سلام به همه .....
سلام خوبید راستش من یکی از دوستان آقا مهدی هستم که در نبودش خواستم
به جاش بنویسم البته همین یه بار چون هیچوقت نمیتونم جای خالی او را پر کنم
امیدوارم زودتر برگرده و هر چه زودتر بنویسه منتظر نوشته های خوبش هستیم
اینم یه شعر از یه شاعر خوب .....
باز در چهره خاموش خيال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستي سوزت
باز من ماندم و يك مشت هوس
باز من ماندم و يك مشت اميد
ياد آن پرتو سوزنده عشق
كه ز چشمت به دل من تابيد
باز در خلوت من دست خيال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستي ريخت
در نگاهت عطش طوفان بود
ياد آن شب كه ترا ديدم و گفت
دل من با دلت افسانه عشق
چشم من ديد در آن چشم سياه
نگهي تشنه و ديوانه عشق
ياد آن بوسه كه هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
ياد آن خنده بيرنگ و خموش
كه سراپاي وجودم را سوخت
رفتي و در دل من ماند به جاي
عشقي آلوده به نوميدي و درد
نگهي گمشده در پرده اشك
حسرتي يخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسويم آيي
ديگر از كف ندهم آسانت
ترسم اين شعله سوزنده عشق
آخر آتش فكند بر جانت

يک روحاني و بزرگ ترين سايت همسريابي !!!
دوستان گلم سلامممممممممممممممممم
امید دارم که حال همه شما خوب باشه
امروز وقتی داشتم تو وب ها می گشتم به این مطلب رخوردم که به نظرم جالب اومد و
گفتم که با شما قسمت کنم
فقط بابا به همه می رسه فقط لطفا نظم صف رو رعایت کنید
خندهههههههههههههههههههههههههههههههههههه
دوستان گلم موفق باشید
دوست دار همه شما مهدی مردی با خاطراتش
و اما
از طريق اينترنت و اين صفحات با ارائه دقيق راه هاي بهينه سازي يك زندگي سالم و بي آلايش بر اساس معيارهاي يك انسان مسلمان را پيش روي خواهان آن قرار مي دهيم . اين ها بخشي از مطالب ارائه شده در يك سايت همسر يابي است كه به اعتقاد بسياري در حال حاضر بزرگ ترين سايت همسريابي در دنيا را از آن خود دارد .
اگر چه در گذشته راه هاي ازدواج براساس روش هاي سنتي بوده است اما گويا يك روحاني توانسته است تا با استفاده از علوم جديد براي همسر يابي و برقراري پيوند ازدواج در ميان جوانان اقدامات جالبي را صورت دهد .
حجت الاسلام جعفر اردبيلي كه خود نزديك به بيست سال پيش در قالبي كاملا سنتي در يكي از محله هاي جنوب تهران ازدواج كرده و به گفته خودش حتي تا هنگام ازدواج نيز همسرش را نديده است ، چند سالي است كه با راه اندازي يك سايت همسريابي به آدرسwww.ardabili.comاقدام به همسريابي براي دختران و پسران داخل و خارج از كشور كرده و گويا در اين كار نيز به موفقيت هاي چشمگيري دست پيدا كرده است . تا جايي كه اين روزها آمار ازدواج بيش از دو هزار دختر و پسر تنها از طريق همين موسسه به گوش مي رسد .
اردبيلي علت روي آوردن به اين فعاليت را مشاهده مشكلات دانشجويان در زمينه همسر يابي عنوان كرده و مي گويد : بسياري از دانشجويان بعد از فراغت از تحصيل قصد خروج از كشور را داشتند و من از نزديك مشكلات روحي آنها را مي ديدم بنابراين كار مشاوره با دانشجويان دانشگاه را آغاز كردم .
