشی..تو به عشقت وفادار بمون..اگه اون هم لایق عشق تو باشه..به تو خیانت نمی کنه...

 

و حالا یه شعر بسیار زیبا از

                   ايرج جنتی عطايی

: تقدیم به همه شما عزیزان

 

كاش از اول مي دونستم

 

تو كدوم كوهي كه خورشيد
از تو چشم تو مي تابه
 چشمه چشمه ابر ايثار
روي سينه ي تو خوابه
تو كدوم خليج سبزي
كه عميق ، اما زلاله
 مثل آينه پاك و روشن
 مهربون مثل خياله
 كاش از اول مي دونستم
كه تو صندوقچه ي قلبت
 مرهمي داري براي
 زخم اين هميشه خسته
 كاش از اول مي دونستم
 كه تو دستاي نجيبت
 كليدي داري براي
دراي هميشه بسته
 تو به قصه ها مي موني
 ساده اما حيرت آور
شوق تكرار تو دارم
 وقتي مي رسم به آخر
 تو پلي ، پل رسيدن
روي گردابه ي ترديد
 منو رد مي كني از رود
 منو مي بري به خورشيد
 من از اونور شكستن
 گنگ و بي رمق گذشتم
 تن به رؤياها سپرده
 رفتم ، از شفق گذشتم
 رفتم و رفتم و رفتم
 سايه مو بردم و بردم
 خسته بودم و شكسته
 خودم رو به شب سپردم
من رو از شبم جدا كن
 نمي خوام تو شب بميرم
 دوست دارم كه پيش چشمات
 بوسه از خورشيد بگيرم
 دوست دارم كه نوشدارو
واسه اين شكسته باشي
 تا دم مردن پناه
اين غريب خسته باشي

 

دوست دار همه شما مهدی مردی با خاطراتش...منتظر نظرات شما دوستان هستم...

 + نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 7:52 قبل از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


رابطه ای با عنوانی .........

                                        

                                                      

در اینجا قبل از هر حرف و سخنی..نفرت و انزجار خودم رو از کسانی که به ساحت مبارک دو امام عزیزمان تعدی کردنند رو اعلام میکنم.و به همه مسلمانان تسلیت میگویم ..واقعا مرگ بر امریکا و اسرایل خون اشام....که به  خاطر رسیدن به مقاصد خود حتی از  مقدسات یک دین هم دست نمی کشند.مرگ بر شما باد با اینگونه طرز فکر..و وای به حال شما..روزی حقیقت خود را نشان خواهد داد..ان زمان جای شما در این دنیای خاکی نیست...به امید ان روز..مردی با خاطراتش

                                                 

                     

دوستان عزیزم سلام بلاخره بعد از این غیبت نسبتا طولانی  اومدم.همانطور که میدونید من (انفولانزای سختی گرفتم).اما چون هنوز حالم خوب خوب نشده و هنوز دارم  به صورت خوابیده این متن رو می نویسم..پس قدرت فکر کردن هم ندارم و برای همین یه مطلبی بسیار زیبا از وبلاگ یکی از دوستان گلم یا بهتر بگم داداشی گلم  رضا ی عزیزم ..وبلاگ. بی تو میمیرم نازنیم...انتخاب کردم که براتون می زارم که این  نوشته معانی زیادی رو در خودش جای داده ..اینکه چرا ما نباید در اول اشنایی موضع خودمون رو با طرف مقابل روشن کنیم که در اخر به شکست ختم بشه واقعا چرا..شما دوستان لطف کنید در بخش نظرات این موضوع رو نقد کنید که این موضوع یکی از مشکلات عمده ما جوانان هست و اگه به ان توجه ای نداشته باشیم  وای به حال ما....

                                      

                             

و من رو ببخشید اگه نمی تونم به وبلاگ شما سر بزنم ولی قول میدم که بزودی که حالم بهتر شد جواب نظرات شما رو در وبلاگ خودتون بدم ولی فعلا در بخش نظرات همین وبلاگ جواب شما رو خواهم داد..

                                         

                        

و  اما  متنی که قولش رو داده بودم.....

 

 

 

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .

 

به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه .

 

اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .

 

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود.

 

 آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .

 

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .

 

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 

نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که " بله " رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"

 

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 

سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه !

منتظر نقد و نظر شما دوستان هستم تا این موضوع باز و باز تر بشه..شاید کمکی برایث ما جوانان

 

در ضمن جواب دوستانی روکه برای من کامنت گذاشته بودنند رو در بخش نظرات نوشته پاینی داده ام و برای شما دوست عزیز فاطمه یه میل فرستادم و همنینطور جوابی در بخش نظرات پایین

 

دوست دار همه شما مهدی مردی با خاطراتش

 

 + نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 11:39 بعد از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


 
   

 

 

 

 

››› ... لينك باكس ... ‹‹‹

 

 

 
   

 

منوی وبلاگ

   


 

 

موضوعات

  داستان عشق من(13 سال عشق در23 قسمت)
داستان ...روز شوم....
داستان حماقت!!!(تمام نشده)
گلچینی از مطالب ارسالی در انجمن عشق سرا
 


 

 

لينكستان

  تفریح و اموزش و دانلود  


 

 

تبليغات

   


 

 

   

 

 

 

    کپي برداري از مطالب سايت فقط با ذکر منبع مجاز مي باشد

All Rights Reserved 2007 © by mehdi56sara.blogfa.com
This Themplate Rendition By
BIZARAR

 



 
 

 

Register your domain name and build your site at UNI.CC