تبليغاتX
مردی با خاطراتش

 

 

 

 

 

درباره وبلاگ

 

دوستان عزیز این وبلاگ وبلاگ مدیر سایت عشق سرا یا همان عاشقی می باشد
من در این وبلاگ در گذشته حرف های دلم را برای شما عزیزان می نوشتم
و حالا نیز همان کار را خواهم کرد
اما در کنار نوشتن حرف های دلم این وبلاگ محلی می باشد برای اعضای سایت عشق سرا
در زمان های که سایت عشق سرا با مشکلی روبرو شود این دوستان می توانند از طریق این وبلاگ مشکل را پیگری و از ان اگاه شونند
این هم ادرس سایت عشق سرا
www.asheghi.ir

این هم شعری ..شاید حرفی از حرف های دل من

موفق باشید

من نگویم که به درد دل من گوش کنید ..
بهتر ان است که این قصه فراموش کنید ..
عاشقان را بگزارید بنالند همه...
مصلحت نیست که این زمزمه خاموش کنیم...

---------------------------
ادرس های این وبلاگ:

ادرس اصلی و اختصاصی

www.eshgh.uni.cc

************
ادرس مستقیم از بلاگفا

www.mehdi56sara.blogfa.com
www.mehdi56sara.blogfa.ir
**********
ادرس های پشیبان

www.mehdi56sara.tk
www.asheghi.tk


***********
اگر زمانی ادرس دامین اصلی در دسترس نبود می توانید از ادرس سایت بلا گفا وارد این وبلاگ شوید..

با تشکر مهدی مدیریت سایت
و زیر مجموعه های عشق سرا

 
 

 

مطالب پیشین

 
فروردین 1387
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
اسفند 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
 


 

 

لوگوی سایت

  لينك به ما



لوگوی دوستان




 


 

 

 

 

 

 

 

 
گفتگوی من و نازی زیر چتر

نازي : بيا زير چتر من كه بارون خيست نكنه
مي گم كه خلي قشنگه كه بشر تونسته آتيشو كشف بكنه
 و قشنگتر اينه كه
 يادگرفته گوجه را
 تو تابه ها سرخ كنه و بعد بخوره
راسي راسي ؟ يه روزي
 اگه گوجه هيچ كجا پيدانشه
 اون وقت بشر چكار كنه ؟
 من : هيچي نازي
دانشمندا تز مي دن تا تابه ها را بخوريم
 وقتي آهنا همه تموم بشه
 اون وقت بشر
لباسارو مي كنه و با هلهله
از روي آتيش مي پره
نازي : دوربين لوبيتل مهريه مو
اگه با هم بخوريم
 هلهله هاي من وتو
 چطوري ثبت مي شه
 من : عشق من
آب ها لنز مورب دارند
آدمو واروونه ثبتش مي كنند
عكسمون تو آب بركه تا قيامت مي مونه
نازي : رنگي يا سياه سفيد ؟
من : من سياه و تو سفيد
 نازي : آتيش چي ؟ تو آبا خاموش نمي شن آتيشا
من : نمي دونم والله
چتر رو بدش به من
نازي : اون كسي كه چتر رو ساخت عاشق بود
من : نه عزيز دل من ‚ آدم بود

زنده یاد:حسین پناهی

 + نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 4:57 بعد از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


نوت بوک مجانی و یک شعر زیبا..........

دوستان عزیزم سلام..

امروز می خوام به شما وبلاگ دیگری از خودم رو معرفی کنم که این وبلاگ برای در اوردن دارمد از اینترنت می باشد..

                               این هم ادرس وبلاگ من کلیک کنید

البته شما برای در اوردن پول.هیچ احتیاجی به سرمایه اولیه ندارید..البته من در ان وبلاگ به صورت کامل توضیح داده ام...

شما دوستان لطف کنید به این وبلاگ من بروید و زیر مجموعه من بشوید...

البته من الان دو نوع درامد زایی رو در وبلاگ که خودم هم عضو انها هستم رو گزاشتم

۱: گرفتن نوت بوک مجانی فقط با عضو کردن ۱۸ نفر از دوستان خود..که بعد از این کار این نوت بوک یا لپ تاب برای شما ارسال خواهد شد...

و ۲:

یک درامد فوق العاده عالی !!

88 میلیون در ماه چطوره !!؟

شما دوستان عزیزم..لطف کنید و از طریق لینک من که در ان وبلاگ قرار داده ام عضو شوید که زیر مجموعه من قرار بگیرید...

البته باید بر روی بنر ها و یا عکس ها کلیک کنید...

البته من بعد از عضو شدن هر شخص متوجه خواهم شد و حتما تشکری ویژه خواهم کرد...

البته اگر نظر من رو بخواهید.. همان نوت بوک گزینه ای مناسب تر است..زیرا زود تر به نتیجه خواهیم رسید..

فقط لطف کنید تمام متن این وبلاگ رو با دقت بخوانید..من طریق عضو شدن رو توضیح داده ام..همچنین طریقه دادن ادرس محل سکونت.برای دریافت نوت بوک مجانی و همینطور درامد(پول)(که برای شما چکی فرستاده خواهد شد..

                             این هم ادرس وبلاگ من کلیک کنید

ببینم شما دوستان چقدر به من لطف دارید..یادتون نره ها..

