« انا لله و انا اليه راجعون »
دوستان عزیزم سلا م ..امروز برای من روز خوبی نبود..اخه امروز من یکی از بدترین خبر های عمرم رو شنیدم...
(عکس رضا)

امروز که به وبلاگم سری زدم و وقتی بخش نظرات رو باز کردم یک کامنت من رو ترسوند اره کامنت دوست.. رضای عزیزم بود.. که نوشته بود:
بي تو ميميرم نازنينم ...
من اميد دوست رضا هستم اومدم كه فقط بهتون بگم كه رضا دوست عزيزمون ديگه بين ما نيست ... نيست ديگه رضا تا از دلتنگي هاش برامون بنويسه ...
پس بياييد در سوگ دوست عزيزمان رضا بنشينيم و بهترين آرزوها را در منزلگاه ابدي براي او و صبر را براي خوانواده اش آرزو كنيم . باشد كه روحش شاد و يادش گرامي باد..
وقتی این نوشته رو خودنم نخواستم باور کنم ولی از طرفی هم تمام بدنم ست شد..قدر ایستادن هم نداشتم و اشک در چشمانم جمع شده بود و بی مهابا گریه می کردم...رفتم به وبلاگ رضای عزیز وبلاگ بي تو ميميرم نازنينم ...
و در انجا دیدم که اره این خبر متاسفانه درست است...
دوستان باور کنید حال خوشی ندارم..و دلم برای رضای عزیزم می سوزه ولی از طرفی می دونم او خوشحال هست و دیگر از چیزی عذاب نمی کشه.....نازنین کجایی که ببینی با رضای عزیز ما چه کردی!!!!
من این حادثه شوم رو به خانواده صادقی یا همان خانواده رضایی عزیزم تسلیت می گم و براشون صبر جمیل از خدا خواستارم...و شما دوستان چه خوب که اگر شما هم همدردی خودتون رو در وبلاگ رضا اعلام کنید..گرچه می دانم این همدری چیزی رو عوض نمی کنه ولی میتونه مرحمی بر زخمهای این عزیزان باشه...
و این هم یک حرف کوچک با رضای عزیزم...رضا جان به خدا سلام برسون و بگو که مهدی هم از تو می خواد که این فرشته نازنین مرگت رو براش بفرستی..رضا جان تو رو به همون خدا در این باره یک پارتی بازی بکن تا خدا من رو هم از عذاب این دنیا ازاد کنه...
و در اخر هم نوشته دوست رضا عزیز(اميد) رو که این حادثه شوم رو نقل کرده رو بخونید تا ماجرا رو شما هم بدونید!!!!!!
« انا لله و انا اليه راجعون »
من اميد دوست رضا هستم از وبلاگ سكوت نمي دونم چطوري بگم آخه به خدا دارم ديوونه مي شم ...
تعطيلات نوروز تصميم گرفتيم با رضا و چندنفر از بچه ها به شمال مسافرت كنيم ولي بين راه تصادف كرديم و رضا از بين ما رفت ... آره رضاي مهربون رفت رضايي كه هميشه براي همه بهترين آرزوها رو آرزو مي كرد ديگه نيست تنهامون گذاشت ...
رضا هميشه تو يه عالم ديگه اي بود انگار مي دونست كه عمرش كوتاهه و بايد بره ... تو چشماش يه برقي وجود داشت كه نشون از سادگي و معرفتش بود منو رضا با هم كار مي كرديم اون مي خواست پولاشو جمع كنه و بره تا نازنينش رو ببينه اون واقعا عاشق بود ولي نازنين سنگ دل تنهاش گذاشت حتي دست به خودكشي زد خودش رو عذاب داد ولي هيچ وقت نازنين رو نفرين نكرد ... يه تيكه از شعرش رو براتون مي نويسم :
گلهاي يخ بسته شب ز پشت ابراي سياه
پروانه هاي سوخته در شعله دامنگير آه
مي خونن هر سه يك صدا قلبي ندارن آدما
مي خونن هم بغض غزل از عاشقاي بي وفا
مي نالن از فرياد و شور از ته تاريكي گور
مي سازن از شب سياه تو روياشون يه روز پوچ ...
ولي مي دونم كه آه رضا يه روزي دامن نازنين رو مي گيره ... يه روز يكي از شعراشو برام خوند گريم گرفت تو اين حادثه حتي دفتر شعرش كه هميشه باهاش بود سوخت و خاكستر شد دفتر شعري كه دلتنگي هاي خودش رو توش مي نوشت حتي خوانوادش هم نمي دونستن كه اون شعر ميگه ... الان تنها دفتر خاطراتي ازش واسم يادگاري مونده كه مي خوام يه كم از اون خاطرات رو براتون بنويسم ...
