تبليغاتX
مردی با خاطراتش

 

 

 

 

 

درباره وبلاگ

 

دوستان عزیز این وبلاگ وبلاگ مدیر سایت عشق سرا یا همان عاشقی می باشد
من در این وبلاگ در گذشته حرف های دلم را برای شما عزیزان می نوشتم
و حالا نیز همان کار را خواهم کرد
اما در کنار نوشتن حرف های دلم این وبلاگ محلی می باشد برای اعضای سایت عشق سرا
در زمان های که سایت عشق سرا با مشکلی روبرو شود این دوستان می توانند از طریق این وبلاگ مشکل را پیگری و از ان اگاه شونند
این هم ادرس سایت عشق سرا
www.asheghi.ir

این هم شعری ..شاید حرفی از حرف های دل من

موفق باشید

من نگویم که به درد دل من گوش کنید ..
بهتر ان است که این قصه فراموش کنید ..
عاشقان را بگزارید بنالند همه...
مصلحت نیست که این زمزمه خاموش کنیم...

---------------------------
ادرس های این وبلاگ:

ادرس اصلی و اختصاصی

www.eshgh.uni.cc

************
ادرس مستقیم از بلاگفا

www.mehdi56sara.blogfa.com
www.mehdi56sara.blogfa.ir
**********
ادرس های پشیبان

www.mehdi56sara.tk
www.asheghi.tk


***********
اگر زمانی ادرس دامین اصلی در دسترس نبود می توانید از ادرس سایت بلا گفا وارد این وبلاگ شوید..

با تشکر مهدی مدیریت سایت
و زیر مجموعه های عشق سرا

 
 

 

مطالب پیشین

 
فروردین 1387
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
اسفند 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
 


 

 

لوگوی سایت

  لينك به ما



لوگوی دوستان




 


 

 

 

 

 

 

 

 
مرخصی اجباری...منتظرم باشید..

دوستان عزیزم سلام.

می دونید من تو اینمدتی که نبودم همش به فکر شما دوستان گلم بودم ولی چه کنم که دیگه نی تونم مثل ثابق در ببین شما دوستان باشم و از مصاحبت با شما لذت ببرم

علتش هم اینه که من مدتی بود سردر هایی شدیدی داشتم که گاهی خوب می شد و گاهی هم به جایی می رسید که صدایی من رو بلند می کرد

بعد از مدتی که این موضوع رو پشت گوش انداختم.کم کم دیدم که دیگه صفحه مانیتور برای من به حالتی کدر مانند یا مات نشون داده می شه باز هم پیش خودم گفتم حتما از سر در هاست و خوب می شه

ولی متسفانه امروز که دارم این متن رو می نویسم چشم هام به حدی  خراب شدن که من صفحه مانیتور و نهوشته ها رو کاملا مات میبینم  و وقتی هم که خودم رو به نزدیک متانیتور می کشم این وضع بدتر هم می شه

برای اینکه تو این مدتی که گذشته من سختیی هایی رو کشیدم ولی هر دفعه به شما یک چیزی گفتم و از گفتن حقیقتع خودرای کردم

ولی امروز می خوتام بگم که اگه من مدتی یعنی حداقل دو یا سه ماه بدور از کامپیتوتر باشم مطمئنا چشم هایی من باز هم مثل سابق خواهند شد

ولی اگر بخواهم ادامه بدهم شاید به یک ماه هم نکشه که باید عینک هایی قطور بر روی چشم هایم بگذارم که من از عینک خوشم نمیاد پس باید دوری کنم از کامپیوتر

برای همین از شما دوستان برای مدتی که ببین دو ماه تا سه ماه می باشد خداحافظی می کنم

ولی مطمئن باشید که بعد از این مدت بر خواهم گشت

و این رو هم یاداوری کنم که من هر از گاهیی هم که شده به وبلاگم سر می زنم تا حال شما دوستان رو جویا بشم..

ولی من رو عفو کنید که برای این مدت نمی توان به ووبلاگ هایی شما دوستان سر بزنم

این رو هم شما حساب کنید منی کگه کلا کارم با کامپیوتر هست..تو این مدت حتی باید از کارمم هم جدا باشم

دوست داشتم که لیستی از اسامی شما دوستان خوبم رو در اینجا بزارم ولی بعد که خوب دقت کردم دیدم که من که نمی خواهم برای همیشه بروم  و دور یا نزدیک باز خواهم گشت

پس از شما دوستان هم می خواهم که من رو فراموش نکنید

دوست دار همه شما مهدی مردی با خاطراتش

 + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 9:57 بعد از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


شبي كه من و نازي با هم مرديم

 

دوستان عزیزم سلام.امید دارم که من رو عفو نماید که تازگی ها کم کارشده ام..

می دونید از طرفی ذهنم خسته شده و خودم هم نمی خوام که در مورد عشق چیزی بنویسم..