                                       این هم یک شعر  زیبا

پوست شير

 قلب تو ، قلب پرنده
 پوستت اما ، پوست شير
 زندنون تنو رها كن
اي پرنده پر بگير
اونور جنگل تن سبز
پشت دشت سر به دامن
 اونور روزاي تاريك
 پشت نيم شباي روشن
 براي باور بودن
جايي شايد باشه شايد
 براي لمس تن عشق
 كسي بايد باشه بايد كه سر خستگي هاتو
 به روي سينه بگيره
 براي دلواپسي هات
 واسه سادگيت بميره
 حرف تنهايي ، قديمي
 اما تلخ و سينه سوزه
 اولين و آخرين حرف
 حرف هر روز و هنوزه
 تنهايي شايد يه راهه
 راهيه تا بي نهايت
 قصه ي هميشه تكرار
 هجرت و هجرت و هجرت
اما تو اين راه ، كه همراه
 جز هجوم خار و خس نيست
 كسي شايد باشه شايد
 كسي كه دستاش قفس نيست
 قلب تو قلب پرنده
 پوستت اما پوست شير
 زندون تنو رها كن
 اي پرنده پر بگير

دوست دار همه شما مهدی مردی با خاطراتش

 + نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 11:53 بعد از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


تو ای آهوی من کجا میگریزی؟

دوستان عزیزم سلام .این شعر رو من بسیار دوست داشتم ولی مدتی این شعر از ذهن خسته من رخت بسته بود و با لطف یک دوست دوباره خاطرات من زنده شد از همین جا از این دوست تشکر می کنم..دوست دار همه شما مهدی مردی با خاطراتش..

تو ای آهوی من کجا میگریزی
چه کردم که بی اعتنا میگریزی
خدا خواست پيوند عشق تو با من
زمن یا زکار خدا میگریزی
چرا گرم خواندی چرا سرد راندی ؟
چرا لطفکردی چرا میگریزی؟
نداری چو تاب وفا رو بپوشی
ندانی چو قدر مرا میگریزی
نگويم دگر از محبت نگويم
چو طفل مريض از دوا میگریزی
به بيگانه بودن عزيزم گرفتی
چو اکنون شدم آشنا میگریزی
به من همچنان با قضا می ستيزی
زمن همچنان کز بلا میگریزی
چو با خنده گويم برو دل ربائی
چو با گريه گويم بيا میگريزی
ز دست من آنگونه کز دست کودک
چو پروانه اي بی صدا میگریزی
بمن عشق دردو بلا می پسندد
زمن بهر چه ای بلا میگریزی
ز چشم من ای من بقربان چشمت
چنان قطره اشکها میگریزی
فدای گریز و ستیز تو گردم
که چون کبک شیرین ادا میگریزی

دوست دار همه شما مهدی مردی ا خاطراتش..

 

 + نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 10:18 بعد از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


مردگان با تلفن همراه به گور می روند

دوستان عزیزم سلام..اپ امروزم هم خنده دار و هم گریه داره.ولی گفتم برای شما باید جالب باشه..البته منبع این خبر سایت بی بی سی هسته که فیلتر هست و به این سادگی شما دسترسی به ان ندارید مگرانکه یک فیلتر شکن خوبی داشته باشید...در هر حال ازتون خواهش میکنم این متن رو تا اخر بخونید و به بعضی از حماقت ها اگه دلتون خواست بخندید یا گریه کنید..

راستی بازم میگم همه شما عزیزانم رو دوست دارم چه شمایی که نظر می دید و چه شمای که فقط می خوانید رو می روید.همه شما رو دوست دارم و به فکر همه شما هستم .و شما هم من رو ببخشید اگه تو این روز ها کم اپ میکنم ولی قول میدم باز به زودی مثل همشه مطالب خودم رو اپ کنم هم شما میدونید من عادت به اپ متن های که در سایت های دیگه ذکر شده ندارم ولی این روز ها به علت مریضی مجبور شدم...امید ببخشش دارم...

یک پیغام کاملا محرمانه:بابا خیلی هوات بالا هسته ولی ما قبولت داریم و مخلصتیم ها..باز بگو مهدی بده ..ای کلک...اره خودتی اره..شک نکنی ها..+ سراغی از ما بگیر...
                                                          

                                                                  و اما این روایت

 پژوهشگران می گويند اينک بيش از هميشه مردم وصيت می کنند تا پس از مرگ، تلفن همراشان نيز با آنها دفن يا سوزانده شود.

اين موج که ابتدا از آفريقای جنوبی آغاز شده بود، اينک در بسياری از کشورها نظير ايرلند، استراليا و ايالات متحده نيز رواج يافته است.

مارتين ريموند، رئيس شرکت "آزمايشگاه آينده" که در مورد رواج جريانات تازه در عرصه بين المللی تحقيق می کند به بی بی سی گفته است: "زياد می شنويم که مردم با تلفن های همراه خود دفن می شوند، اما سخت می شود اين را باور کرد".

او توضيح می دهد که اولين نمونه ها از اين رسم ابتدا در کيپ تاون مشاهده شده، جايی که مردم با اعتقاد به پيش گويی جادوگران و از ترس آنکه "در حال خواب، زنده دفن شوند"، درخواست می کردند تلفن همراهشان را نيز درکنارشان قرار دهند.

"در حقيقت، آنها می خواستند اگر در قبر از خواب برخواستند بتوانند از تلفن استفاده کنند."

'تشييع جنازه پر سروصدا'

آقای ريموند می گويد در استراليا اين کار بيشتر جنبه خودنمايی دارد.

او شرح می دهد: "مردم می خواهند با توتم هايی دفن شوند که فکر می کنند نحوه زنگی شان را نشان می دهد".

"ما با مردی روبرو شديم که درخواست کرده بود با تلفن همراه، دستگاه بلک بری و همينطور لپ تاپش دفن شود."

آقای ريموند می افزايد در بسياری موارد دفن با تلفن همراه، بخشی از آنچه وی "تشييع جنازه پر سروصدا" می نامد محسوب می شود. به عقيده او مردم با اين کار می خواهند شبيه افراد مشهور دفن شوند.

