عید مبعث مبارک .....
دوستان گلم سلام
خوبيد؟
راستش اين پست را تصميم گرفتم تغيير بدم آخه وقتي نوشته اي به دلم نشينه احساس مي كنم
نبودنش بهتر از بودنشه
چه فرقي داره آدمها چه طوري با هم ارتباط برقرار كنند مهم اينه كه
تو برقراري ارتباطشون صادقانه باشند كه مي دونم اين شامل تمامي دوستان گل منم ميشه
ولي از اين حرفها بگذريم مي خوام بزرگترين عيد را به همه دوستان عزيزم تبريك بگم
اميدوارم شادي اين عيد بزرگ در دل تك تك شما دوستان گلم بدرخشه
ودرآخرعيد بزرگ مبعث را به تمامي مسلمانان جهان نيز تبريك مي گويم....
يا محمد ...

ماه فرو ماند از جمال محمد سرو نباشد به اعتدال محمد
دوست دار شما مهدي مردي با خاطراتش
پدرم روزت مبارک..دوستتت دارم
سلام دوستان گلم
خوبید؟

امروز خواستم بیام و روز پدر رو به همه پدر هایی عالم تبریک بگم
و به خصوص پدر عزیزم و مهربانم
پدرم روزت مبارک
از خدا می خوام که سایه ای تو عزیز رو صد ها سال بر بالایی سر ما نگه داره
پدرم من بی تو هیچم
هیچ
پدرم می خوام بگم دوستتتتتتتتتتتتتتتتتت دارم
بی نهایت
تا جایی که نمی تونم حدیی رو براش تعین کنم
و در اینجا
و ولادت حضرت علی(ع) مولایی موتقیان را به همه دوستدارن و شیعیان ام امام تبریک می گم
یا علی..

زمانه بر سر جنگ است یا علی مددیی
مدد ز غیر ت نگ است یا علیی مددی
این هم یک شعر زیبا با نام پدر
پدر
عاقبت روزي ترا ، اي كودك شيرين
تنگ در آغوش مي گيرم
اشك شوق از ديده مي بارم
با نگاه و خنده و بوسه
در بهار چشم هايت دانه مي كارم
نيمه شب گهواره جنبان تو مي گردم
لاي لايي گوي بالين تو مي مانم
دست را بر گونه ي گرم تو مي سايم
اشك را از گوشه ي چشم تو مي رانم
گاه در چشمان گريان تو مي بينم
آسمان را ، ابر را ، شب را و باران را
گاه در لبخند جان بخش تو مي يابم
گرمي خورشيد خندان بهاران را
چون هوا را بازي دست تو بشكافد
خيره در رگ هاي آبي رنگ بازوي تو مي گردم
از تنت چون بوي شير تازه برخيزد
مست از بوي تو مي گردم
ماه در آيينه ي چشم تو مي سوزد
همچو شمعي شعله ور در شيشه ي فانوس
رنگ ها در گوي چشمت نقش مي بندد
صبحگاهان ، چون پر طاووس
قلب گرم و كوچكت چون سينه ي گنجشك
مي تپد در زير دست مهربان من
چون نوازش مي كنم ، مي جوشد از شادي
در سرانگشتان من ، خون جوان من
زين نوازش ها تنت سيراب مي گردد
چشم هشيار تو مست خواب مي گردد
سايه ي مژگان تو بر گونه مي ريزد
مادرت بي تاب مي گردد
زلف انبوهش ترا بر سينه مي ريزد
مادرت چون من بسي بيدار خواهد ماند
بارها در گوش تو افسانه خواهد خواند
گاه در آغوش او بي تاب خواهي شد
گاه از لاي لاي او در خواب خواهي شد
روزها و هفته ها و سال ها چون او
بر كنار از درد خواهي ماند
تا ز دردش با خبر گردي
روزها وهفته ها و سالها چون من
بي غم فرزند خواهي بود
تا تو هم روزي پدر گردي
شاعر: نادر نادرپور
دوست دار ارزو هایی شما مهدی مردی با خاطراتش
اینه خیال!!!
دوستان گلم سلام
خوبید؟
من که امید دارم!!!
باور کنید این روز ها نمی دونم چرا وقتی می خوام مطلبی رو بنویسم زود پشیمان می شم.
واقعا هم خودم نمی دونم!!!
شاید دوست دارم مطلبی رو بنویسم که با نوشته هایی قبلی من خیلی فرق داره!!!
ولی.........

و اما
اینه خیال
یه جوانی بود که خسته بود از بس که راه و بیراه ها رو طی کرده بود به امید اینکه شاید روزی به ساحل
ارامش برسه.
ولی نه هر چه قدم بر می داشت بیشتر در این بیراه ها گم می شد..خودش هم نمی دونست باید
چه راهی رو انتخاب کنه
همنطور که در خیالش داشت پرواز می کرد یک ان یه سنگ ریزه خورد به اینه خیالش
و اون مات و مبهوت نگاه می کرد به اون کسی که پشت اینه خیالش بود!!!!!
امید دارم که از این متن نا موزن من ازرده خاطر نشده باشید
این هم یک شعر زیبا تقدیم به شما دوستان عزیزم
خونه اين خونه ي ويرون
واسه من هزار تا خاطره داره
خونه اين خونه ي تاريك
چه روزايي رو به يادم مياره
اون روزا يادم نميره
ديوار خونه پر از پنجره بود
تا افق همسايه ي ما
دريا بود ، ستاره بود ، منظره بود
خونه ، خونه جاي بازي
براي آفتاب و آب بود
پر نور واسه بيداري
پر سايه واسه خواب بود
پدرم مي گفت : قديما
كينه هامون رو دور انداخته بوديم
توي برف و باد و بارون
خونه رو با قلبامون ساخته بوديم
خونه عشق مادرم بود
كه تو باغچه ش گل اطلسي مي كاشت
خونه روح پدرم بود
چيزي رو همپاي خونه دوست نداشت
سيل غارتگر اومد
از تو رودخونه گذشت
پلا رو شكست و برد
زد و از خونه گذشت
دست غارتگر سيل
خونه رو ويرونه كرد
پدر پيرمو كشت
مادر و ديوونه كرد
حالا من مونده م و اين ويرونه ها
پر خشم و كينه ي ديوونه ها
من زخمي ، من خسته ، من پاك
مي نويسم آخرين حرفو رو خاك
كي مياد دست توي دستم بذاره
تا بسازيم خونه مون رو دوباره
دوست دار همه شما مهدی مردی با خاطراتش