و از طرف دیگر الان یک مقدار مشکل دارم.

امید دارم که من رو عفو کنید

تا چند روز دیگه باز می گردممممممممممم        

اما این هم یک شعر بسیار زیبا

 

نازي : پنجره راببند و بيا تابا هم بميريم عزيزم
من : نازي بيا
نازي :‌ مي خواي بگي تو عمق شب يه سگ سياه هست
كه فكر مي كنه و راز رنگ گل ها رو مي دونه ؟
من: نه مي خوام برات قسم بخورم كه او پرندگان سفيد سروده ي يه آدمند
نگاه كن
نازي : يه سايه نشسته تو ساحل
 من : منتظر ابلاغه تا آدما را به يه سرود دستجمعي دعوت كنه
نازي : غول انتزاع است. آره ؟
من : نه ديگه ! پيامبر سنگي آوازه ! نيگاش كن
نازي : زنش مي گفت ذله شديم از دست درختا
 راه مي رن و شاخ و برگشونو مي خوان
من : خب حق دارند البته اون هم به اونا حق داره
 نازي : خوب بخره مگه تابوت قيمتش چنده ؟
من : بوشو چيكار كنه پيرمرد ؟
 بايد كه بوي تازه چوب بده يا نه ؟
نازي : ديوونه ست؟.
من : شده ‚ مي گن تو جشن تولدش ديوونه شده
نازي : نازي !! چه حوصله اي دارند مردم
 من : كپرش سوخت و مهماناش پاپتي پا به فرار گذاشتند
نازي : خوشا به حالش كه ستاره ها را داره
 من : رفته دادگاه و شكايت كرده كه همه ستاره را دزديدند
نازي : اينو تو يكي از مجلات خوندي
 عاشقه؟
من : عاشق يه پيرزنه كه عقيده داره دو دوتا پنش تا مي شه
نازي : واه
من سه تاشو شنيدم ! فاميلشه ؟
من : نه
يه سنگه كه لم داده و ظاهرا گريه مي كنه
نازي : ايشاالله پا به پاي هم پير بشين خوردو خوراك چيكار مي كنن
 من : سرما مي خورن
 مادرش كتابا را مي ريزه تو يه پاتيل بزرگ و شام راه مي اندازه
 نازي : مادرش سايه يه درخته ؟
 من : نه يه آدمه كه هميشه مي گه : تو هم برو ... تو هم برو
من : شنيدي ؟
 نازي : آره صداي باده !‌داره ما را ادادمه مي ده پنجره رو ببند
 و از سگ هايي برام بگو كه سياهند
 و در عمق شب ها فكر ميكنند و راز رنگ گل ها را مي دانند
من : آه نرگس طلاييم بغلم كن كه آسمون ديوونه است
آه نرگس طلاييم بغلم كن كه زمين هم ...
و اين چنين شد كه
پنجره را بستيم و در آن شب تابستاني من و نازي با هم مرديم
 و باد حتي آه نرگس طلايي ما را
 با خود به هيچ كجا نبرد

 + نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 11:45 بعد از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


ر وز معلم مبارک ..................

تعليم و تعلم از شئون الهي است و خداوند، اين موهبت را به پيامبران و اولياي پاک خويش ارزاني کرده است تا مسير هدايت را به بشر بياموزند و چنين شد که تعليم و تعلم به صورت سنت حسنه آفرينش درآمد.

انسان نيز با پذيرش اين مسئوليت، نام خويش را در اين گروه و در قالب واژه مقدس «معلم» ثبت کرده است. معلم، ايمان را بر لوح جان و ضميرهاي پاک حک مي کند و نداي فطرت را به گوش همه مي رساند. همچنين سياهي جهل را از دل ها مي زدايد و زلال دانايي را در روان بشر جاري مي سازد.

 

رور معلم گرامی باد

 

معلمي شغل نيست؛ معلمي عشق است. اگر به عنوان شغل انتخابش کرده اي، رهايش کن و اگر عشق توست مبارکت باد. کلام شهید رجائی

 + نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:46 قبل از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


شب و نازي ‚ من و تب

 