تلفن در کنار الماس ها، جواهرات، لباس های گران بها و ساعت های طلا در تابوت گذاشته می شود.

در برخی موارد اين کار با فاصله زمانی بسيار، مشابهت هايی با انجام اين رسم در دوران مصر باستان دارد.

در دوران مصر باستان باور بر اين بود که اشيائی که همراه مرده دفن می شود در زندگی بعد از مرگ در دسترس وی قرار خواهند گرفت.

با اين حال در دوران مدرن، مردم بيشتر مايلند با وسايلی دفن شوند که بيانگر نحوه زندگی پيش از مرگشان باشد.

آقای ريموند می گويد: "در کشورهايی نظير چاد و غنا مردم با وسايلی که ممکن است مورد استفاده قرار گيرد دفن می شوند".

باتری يدکی

"در ايرلند، مردم را با چيزهايی که دوست دارند در تابوت می گذارند. برای نمونه مردی را ديديم که با يک بسته سيگار و جعبه کبريتش دفن شده بود."

در برخی موارد آنها تلفن همراهشان را هنگام سوزاندن جسد با خود می برند.

مارتين ريموند می گويد: "در کارولينای جنوبی به موردی برخورديم که جنازه ها را در حالی که تلفن همراهشان را در جيب دارند می سوزاندند".

"باتری تلفن های همراه در صورت گرم شدن، منفجر می شود و اولين گزارش از سوزاندن جسد با تلفن همراه به همين مسئله مربوط می شد و اساسا همين باعث شد اين جريان شناخته شود."

برخی از مراکز سوزاندن اجساد اينک تلفن های همراه را در جعبه ای مجزا قرار داده و پس از جسد آنرا می سوزانند.

يکی از شرکت های کفن و دفن نيز در آفريقای جنوبی قصد دارد باتری های يدکی تلفن همراه را نيز در تابوت قرار دهد تا اگر فرد مرده با فاصله زمانی زيادی از خواب بيدار شد و باتری تلفنش تمام شده بود، بتواند از آنها استفاده کند.
 
دوست دار همه شما مهدی مردی با خاطراتش

 + نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 6:56 بعد از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


خاتون.....

دوستان عزیزم سلام..من و ببخشین که این روز ها حال خوشی ندارم ولی برای اینکه به شما ثابت کنم که به فکرشما هستم..حداقل گفتم این شعر رو اپ کنم تا عزیزان هم لذت ببرید...تا اپ بعدی شما رو به خدا می سپارم...

كدوم شاعر ، كدوم عاشق ، كدوم مرذ
 تو رو ديد و به ياد من نيفتاد
 به ياد هق هق بي وقفه ي من
 توي آغوش معصومانه ي باد
 تو اسمت معني ايثار آبه
 براي خاك داغ خستگي ها
 تو معناي پناه آخريني
 واسه اين زخمي دلبستگي ها
 نجيب و با شكوه و حيرت آور
 تو خاتون تمام قصه هايي
 تو بانوي ترانه هامي اما
 مثل شكستن من بي صدايي
 تو باور مي كني اندوه ماه رو
 تو مي فهمي سكوت بيشه ها رو
 هجوم تند رگبار تگرگي
 كه مي شناسي غرور شيشه ها رو
تو معصومي مثل تنهايي من
 شريك غصه هاي شبنم و نور
 تو تنهايي مثل معصومي من
 رفيق قله هاي پاك و مغرور
 ببين ، من آخرين برگ درختم
 درخت زخمي از تيغ زمستون
منو راحت كن از تنهايي من
 منو پاكيزه كن با غسل بارون
 تو تنها حادثه ، تنها اميدي
 براي قلب من ، اين قلب مسموم
 رداي روشن آمرزشي تو
 براي اين تن محكوم محكوم
 نجيب و با شكوه و حيرت آور
 تو خاتون تمام قصه هايي
 تو بانوي ترانه هامي ، اما
 مثل شكستن من بي صدايي
ایرج جنتی عطایی

دوست دار همه شما مهدی.. مردی با خاطراتش

 + نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 2:13 بعد از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


« انا لله و انا اليه راجعون »

 

 

 « انا لله و انا اليه راجعون »

دوستان عزیزم سلا م ..امروز برای من روز خوبی نبود..اخه امروز من یکی از بدترین خبر های عمرم رو شنیدم...

(عکس رضا)

 

عکس رضایی عزیزم..داداشی گلم

 

امروز که به وبلاگم سری زدم  و وقتی بخش نظرات رو باز کردم یک کامنت من رو ترسوند اره کامنت دوست.. رضای عزیزم بود.. که نوشته بود:

بي تو ميميرم نازنينم ...

  

من اميد دوست رضا هستم اومدم كه فقط بهتون بگم كه رضا دوست عزيزمون ديگه بين ما نيست ... نيست ديگه رضا تا از دلتنگي هاش برامون بنويسه ...

پس بياييد در سوگ دوست عزيزمان رضا بنشينيم و بهترين آرزوها را در منزلگاه ابدي براي او و صبر را براي خوانواده اش آرزو كنيم . باشد كه روحش شاد و يادش گرامي باد..

 

وقتی این نوشته رو خودنم نخواستم باور کنم ولی از طرفی هم تمام بدنم ست شد..قدر ایستادن هم نداشتم و اشک در چشمانم جمع شده بود و بی مهابا گریه می کردم...رفتم به وبلاگ رضای عزیز وبلاگ بي تو ميميرم نازنينم ...

                و در انجا دیدم که اره این خبر متاسفانه درست است...

 

دوستان باور کنید حال خوشی ندارم..و دلم برای رضای عزیزم می سوزه ولی از طرفی می دونم او خوشحال هست و دیگر از چیزی عذاب نمی کشه.....نازنین کجایی که ببینی با رضای عزیز ما چه کردی!!!!