وي اگر چه به گفته خودش تا چند سال پيش با مقوله اينترنت نا آشنا بوده است اما سال هاست كه در زمينه همسريابي و مشاوره ازدواج با دانشجويانش در دانشگاه ارتباط داشته است . طراحي و تاسيس كانون مشاوره پيوند دانشجويي در دانشگاه تهران ، ايجاد و تاسيس صندوق قرض الحسنه پيوند در دانشگاه تهران و محبان الزهرا در دانشگاه امير كبير از جمله فعاليت هاي وي بود .
چرا روحاني ؟
وقتي وارد سايت اردبيلي مي شويم ، بي اختيار اولين چيزي كه جلب توجه مي كند ، روحاني بودن صاحب اين سايت است . اردبيلي خود پيرامون انگيزه اش از اين كار مي گويد : روحاني بودن در خيلي از موقعيت ها مشكل گشا بوده است . وقتي با مخالفت خانواده هاي سنتي براي يك ازدواج مواجه مي شويم ، روحاني بودن من و اعتمادي كه بخش سنتي جامعه به روحانيت دارد موجب مي شود تا بعضي از مخالفت ها از بين برود .
اينگونه است كه اردبيلي به عنوان يك روحاني در سايت خود به خوبي فعاليت كرده و توجه بسياري از جوانان و خانواده ها را به سمت خود جلب است . البته اين پايان ماجرا نيست . چرا كه فرهنگ مذهبي حاكم بر جامعه ايران در كنار سايت هاي غير اخلاقي موجود در اين راه موجب شد تا اين روحاني صاحب سايت از مراجع براي مشاوره همسر يابي مجوز بگيرد . او وکيل در امور حسبيبه از هشت مرجع تقليد شيعه است که برخي از ايشان مصرف وجوهات شرعي را در اين راستا به وي اجازه داده اند . از سوي ديگر موسسه مطبوعه اش يا همان موسسه فرهنگي خانواده امين (www.aifci.com) یك NGO است که از وزارت کشور و اداره امنيت نيروي انتظامي داراي مجوز رسمي است .
اردبيلي پيرامون هدف از گذاشتن تصوير خود با لباس روحانيت در صفحه اول سايت مي گويد : در درجه اول خودم را معرفي كرده ام تا بدانند مديريت سايت با چه كسي است و در مرحله بعد خواستم اعتماد مراجعه كنندگان را جلب كنم تا در صورت تمايل در مورد خصوصي ترين مسايل با من گفت وگو كنند .
اينترنت و صداقت ؟!
يكي از مسائلي كه همواره مورد دغدغه خانواده ها بوده است ، آشنايي از طريق اينترنت و ازدواج هاي اين چنيني است اما اردبيلي بسيار مهم است تا نگاه مردم را در اين زمينه عوض كرده و راههاي صحيح موجود براي استفاده از اينترنت جهت همسريابي مناسب را در جامعه نهادينه كند . در حال حاضر مركز امين ( يا همان مركز همسريابي ) به دو طريق ، خدماتش را عرضه مي كند ؛ يكي از طريق اينترنت كه متقاضيان با ثبت نام در وب سايت موسسه و انجام مراحل و آزمون هاي مختلف ، فرد مناسب خود را پيدا مي كنند و ديگري از طريق حضوري و شركت در خود موسسه . با اين حال اين روحاني بر حركت در اين مسير از طريق اينترنت ، اصرار بيشتري دارد . وي در اين باره مي گويد : من در واقع براي جلوگيري از فساد جوانان به فكر راه اندازي اين سايت افتادم . كاري كه قديم كدخدا در محل انجام مي داد اما اكنون به صورت پيشرفته و از طريق اينترنت صورت مي گيرد .
اما اردبيلي براي حصول اطمينان از صحت گفته هاي متقاضيان خود نيز راههاي را در نظر گرفته است تا از اين پس مشاهده مشكلاتي اينچنيني در اين عرصه بناشيم .