نيست ديگه رضا تا براتون از دلتنگي هاش بنويسه
« به زندگاني خود مرگ آرزو دارم »
كنار پنجره اتاق كوچكم نشسته ام پيشاني ام را به گوشه پنجره تكيه داده و به ياد آن روزها كه اين غم بزرگ وجود مرا احاطه نكرده بود حسرت مي خورم و به سر نوشت خون انگيز و غم آلوده خود مي نگرم و در وادي مبهم غم به اين مي انديشم كه چرا در اين دنيا زندگي مي كنم و چرا با تمام ملامتها و سرزنش هاي اين جهان مي سازم و چرا در اين هستي بي انتها بسر مي برم ...
نمي دانم سرنوشتم را تا كدامين معبد بي نام خواهي برد ...
انديشه كنان به طلوع هايي مي نگرم كه چشمانم در انتظار آمدنش به غروب گراييد و در اين انتظار دردناكش سوخت ...
« آرزوي من »
آرزو داشتم همانطوري كه من تو را دوست دارم تو نيز مرا دوست بداري و اين دل اميد وار مرا با لبخند شيرين و مهر آميزي روشن سازي چه آرزوها داشتم ولي تو چنان آتش بر خرمن اميد و آرزويم زدي كه جز توده اي خاكستر از آن باقي نمانده حال با ناله اي سوزنده ، با آه هاي دلخراش هر لحظه به خود مي گويم اي آرزوي من از دل من اين كلبه ماتمكده بيرون رو در دل ديگري جايي كه شايد ديگران را خوشبخت سازي مرا ترك كن ديگر در اين كلبه قلبم جايت نيست ... برو ... برو ...
« شعري از فروغ فرخزاد با نام بعد ها »
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد در بهاري روشن از امواج نور در زمستاني غبار آلود و دور يا خزاني خالي از فرياد و شور ... مرگ من روزي فرا خواهد رسيد روزي از اين تلخ و شيرين روزها روز پوچي همچو روزان دگر سايه اي ز امروزها ، ديروزها ... ديدگانم همچو دالانهاي تار گونه هايم همچو مرمرهاي سرد ناگهان خوابي مرا خواهد ربود من تهي خواهم شد از فرياد و درد ... مي خزند آرام روي دفترم دستهايم فارغ از افسون شعر ياد مي آرم كه در دستان من روزگاري شعله مي زد خون شعر ... خاك مي خواند مرا هر دم به خويش مي رسند از ره كه در خاكم نهند آه شايد عاشقانم نيمه شب گل به روي گور غم ناكم نهند ... بعد من ناگه به يك سو مي روند پرده هاي تيره دنياي من چشمهاي نا شناسي مي خزند روي كاغذها و دفترهاي من ... در اتاق كوچكم پا مي نهد بعد من با ياد من بي گانه اي در بر آيينه مي ماند به جاي تار مويي ، نقش دستي ، شانه اي ... مي رهم از خويش و مي مانم ز خويش هر چه بر جا مانده ويران مي شود روح من چون بادبان قايقي در افقها دور و پنهان مي شود ... مي شتابند از پي هم بي شكيب روزها و هفته ها و ماه ها چشم تو در انتظار نامه اي خيره مي ماند به چشم راه ها ... ليك ديگر پيكر سرد مرا مي فشارد خاك دامنگير خاك بي تو ، دور از ضربه هاي قلب تو قلب من مي پو سد آنجا زير خاك ... بعدها نام مرا باران و باد نرم مي شويند از رخسار سنگ گور من گمنام مي ماند به راه فارغ از افسانه هاي نام وننگ ...
« خداحافظ زندگي »
شبي از او پرسيدم : چگونه اين مدت را به انتظار ديدار چشمان زيبايت تحمل كنم ؟ ... با خونسردي جواب داد : حركت زمان سريع است چشم بر هم بگذاري مدت ها گذشته است ، او نمي دانست كه " عاشق " تاب و توان ندارد و دقيقه براي او يك ماه و روز برايش يك سال است و ماه برايش قرني است و اگر انتظار عاشق شوريده حال به سال انجامد مرگ سرد همراه گور تاريك بر او گوارا تر است تا وصال بعد از سال ...
رضاي عزيز متولد 18 /3 /1367 بود و در روز يكشنبه 6 / 1 / 1385 دار فاني را ودا گفت ... ديشب رضا رو از ديار فاني به منزلگاه ابديت راهي كرديم باشد كه روحش شاد و يادش گرامي باد ...
زندگي قصه تلخي است كه از آغازش بس كه آزرده شدم چشم به پايان دارم ...
پس بياييد در سوگ دوست عزيزمان رضا بنشينيم و بهترين آرزوها را در منزلگاه ابدي براي او و صبر را براي خوانواده اش آرزو كنيم ...
.وبلاگ مردی با خاطراتش و وبلاگ تخصصی کامپیوتر این واقعه شوم رو به خاواده رضایی عزیز..تسلیت عرض میکند و انشالله دیگر شاهد همچین غمی نباشید تا هست شادی باشد نه غم.....