 

من این حادثه شوم رو به خانواده صادقی یا همان خانواده رضایی عزیزم تسلیت می گم و براشون صبر جمیل از خدا خواستارم...و شما دوستان چه خوب که اگر شما هم همدردی خودتون رو در وبلاگ رضا اعلام کنید..گرچه  می دانم این همدری چیزی رو عوض نمی کنه ولی میتونه مرحمی بر زخمهای این عزیزان باشه...

 

و این هم یک حرف کوچک با رضای عزیزم...رضا جان به خدا سلام برسون و بگو که مهدی هم از تو  می خواد که این فرشته نازنین مرگت رو براش بفرستی..رضا جان تو رو به همون خدا در این باره یک پارتی بازی بکن تا خدا من رو هم از عذاب این دنیا ازاد کنه...

 

و در اخر هم نوشته دوست  رضا عزیز(اميد)  رو که  این حادثه شوم رو نقل کرده رو بخونید تا ماجرا رو شما هم بدونید!!!!!!

 

 « انا لله و انا اليه راجعون »

 

من اميد دوست رضا هستم از وبلاگ سكوت نمي دونم چطوري بگم آخه به خدا دارم ديوونه مي شم ...

 

تعطيلات نوروز تصميم گرفتيم با رضا و چندنفر از بچه ها به شمال مسافرت كنيم ولي بين راه تصادف كرديم و رضا از بين ما رفت ... آره رضاي مهربون رفت رضايي كه هميشه براي همه بهترين آرزوها رو آرزو مي كرد ديگه نيست تنهامون گذاشت ...

 

رضا هميشه تو يه عالم ديگه اي بود انگار مي دونست كه عمرش كوتاهه و بايد بره ... تو چشماش يه برقي وجود داشت كه نشون از سادگي و معرفتش بود منو رضا با هم كار مي كرديم اون مي خواست پولاشو جمع كنه و بره تا نازنينش رو ببينه اون واقعا عاشق بود ولي نازنين سنگ دل تنهاش گذاشت حتي دست به خودكشي زد خودش رو عذاب داد ولي هيچ وقت نازنين رو نفرين نكرد ... يه تيكه از شعرش رو براتون مي نويسم :

 

گلهاي يخ بسته شب ز پشت ابراي سياه 

 

پروانه هاي سوخته در شعله دامنگير آه

 

مي خونن هر سه يك صدا قلبي ندارن آدما

 

مي خونن هم بغض غزل از عاشقاي بي وفا

 

مي نالن از فرياد و شور از ته تاريكي گور

 

مي سازن از شب سياه تو روياشون يه روز پوچ ...

 

ولي مي دونم كه آه رضا يه روزي دامن نازنين رو مي گيره ... يه روز يكي از شعراشو برام خوند گريم گرفت تو اين حادثه حتي دفتر شعرش كه هميشه باهاش بود سوخت و خاكستر شد دفتر شعري كه دلتنگي هاي خودش رو توش مي نوشت حتي خوانوادش هم نمي دونستن كه اون شعر ميگه ... الان تنها دفتر خاطراتي ازش واسم يادگاري مونده كه مي خوام يه كم از اون خاطرات رو براتون بنويسم ...

 

نيست ديگه رضا تا براتون از دلتنگي هاش بنويسه

 

« به زندگاني خود مرگ آرزو دارم »

 

كنار پنجره اتاق كوچكم نشسته ام پيشاني ام را به گوشه پنجره تكيه داده و به ياد آن روزها كه اين غم بزرگ وجود مرا احاطه نكرده بود حسرت مي خورم و به سر نوشت خون انگيز و غم آلوده خود مي نگرم و در وادي مبهم غم به اين مي انديشم كه چرا در اين دنيا زندگي مي كنم و چرا با تمام ملامتها و سرزنش هاي اين جهان مي سازم و چرا در اين هستي بي انتها بسر مي برم ...

 

نمي دانم سرنوشتم را تا كدامين معبد بي نام خواهي برد ...

 

انديشه كنان به طلوع هايي مي نگرم كه چشمانم در انتظار آمدنش به غروب گراييد و در اين انتظار دردناكش سوخت ...

 

« آرزوي من »

 

آرزو داشتم همانطوري كه من تو را دوست دارم تو نيز مرا دوست بداري و اين دل اميد وار مرا با لبخند شيرين و مهر آميزي روشن سازي چه آرزوها داشتم ولي تو چنان آتش بر خرمن اميد و آرزويم زدي كه جز توده اي خاكستر از آن باقي نمانده حال با ناله اي سوزنده ، با آه هاي دلخراش هر لحظه به خود مي گويم اي آرزوي من از دل من اين كلبه ماتمكده بيرون رو در دل ديگري جايي كه شايد ديگران را خوشبخت سازي مرا ترك كن ديگر در اين كلبه قلبم جايت نيست ... برو ... برو ...