وي خود در اين باره مي گويد : كساني كه در ايران هستند ، حتما بايد چند بار حضوري به مركز ما مراجعه كنند و تحت نظر مشاوران ما چندين آزمون شخصيتي را انجام دهند و كساني كه خارج از ايران باشند ، از طريق پست الكترونيك و تلفن ، سوال هاي اين آزمون ها را پاسخ مي دهند و در مرحله هاي پاياني ، بسياري از آنها به ايران مي آيند و به اين ترتيب يك ملاقات حضوري هم انجام مي گيرد .
چگونه ازدواج صورت مي گيرد ؟
مراحل انجام كار در اين موسسه ساده و روشن است . هر خود پس از ثبت نام در موسسه خرم اوليه اي را پر مي كند . اين فرم كه در حقيقت فرم مشخصات فردي متقاضيان ازدواج است ، شامل اطلاعاتي همچون نام و نام خانوادگي ، نام پدر ، شغل ، رنگ چشم ، نژاد ، قد ، رشته تحصيلي ، تعداد خواهران و برادران است . همچنين سوالات ديگري نيز در اين فرم مطرح مي شود كه فرد متقاضي بايد به آنها پاسخ دهد : پدر و مادر در قيد حيات هستند يا نه ، منزل شخصي داريد يا استيجاري ، ازدواج قبلي داشته ايد يا نه ، طلاق گرفته ايد يا نه ؟ اعضاي خانواده تا چه حد به شما كمك مي كنند ، آيا فعاليت بيرون از منزل همسر موجب رنجش خاطر شما مي شود ؟
 |
بعد از ارسال فرم هاي اوليه و پيدا شدن فرد مناسب ، قرار اوليه گذاشته مي شود . اولين جلسه ملاقات بين دو طرف در حضور آقاي اردبيلي صورت مي گيرد و از طرفين خواسته مي شود كه موضوع را حداقل به اطلاع يكي از اعضاي خانواده برسانند .
اينگونه است كه افراد پس از كسب اطلاعات كامل از خود و خانواده شان به خوبي با يكديگر آشنا شده و ازدواج مي كند .
انجام چنين حركت هايي از سوي اين موسسه موجب شده است تا مشتريان بسياري نه تنها از ايران ، بلكه از ديگر كشورهاي جهان داشته باشد . اردبيلي خود در اين باره مي گويد : مقدمات ازدواج يك جوان ايراني مقيم كانادا را با يك دختر لهستاني فراهم كردم و خطبه عقد را خودم قرائت كردم كه ازدواج شان در سفارت به ثبت رسيد . يك دختر ايراني مقيم دبي را هم به عقد يك پسر شيرازي در آوردم .
جالب اينجاست كه حاج آقا اردبيلي خود بسياري از عقدها را صيغه مي خواند و در اكثر اين مراسم ها نيز حضور دارد وي مي گويد : اگر ببينم كه خصوصيات دختر و پسر با يكديگر مطابقت دارد ، حتما عقد را قرائت مي كنم اما اگر احساس كنم كه نمي توانند در كنار هم خوشبخت شوند سعي مي كنم آنها را قانع كنم تا جدا شوند .
تمامي اين حركت ها و تحقيقات مركز موجب شده است تا ازدواج نتيجه اين مركز همسر يابي بوده كه نشان از موفقيت مركز دارد . اردبيلي در اين باره مي گويد " خوشبختانه هيچ كدام از اين طلاق ها تاكنون به طلاق منتهي نشده و بد فرجام نبوده است .
روحاني كه چت مي كند
حاج آقا اردبيلي علاقه زيادي به اينترنت و به خصوص چت كردن دارد . وي با انتقاد از نگاههاي غلط موجود پيرامون اينترنت مي گويد : اينترنت وسيله اي براي تبادل اطلاعات و بالابردن علم و دانش است . البته لازم به ذكر است كه عده اي مي گويند ازدواج اينترنتي هيچ ازدواجي از طريق اينترنت صورت نمي گيرد در واقع اينترنت سرعت بخشيدن به اين موصوع است و يك فرد بايد از اينترنت استفاده بهينه كند .