من : همه چي از ياد آدم مي ره
 مگه يادش كه هميشه يادشه
يادمه قبل از سوال
كبوتر با پاي من راه مي رفت
جيرجيرك با گلوي من مي خوند
شاپرك با پر من پر مي زد
 سنگ با نگاه من برفو تماشا مي كرد
سبز بودم درشب رويش گلبرگ پياز
 هاله بودم در صبح گرد چتر گل ياس
گيج مي رفت سرم در تكاپوي سر گيج عقاب
 نور بودم در روز
 سايه بودم در شب
 بيكرانه است دريا
 كوچيكه قايق من
هاي ... آهاي
 تو كجايي نازي
عشق بي عاشق من
سردمه
مثل يك قايق يخ كرده روي درياچه يخ ‚ يخ كردم
عين آغاز زمين
نازي : زمين ؟
يك كسي اسممو گفت
 تو منو صدا كردي يا جيرجيرك آواز مي خوند
 من : جيرجيرك آواز مي خوند
نازي : تشنته ؟ آب مي خواي ؟
من : كاشكي تشنه م بود
نازي : گشنته ؟ نون مي خواي ؟
من : كاشكي گشنه م بود
نازي : په چته دندونت درد مي كنه ؟
من : سردمه
نازي : خب برو زير لحاف
من : صد لحاف هم كمه
نازي : آتيشو الو كنم ؟
من : مي دوني چيه نازي ؟
 تو سينه م قلبم داره يخ مي زنه
اون وقتش توي سرم
 كوره روشن كردند
 سردمه
مثل آغاز حيات گل يخ
نازي : چكنم ؟ ها چه كنم ؟
من : ما چرامي بينيم
 ما چرا مي فهميم
ما چرا مي پرسيم
نازي : مگس هم مي بينه
گاو هم ميبينه
من : مي بينه كه چي بشه ؟
 نازي : كه مگس به جاي قند نشينه رو منقار شونه به سر
گاو به جاي گوساله اش كره خر را ليس نزنه
بز بتونه از دور بزغالشو بشناسه
 خيلي هم خوبه كه ما ميبينيم
ورنه خوب كفشامون لنگه به لنگه مي شد
 اگه ما نمي ديديم از كجا مي فهميديم كه سفيد يعني چه ؟
كه سياه يعني چي؟
سرمون تاق مي خورد به در ؟
پامون مي گرفت به سنگ
 از كجا مي دونستيم بوته اي كه زير پامون له مي شه
كلم يا گل سرخ ؟
هندسه تو زندگي كندوي زنبور چشم آدمه
 من : درك زيبايي ‚ دركي زيباست
سبزي سرو فقط يك سين از الباي نهاد بشري
خرمت رنگ گل از رگ گلي گم گشته است
عطر گل خاطره عطر كسي است كه نمي دانيم كيست
مي آيد يا رفته است ؟
چشم با ديدن رودونه جاري نمي شه
بازي زلف دل و دست نسيم افسونه
 نمي گنجه كهكشون در چمدون حيرت
 آدمي حسرت سرگردونه
 ناظر هلهله باد و علف
 هيجاني ست بشر
 در تلاش روشن باله ماهي با آب
 بال پرنده با باد
 برگ درخت با باران
 پيچش نور در آتش
آدمي صندلي سالن مرگ خودشه
 چشمهاشو مي بخشه تا بفهمه كه دريا آبي است
 دلشو مي بخشه تا نگاه ساده آهو را درك بكنه
 سردمه
 مثل پايان زمين
 نازي
 نازي : نازي مرد
من : تا كجا من اومدم /
چطوري برگردم ؟
 چه درازه سايه ام
چه كبود پاهام
من كجا خوابم برد ؟
 يه چيزي دستم بود كجا از دستم رفت ؟
من مي خواهم برگردم به كودكي
قول مي دهم كه از خونه پامو بيرون نذارم
سايه مو دنبال نكنم
 تلخ تلخم
 مثل يك خارك سبز
سردمه و مي دونم هيچ زماني ديگه خرما نمي شم
 چه غريبم روي اين خوشه سرخ
 من مي خوام برگردم به كودكي
نازي : نمي شه
 كفش برگشت برامون كوچيكه
 من : پابرهنه نمي شه برگردم ؟
نازي : پل برگشت توان وزن ما را نداره برگشتن ممكن نيست
 من : براي گذشتن از ناممكن كيو بايد ببينيم
 نازي : رويا را
 من : رويا را كجا زيارت بكنم ؟
نازي ك در عالم خواب
من : خواب به چشمام نمي آد
نازي : بشمار تا سي بشمار ... يك و دو
من : يك و دو
نازي : سه و چهار

زنده یاد:حسین پناهی

 + نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 1:23 بعد از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


 
   

 

 

 

 

››› ... لينك باكس ... ‹‹‹

 

 

 
   

 

منوی وبلاگ

   


 

 

موضوعات

  داستان عشق من(13 سال عشق در23 قسمت)
داستان ...روز شوم....
داستان حماقت!!!(تمام نشده)
گلچینی از مطالب ارسالی در انجمن عشق سرا
 


 

 

لينكستان

  تفریح و اموزش و دانلود  


 

 

تبليغات

   


 

 

   

 

 

 

    کپي برداري از مطالب سايت فقط با ذکر منبع مجاز مي باشد

All Rights Reserved 2007 © by mehdi56sara.blogfa.com
This Themplate Rendition By
BIZARAR

 



 
 

 

Register your domain name and build your site at UNI.CC