 

« شعري از فروغ فرخزاد با نام بعد ها »

 

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد در بهاري روشن از امواج نور در زمستاني غبار آلود و دور يا خزاني خالي از فرياد و شور ... مرگ من روزي فرا خواهد رسيد روزي از اين تلخ و شيرين روزها روز پوچي همچو روزان دگر سايه اي ز امروزها ، ديروزها ... ديدگانم همچو دالانهاي تار گونه هايم همچو مرمرهاي سرد ناگهان خوابي مرا خواهد ربود من تهي خواهم شد از فرياد و درد ... مي خزند آرام روي دفترم دستهايم فارغ از افسون شعر ياد مي آرم كه در دستان من روزگاري شعله مي زد خون شعر ... خاك مي خواند مرا هر دم به خويش مي رسند از ره كه در خاكم نهند آه شايد عاشقانم نيمه شب گل به روي گور غم ناكم نهند ... بعد من ناگه به يك سو مي روند پرده هاي تيره دنياي من چشمهاي نا شناسي مي خزند روي كاغذها و دفترهاي من ... در اتاق كوچكم پا مي نهد بعد من با ياد من بي گانه اي در بر آيينه مي ماند به جاي تار مويي ، نقش دستي ، شانه اي ... مي رهم از خويش و مي مانم ز خويش هر چه بر جا مانده ويران مي شود روح من چون بادبان قايقي در افقها دور و پنهان مي شود ... مي شتابند از پي هم بي شكيب روزها و هفته ها و ماه ها چشم تو در انتظار نامه اي خيره مي ماند به چشم راه ها ... ليك ديگر پيكر سرد مرا مي فشارد خاك دامنگير خاك بي تو ، دور از ضربه هاي قلب تو قلب من مي پو سد آنجا زير خاك ... بعدها نام مرا باران و باد نرم مي شويند از رخسار سنگ گور من گمنام مي ماند به راه فارغ از افسانه هاي نام وننگ ...

 

« خداحافظ زندگي »

 

شبي از او پرسيدم : چگونه اين مدت را به انتظار ديدار چشمان زيبايت تحمل كنم ؟ ... با خونسردي جواب داد : حركت زمان سريع است چشم بر هم بگذاري مدت ها گذشته است ‍، او نمي دانست كه " عاشق "  تاب و توان ندارد و دقيقه براي او يك ماه و روز برايش يك سال است و ماه برايش قرني است و اگر انتظار عاشق شوريده حال به سال انجامد مرگ سرد همراه گور تاريك بر او گوارا تر است تا وصال بعد از سال ...

 

رضاي عزيز متولد  18 /3 /1367  بود و در روز يكشنبه  6 / 1 / 1385  دار فاني را ودا گفت ... ديشب رضا رو از ديار فاني به منزلگاه ابديت راهي كرديم باشد كه روحش شاد و يادش گرامي باد ...

 

زندگي قصه تلخي است كه از آغازش بس كه آزرده شدم چشم به پايان دارم ...

 

پس بياييد در سوگ دوست عزيزمان رضا بنشينيم و بهترين آرزوها را در منزلگاه ابدي براي او و صبر را براي خوانواده اش آرزو كنيم ...

.وبلاگ مردی با خاطراتش و وبلاگ تخصصی کامپیوتر این واقعه شوم رو به خاواده رضایی عزیز..تسلیت عرض میکند و انشالله  دیگر شاهد همچین غمی نباشید تا هست شادی باشد نه غم.....

 

 + نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 10:23 بعد از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


مردي كه مي‌توانست ‌بيل گيتس باشد

دوستان عزیزم سلام..عید همه شما مبارک..امید دارم که همین چند روزه هم به شما خوش گذشته باشه...
اما امروز یک داستان یا بهتر است بگوییم یک واقعیت را برای شما می گزارم..شما دقت کنید که چگونه با یک غفلت کوچک برای همیشه یک شخص از خیلی موقعیت ها بدور میماند....
 
...
این رو هم بگم این مطلب نوشته ترجمه من نیست ولی چون زیبا و با معنی بود برای شما گذاشتم..البته  با  ذکر منبع واسم مترجم ..........
تا بعد حق یار شما باشه.....دوست دار همه شما مهدی..مردی با خاطراتش
 
                                    ************
 
مردي كه مي‌توانست ‌بيل گيتس باشد

 ترجمه: بابك احترامي‌
ماهنامه شبکه - مهر ۱۳۸۴ شماره 58



اشاره :

صنعت كامپيوتر مملو از شخصيت‌هاي بزرگ و داستان‌هاي عجيب است. اما يكي از اين داستان‌ها به مرور به يك افسانه‌ بدل شده‌است. اين داستان، سرگذشت يكي از پيشكسوتان دنياي نرم‌افزار است كه فرصت بزرگي را از دست داد. Garry Kildall كسي بود كه مي‌توانست سيستم عامل اولين كامپيوتر شخصي IBM را تأمين كند و در رقابت با بيل گيتس و مايكروسافت، كنترل آينده تكنولوژي را به دست بگيرد. ولي اين بخت را از دست داد و شايد بخت معرفي‌شدن به عنوان ثروتمند‌ترين فرد جهان را هم از دست داده باشد.


منبع: بيزنس ويك‌

ماجرا از اين قرار بود كه در يك روز سرنوشت‌ساز تابستاني در سال 1980، سه آي‌بي‌امي محافظه كار به ديدار يك گروه از برنامه‌نويسان هيپي در شركت Digital Research INC مي‌رفتند و اميدوار بودند كه بتوانند مجوز سيستم عامل پيشتاز صنعت اين شركت، به نام CP/M را بگيرند.
 
در عوض، بنيانگذار يعني همين گري كيلدال، آدم‌هاي IBM را رها كرد و سوار ‌بر هواپيمايش به تعطيلا‌ت رفت. آي‌بي‌امي‌ها هم با دلخوري از اين موضوع، به سراغ بيل گيتس و سيستم عاملش رفتند. اين حكايت آن قدر تكرار شده كه اگر به كسي بگوييد: <روزي كه گري كيلدال با هواپيمايش رفت>، بقيه داستان را خودش مي‌داند. اگر چه كيلدال به خاطر ابداعات فني بسياري كه دارد، تقدير مي‌شود، اما خيلي‌ها معتقدند وي يكي از بزرگ‌ترين خطاهاي تاريخ كسب‌وكار را مرتكب شد.