وي به چت اعتقاد داشته و درباره چت كردن مي گويد " من وارد چت روم ها مي شوم تا با مسائل جوانان و مشكلاتشان آشنا شوم . دنياي چت ، دنياي جالبي است كه معمولا افراد ، شخصيت دوم آن را بازي مي كنند . حاج آقا اردبيلي برنامه هاي زيادي براي انجام دارد : او به گفته خودش تنها منتظر جوانان است.
تهیه شده از: علي محمد متوليان
پی نوشت:
امیر جان من کامنت هات رو خوندم و همه رو درک می کنم و من هم کلی حرف دارم
و اگه وقت شد فردا جواب می دم و اگه نه ... چند روز باید صبر کنی
من و ببخش دادشی
گرچه خودت می دونی گرفتارم(چشمک)
چشمککککککککککککککککککککککککک
در اینجا هم به همه دوستان گلمممم خسته نباشید می گم
و همه شما رو دوست دارم
مهدی مردی با خاطراتش
شب و هوس
دوستان گلممممممممممممممم سلاممممممممممممممم
امید دارم که حال همه ضشما خوب باشه
این بار هم با یک شعر زیبا از فروغ فرخ زاد به دیدن شما اومدم
و امید دارم که لذت ببرید..........
در انتظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نميآيد
اندوهگين و غمزده مي گويم
شايد ز روي ناز نمي آيد
چون سايه گشته خواب و نمي افتد
در دامهاي روشن چشمانم
مي خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه هاي نبض پريشانم
مغروق اين جواني معصوم
مغروق لحظه هاي فراموشي
مغروق اين سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و همآغوشي
مي خواهمش در اين شب تنهايي
با ديدگان گمشده در ديدار
با درد ‚ درد ساكت زيبايي
سرشار ‚ از تمامي خود سرشار
مي خواهمش كه بفشردم بر خويش
بر خويش بفشرد من شيدا را
بر هستيم به پيچد ‚ پيچد سخت
آن بازوان گرم و توانا را
در لا بلاي گردن و موهايم
گردش كند نسيم نفسهايش
نوشد بنوشد كه بپيوندم
با رود تلخ خويش به دريايش
وحشي و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله هاي سركش بازيگر
در گيردم ‚ به همهمه ي در گيرد
خاكسترم بماند در بستر
در آسمان روشن چشمانش
بينم ستاره هاي تمنا را
در بوسه هاي پر شررش جويم
لذات آتشين هوسها را
مي خواهمش دريغا ‚ مي خواهم
مي خواهمش به تيره به تنهايي
مي خوانمش به گريه به بي تابي
مي خوانمش به صبر ‚ شكيبايي
لب تشنه مي دود نگهم هر دم
در حفره هاي شب ‚ شب بي پايان
او آن پرنده شايد مي گريد
بر بام يك ستاره سرگردان
دوست دار همه شما مهدی مردی با خاطراتش
نیستی امّا دوست دارم ، هنوزم که هنوزه!!!!!!