اگر اين اتفاق نمي‌افتاد، چه؟ چه مي‌شد اگر IBM و مايكروسافت، كيلدال را، نمي‌گوييم از يك ثروت هنگفت، ولي از اعتبار بزرگي در انقلاب PC محروم نمي‌كردند؟ اين فرضيه اصلي يكي از بخش‌هاي كتابي است به نام <آمريكا را آن‌ها ساختند>؛ يك كتاب تاريخي جدي، اثر نويسنده بلند آوازه و سردبير سابق چند روزنامه. اين كتاب كه توسط نشر Little Brown چاپ و منتشر شده‌است، 70 مبتكر آمريكايي را مورد بررسي قرار داده و درواقع پيش‌درآمدي است براي جلدهاي بعدي.

و با اين‌كه ساير نويسندگان مطالب فني ماجرا‌هاي كيلدال را مطرح كرده‌اند، اما ايوانز بخش مربوط به كيلدال را بر اساس خاطرات 226 صفحه‌اي خود كيلدال نوشته  كه هيچ وقت منتشر نشده است. كيلدال اين خاطرات را درست قبل از مرگش در سال 1994 نوشته بود. اوايل به نظر مي‌رسيد كيلدال بهترين كسي است كه مي‌شد آينده صنعت نوپاي كامپيوتر را در چشمان او جستجو كرد. اما كم‌كم كه به اواخر عمرش نزديك شد، سر از ميخانه‌ها در‌آورد و گرفتار الكل شد تا اين كه در سن 52 سالگي دار فاني را وداع گفت.

<آمريكا را آن‌ها ساختند> كتابي است كه سوابق برخي از بازيگران كليدي عصر كامپيوتر آن زمان را مورد حمله قرار داده است؛ به طور مشخص گيتس، IBM، و تيم پاترسون، برنامه‌نويس سياتل كه سيستم عاملي به نام QDOS را بر مبناي CP/M نوشت كه بعدها همان DOS شد. آن طور كه كتاب نوشته، به خاطر حاكم شدن بيل گيتس به جاي مغزي چون كيلدال است كه <ما مجبوريم بيش از يك دهه خرابي‌هاي عجيب و غريبي را تحمل كنيم كه هيچ وقت هزينه‌هاي آن‌ محاسبه نشده‌اند>. ديويد لفر، يكي از همكاران ديوانز در تأليف كتاب مي‌گويد: <ما داريم سعي مي‌كنيم خاطرات را اصلاح كنيم. سيستم عامل پي‌سي را گيتس اختراع نكرده، و هر جا نوشته‌اند كه او اين كار را كرده اشتباه است>.

هيچ شكي نيست كه كيلدال يكي از پيشتازان اين صنعت بوده است. او با ابداع اولين سيستم عامل ريزكامپيوترها در اوايل دهه 1970، امكان ساخت اولين كامپيوترهاي شخصي را براي شركت‌ها و علاقه‌مندان فراهم كرد. صرف‌نظر از مسائل قانوني، سيستم عامل اوليه داس مايكروسافت تا حدودي بر مبناي سيستم‌عامل CP/M كيلدال نوشته شد. بينش او اين بود كه با ساخت سيستم عاملي مجزا از سخت‌افزار، مي‌توان برنامه‌ها را در كامپيوترهايي به‌اجرا درآورد كه سازندگان متفاوتي دارند. به قول تام رولاندر، دوست كيلدال و رئيس سابق DRI، <چيزي كه گري را واقعاً سر حال مي‌آورد، نوآوري بود>.

با اين وجود، كتاب ايوانز به طور كامل روشن نكرده است كه كيلدال چگونه مغلوب گيتس شد. اين كتاب اساساً بر نوشته‌هاي كيلدال، خانواده، و دوستان او تكيه كرده است. ايوانز مي‌گويد: از گيتس درخواست مصاحبه كرده، اما مايكروسافت نپذيرفته است. او با IBM يا Paterson تماس نگرفته، ولي از بريده نشرياتي كه قبلاً اين موضوع را چاپ كرده‌اند، استفاده كرده است. IBM حاضر نشد براي اين مقاله با بيزنس‌ويك صحبت كند.

اما مسؤلا‌ن سابق اين شركت، با برداشت كيلدال از وقايع مخالفت كردند. مايكروسافت كتاب را <جانبدارانه و ناصحيح> مي‌داند و مي‌گويد: شركت به <نقش بنيادين> خود در صنعت افتخار مي‌كند. پترسون قبول ندارد كه مالكيت معنوي كيلدال را به سرقت برده است و مي‌گويد: تعجب مي‌كند كه نويسندگان با وي تماس نگرفتند <شايد فكر كنيد آن‌ها مي‌خواسته‌اند. ولي پيداكردن من كار سختي نيست>.

خاطرات مبهم
چيزي كه پيدا كردنش سخت است، حقيقت است. با وجود ده‌ها مصاحبه‌اي كه بيزنس‌ويك با افراد درگير با اين ماجرا انجام داده، هيچ تصوير واضحي از روزهاي سرنوشت‌ساز تابستان سال 1980 به دست نيامده است. با اين كه كيلدال در خاطراتش ادعا كرده كه روز اول با IBM ملاقات داشته و با هم دست داده‌اند، اما وكيل خود DRI در آن زمان مي‌گويد: هيچ توافقي صورت نگرفت.

يكي از آي‌بي‌امي‌هايي كه آن روز به DRI رفته بود، تأكيد دارد كه با كيلدال صحبت نكرده است. اما جك سمز، يكي ديگر از آن‌ها، مي‌گويد: احتمال دارد به كيلدال معرفي شده باشد. ولي چيزي يادش نمي‌آيد. سمز مي‌گويد: حافظه ضعيف و روايت‌هاي متضاد از اين ماجرا اجازه نمي‌دهند بتوان به طور دقيق به ياد بياورد كه در آن روزها چه گذشت: <به آن روزها كه نگاه كنيد، مي‌بينيد خيلي از اطلاعات، از روي عمد به صورت نادرست منتشر مي‌شدند>. او با اشاره به اين كه ابتدا IBM مدعي بود كه اولين سيستم‌عامل را خودش اختراع كرده است، مي‌گويد: <ما مي‌گفتيم كار ماست، كيلدال مي‌گفت كار اوست، مايكروسافت هم مي‌گفت كار آن‌هاست>.

با اين‌حال شروع ماجرا هيچ نقطه ابهامي ندارد. چند تن از آي‌بي‌امي‌ها كه براي ساخت كامپيوتر شخصي روي پروژه‌اي سري كار مي‌كردند، در آگوست سال 1980 به سياتل پرواز كردند تا ببينند گيتس سيستم عاملي دارد كه در اختيارشان بگذارد يا نه. او چنين سيستم عاملي نداشت و آن‌ها را به كيلدال ارجاع داد. روز بعد كه آن‌ها در شركت DRI حضور يافتند، همسر آن زمان كيلدال، كه مدير فروش شركت هم بود، حاضر نشد قرارداد
 non-disclosure (روِيت نشده) آن‌ها را امضا كند.

كيلدال چگونه باخت

در روزهاي سرنوشت‌ساز تابستان 1980، گري كيدال، پيشتاز عرصه نرم‌افزارهاي PC، فرصت تأمين سيستم‌عامل اولين PC ساخت IBM را از دست داد و اين فرصت طلا‌يي را به بيل ‌گيتس تقديم كرد. مروري مختصر برآنچه كه اتفاق افتاد: 

21 آگوست 1980: آي‌بي‌امي‌ها به ديدن بيل گيتس رفتند و طرح‌هاي خود را براي كامپيوترهاي شخصي آينده بازگو كردند. آي‌بي‌امي‌ها متوجه شدند كه گيتس نمي‌تواند سيستم عامل مورد نظر آن‌ها را تأمين كند. گيتس آن‌ها را به گري كيلدال و شركت DRI ارجاع مي‌دهد كه سيستم عاملي به نام CP/M دارد.

22 آگوست 1980: آي‌بي‌امي‌ها در پاسيفيك گرو، به ديدن دوروتي مك ايون، همسر كيلدال و مدير بازرگاني DRI  مي‌روند. آي‌بي‌امي‌ها مي‌گويند: نتوانستند بر سر يك قرارداد non-disclosure با مك ايون به توافق برسند و كيلدال را هم ملاقات نكردند. اما كيلدال در خاطراتش مي‌گويد: آي‌بي‌امي‌ها را ديده و با آن‌ها به يك توافق شفاهي رسيده كه مجوز CP/M را به آن‌ها بدهد.

28 آگوست 1980: گيتس با عقد يك قرارداد مشاوره با IBM متعهد مي‌شود براي كامپيوترهاي شخصي نرم‌افزار بنويسد. سپس سيستم عامل QDOS را كه شبيه به CP/M بود، به قيمت 50 هزار دلار مي‌خرد. مايكروسافت QDOS را دستكاري مي‌كند، نامش را به DOS تغيير مي‌دهد، و مجوز آن را به IBM واگذار مي‌كند.

21 جولاي 1981: كيلدال با IBM درگير مي‌شود. او مدعي است DOS كپي‌رايت CP/M را نقض كرده است. او قبول مي‌كند از IBM شكايت نكند و IBM هم تعهد مي‌دهد در كامپيوترهاي شخصي، از سيستم عامل CP/M استفاده كند.

12 آگوست 1981: IBM با اعلام ورود پي‌سي خود، CP/M را به مبلغ 240 دلار و داس را به مبلغ فقط 40 دلار عرضه مي‌كند. داس خيلي زود CP/M را از دور بيرون مي‌راند و به عنوان سيستم عامل استاندارد كامپيوترهاي شخصي، موقعيت خود را تضمين مي‌كند.

 
او اكنون گرفتار سرطان مغزي است و چيزي از اين ماجرا را به خاطر نمي‌آورد. اما رولاندر، كه آن روز صبح با كيلدال به يك سفر تجاري رفتند، به بيزنس‌ويك گفته است كه عصر همان روز برگشته‌اند و با IBM ملاقات داشته‌اند.

اگر كيلدال آن روز به توافقي هم رسيده باشد، توافق زياد محكمي نبوده است. سمز مي‌گويد: كمي بعد در منطقهPacific Grove به ديدن كيلدال رفته است. اما به توافقي نرسيده‌اند. در همين زمان‌ها، او يك بار ديگر گيتس را ديده است. هم سمز و هم گيتس از سيستم عاملي كه پترسون در شركت كامپيوتري سياتل ساخته بود، خبر داشتند. آن طور كه سمز حكايت مي‌كند: <گيتس گفت: خودت مي‌خواهي QDOS را بگيري يا دوست داري من اين كار را بكنم؟ و من هم گفتم هر جور شده خودت اين كار را بكن>. گيتس برنامه پترسون را با بهاي50 هزار دلار خريد و اسمش را DOS گذاشت. كمي آن‌را تغيير داد و با مبلغي اندك به ازاي هر نسخه، مجوز آن را به IBM واگذار كرد.

شليك به هدف

بيل‌گيتس در سال 1985: سيستم‌عامل داس او، به سيستم‌عامل CP/M، متعلق به كيدال، بسيار شبيه بود.