دوستان گلم سلام
خوبید؟
امروز می خوام ترانه (نامه )شهیاد رو که بسیار هم زیباست رو براتون بزارم
البته در اینجا تقدیمش می کنم به اونی که بیسته(چشمک)
می دونم که این ترانه رو دوستش داری
برای همین این پست از ان تو
دوست دارم .هنوزم که هنوزه
نامه
منی که با شبنم نگاه ، می گرفتم وضو
دوباره دیدن تو ، واسم شده یه آرزو
می خوام واسه آخرین بار ، بگیرمت در آغوش
شاید که این بار غمت ، بشه واسم فراموش
واست نوشتم نامه ای ، شاید دلت بسوزه
نیستی امّا دوست دارم ، هنوزم که هنوزه
هنوزم که هنوزه
واست نوشتم نامه ای ، شاید دلت بسوزه
نیستی امّا دوست دارم ، هنوزم که هنوزه
هنوزم که هنوزه
* * * * *
غم غربت چشات ، مثل غروبِ دریاست
نشسته در نگاه من ، یه دنیا عشق و التماس
غم غربت چشات ، مثل غروبِ دریاست
نشسته در نگاه من ، یه دنیا عشق و التماس
بدجور دلم تنگه واست ، می خوام که باز ببینمت
ستاره ی سهیلمی ، از آسمون بچینمت
بدجور دلم تنگه واست ، می خوام که باز ببینمت
ستاره ی سهیلمی ، از آسمون بچینمت
واست نوشتم نامه ای ، شاید دلت بسوزه
نیستی امّا دوست دارم ، هنوزم که هنوزه
هنوزم که هنوزه
واست نوشتم نامه ای ، شاید دلت بسوزه
نیستی امّا دوست دارم ، هنوزم که هنوزه
هنوزم که هنوزه
توضیح: دوستان این ترانه زیپ شده است برای کم کردن حجم ان..
بعد از دانلود این فایل را اکستراکت کنید ..
دوست دار همه شما مهدی مردی با خاطراتش
قسمت اول...داستان حماقت!!!
دوستان عزیزم سلام
بعد از مدتی که حال نوشتن در من نبود امروز تصمیم گرفتم با این داستان شروع کنم
در اینجا قبل از شروع داستان این نکته را مثل قبلا یاداور می شوم
که این داستان فقط و فقط یک داستان می باشد و نه بیش از این
و در کل این داستان هیچگونه ربطی به نویسنده این وبلاگ و داستان ندارد
ممنون می شم به نکته بالا توجه کنید
و اما
این هم قسمت اول داستان(حماقت!!!)
حماقت!!!
شب اصلا نتونستم بخوابم .صبح شد. اومدم مغازه.قيافه همه از پری . بابا و ..از جلوي چشمم مي گذشت دلم مي خواست از ته دل داد بزنم خدا...كمكم كن ...نه انگار اين بغض نمي خواد بتركه .نمي تونم اينجا بمونم مي ترسم با مردم دعوام بشه اومدم خونه رفتم توي اتاقم اخه تنها جاي كه به من ارامش ميده همين اتاقه .اتاقي كه اگه نگاش كني روزنه نوري به داخلش راهي نداره .پشت شيشها پرده هاي ضخيم . رفتم تو اتاق در رو بستم و قلفش كردم چراغ هارو روشن نكردم ضبط رو روشن كردم اهنگ داريوش رو گزاشتم كه مي خوند . در به در شهر غمم ....همينطور كه گوش مي دادم يا شايدم نمي دادم ولي حالم دست خودم نبود داشتم ديوانه مي شدم از جلوي چشمهام صحنه هاي ترسناكي رد مي شد.مثل اين بود داشتم قديمها رو ميديدم .بابا رو با پری رو ميديدم .بابا پری رو تو بغلش گرفته بود.پری هم داشت لوندی می کرد..نه نه نمی تونم این صحنه ها رو تحمل کنم .بالشت رو گذاشتم روي دهنم كه كسي صدام رو نشنوه ..گريه كردم داد زدم با خدا مي گفتم .چرا من!!! من بايد جواب كار هاي ديگران رو بدم !!!چرا من؟ من جه گناهي كردم؟ من چه هيزم تری به كسي فروختم ؟.ولي خدا هم جوابي نمي داد بيشتر عصباني شدم.اصلا نمي خواستم زنده باشم گفتم خد ا جونم و بگير بزار راحت بشم بزار بيام پيشت.نه خدا هم صدا م رو نمي شنوه یا نمي خواد جوابمو بده.نمي دونم چه زماني گذشت ديدم داره يكي به در مي زنه اره مادرم بود مي گفت علی در رو بازكن .داد زدم برو ولم كن بزار تنها باشم .اونم چيزي نگفت و رفت.چشمهام و باز وبسته كردم ولي نه داشتم ميديدم .خدا تمومش كن نه ول كن نيستن !بابا. پری و ...همه مثل اينكه پشت هم ايستاده باشندو هر دفعه يكي سرشو جلو بياره ..خيلي ترسيده بودم داشت نفسم به شماره مي افتاد داشت كم كم جسمم سبك مي شد مثل اين بود كه دارم بالا مي رم . حالا داشتم مي ديدم كسي دارز كشيده معلوم بود كه خيلي سختي كشيده دلم تو همان حالت براش سوخت با خودم گفتم من نمي خوام جاي اون باشم..ولي هنوز داشتم اون جوان رو نگاه مي كردم انگار كه نمي تونستم چشم از چشمهاش بردارم از حالت صورتش مي خوندم كه چقدر سختی كشيده..یه حس دوستی عجبیب با اون جوان داشتم! ولي من راحت بودم داشتم لذت مي بردم داشتم دور از غم و غصه ها يك نوع زندگی ديگه رو تجربه مي كردم...ديگه چيزي يادم نمياد .چشم ها مو باز كردم نور عجيبي تو چشمهام تابيد نور داشت چشمهام رو اذيت مي كرد.با صداي لرزان گفتم من كجام!!!.مثل اين بود كسي صدام رو نمي شنيد! داد زدم بازهم كسي جوابي نداد...داشتم مادرم رو با يك ادم سفيد پوش مي ديديدم .انگار يك چيزي توي بيني هام بود دقيق تر نگاه كردم .مثل اينكه بيمارستان بود...دوباره داد زدم ولي باز هم صدام رو كسي نشنيد.با قدرتي باور نكردني دستم رو حركت دادم تا به مادرم بگم چرا جواب نمي دي.ديدم مادرم سرش رو اورد جلوي لبام باز داد زدم مادر كمكم كن مي شنيدم مادرم ميگفت علی چي ميگي بلند تر بگو باز داد زدم .نمي دونم فهميد يا نه فقط ديدم با دكتر داره صحبت ميكنه دوباره داشت برام همجا كم نور مي شد باز چيزي نفهميدم .نمي دونم كه چه زمان گذشت تا دوباره تونستم ببينم ولي باز هم كسي صدام رو نمي شنيد ولي ديدم من رو با برانكاد دارن ميبرن داخل اسانسور و بردنم به طبقه ایی دیگر عمو هم همراه من اومد وداشت گريه ميكرد.. مي خواستم داد بزنم عمو چرا گريه ميكني! ولي فهميدم بي فايده هست كسي صداي من رو نمي شنوه.صداي عمو رو مي شنيدم مي گفت علی اين چكاري با خودت مي كني عمو .عمو كاش ميمردم تو رو اينجور نميديدم .من و بردن تو يك اتاق مخصوص داشتن با من ازمايش هاي مي كردن ولي من نمي فهميدم دارن چكار مي كنن .با گريه از عمو مي خواستم كه به اون ها بگه كاري با من نداشته باشن ولي عمو هم صدا مو نمي شنيد .از ته دل داد زدم خدا.... به دادم برس من تو رو دارم من و ببخش اگه جايي كوتاهي كردم .نمي دونم چرا دوباره همه جا تيره و تار شد!!! نه حالا ديگه جاي رو نمي ديدم .........
پایان قسمت اول
این داستان ادامه دارد....
در اینجا باز هم این نکته را مثل قبلا یاداور می شوم
که این داستان فقط و فقط یک داستان می باشد و نه بیش از این
و در کل این داستان هیچگونه ربطی به نویسنده این وبلاگ و داستان ندارد
ممنون می شم به نکته بالا توجه کنید
دوست دار همه شما مهدی مردی با خاطراتش