بيشتر از يك سال طول نكشيد كه كيلدال متوجه شد گيتس، دوست قديمي‌او، قرارداد نرم‌افزار را از چنگش بيرون كشيده است. IBM در مدت كوتاهي نمونه‌هاي آزمايشي پي‌سي خود را قبل از اعلام نهايي، در آگوست 1981، بيرون فرستاد و يكي از مشاوراني كه براي DRI كار مي‌كرد، متوجه شد كه سيستم عامل آن بسيار شبيه به CP/Mاست. اين مشاور به خاطر مي‌آورد كه كيلدال به صفحه نمايش نگاه مي‌كرد و از تعجب ميخكوب شده بود: <پاره‌اي تغييرات ظاهري وجود داشت. اما اساساً همان برنامه بود>.

كيلدال خشمگين شده بود و همراه با جان كتساروس، يكي از معاونان خود، در رستوراني در سياتل به ملاقات گيتس رفت تا اختلافات را حل كند. اما هيچ چيز حل نشد.
 
كيلدال جلوي IBM هم ايستاد. اما مشكلش اين بود كه قانون حق تكثير نرم‌افزار، تازه وضع شده بود و هنوز معلوم نبود چه چيزي تخلف از اين قانون را محسوب مي‌شود. وكيل DRI معتقد است: با توجه به تعدد شباهت‌هايي كه ميان DOS و CP/M مشاهده شد، اگر امروز بود، مي‌توانستيد كار را به دادگاه بكشانيد و راي تخلف از قانون بگيريد. اما سال 1981 چنين چيزي امكان نداشت.

اولين كامپيوتر IBM كه با سيستم‌عامل بيل‌گيتس ارائه شد.

به همين دليل، كيلدال به جاي شكايت‌كردن، موافقت كرد مجوز CP/M را به <آبي بزرگ> بدهد. اما وقتي كامپيوترها بيرون آمدند و ديد كه IBM براي هر نسخه CP/M دويست و چهل دلار مي‌گيرد و براي هر نسخه داس 40 دلار، مات و مبهوت ماند. آن طور كه كيلدال در خاطراتش نوشته است: <به نظر من، كل اين سناريو را IBM طراحي كرده بود تا مفت و مجاني به استاندارد فعلي برسد>.

در عرض چند سال، كامپيوترهاي شخصي IBM روي هر ميزي ظاهر شدند. و مايكروسافت برترين تأمين‌كننده سيستم عامل شد. CP/M به مرور از دور خارج شد. كيلدال هم بالاخره در سال 1991 شركتش را به مبلغ 120 ميليون دلار به ناول فروخت و رفت به سراغ تكنولوژي مالتي‌مديا.

اما ديگر نتوانست بازيگر تعيين‌كننده صنعت باشد. دوستان او مي‌گويند: هر وقت داستان <پرواز در زمان ديدار>IBM  مطرح مي‌شد. كيلدال از خشم به خود مي‌لرزيد.

تير خلاص زماني زده شده كه دانشگاه واشنگتن در سال 1992، كيلدال را براي شركت در سالگرد بيست و پنجمين برنامه علوم كامپيوتري خود دعوت كرد. كيلدال يكي از اولين و ممتازترين فارغ‌التحصيلان اين دانشگاه بود و مدرك دكترا گرفته بود. با اين وجود در اين مراسم، گيتس را به عنوان سخنران اصلي در نظر گرفته بودند، كه از دانشگاه هاروارد ترك تحصيل كرده بود. كيلدال مي‌گويد: اين ضربه در او انگيزه نوشتن خاطراتش را ايجاد كرد: <خوب لابد او تحصيلات عاليه داشته كه به اينجا آمده. ولي اين تحصيلات مال من بوده نه او>.

دلخوري كيلدال قابل درك است. اما حتي دوستان او هم معتقدند كه تقصير خودش بوده است. او گرچه از لحاظ علمي و فني شخص برجسته‌اي بود، اما از نظر تجاري ضعيف بود. يك اشتباه بزرگ او اين بود كه بلافاصله نسخه پيشرفته‌تري از CP/M را آماده نكرد. او در ارائه سيستم عامل 16 بيتي، كند عمل كرد. همين تأخير بود كه به پترسون فرصت داد يك سيستم عامل 16 بيتي بنويسد و به قول سمز، چون سيستم عامل DRI در تابستان 1980 آماده نبود، IBM تصميم گرفت با گيتس وارد معامله شود.

حال اين سؤال مطرح مي‌شود كه اگر كيلدال در آن روزها از گيتس عقب نمي‌ماند، آيا مسير تاريخ عوض مي‌شد؟ جان وارتون، مشاور فني و از دوستان كيلدال مي‌گويد: <مطمئناً چنين مي‌شد>. او معتقد است: اگر كيلدال در جايگاه امروز گيتس قرار مي‌گرفت، صنعت كامپيوتر بيشتر از اين، دانشگاهي و نوآورانه مي‌شد. اما ديگران مي‌گويند: كيلدال آن چه را كه براي راهبري صنعت لازم است، در اختيار نداشت. بيل موفق شد. چون سوداگر سرسختي بود. اما گري اين سرسختي را نداشت.

 + نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 10:14 بعد از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


 
   

 

 

 

 

››› ... لينك باكس ... ‹‹‹

 

 

 
   

 

منوی وبلاگ

   


 

 

موضوعات

  داستان عشق من(13 سال عشق در23 قسمت)
داستان ...روز شوم....
داستان حماقت!!!(تمام نشده)
گلچینی از مطالب ارسالی در انجمن عشق سرا
 


 

 

لينكستان

  تفریح و اموزش و دانلود  


 

 

تبليغات

   


 

 

   

 

 

 

    کپي برداري از مطالب سايت فقط با ذکر منبع مجاز مي باشد

All Rights Reserved 2007 © by mehdi56sara.blogfa.com
This Themplate Rendition By
BIZARAR

 



 
 

 

Register your domain name and build your site at UNI.CC