تبليغاتX
مردی با خاطراتش

 

 

 

 

 

درباره وبلاگ

 

دوستان عزیز این وبلاگ وبلاگ مدیر سایت عشق سرا یا همان عاشقی می باشد
من در این وبلاگ در گذشته حرف های دلم را برای شما عزیزان می نوشتم
و حالا نیز همان کار را خواهم کرد
اما در کنار نوشتن حرف های دلم این وبلاگ محلی می باشد برای اعضای سایت عشق سرا
در زمان های که سایت عشق سرا با مشکلی روبرو شود این دوستان می توانند از طریق این وبلاگ مشکل را پیگری و از ان اگاه شونند
این هم ادرس سایت عشق سرا
www.asheghi.ir

این هم شعری ..شاید حرفی از حرف های دل من

موفق باشید

من نگویم که به درد دل من گوش کنید ..
بهتر ان است که این قصه فراموش کنید ..
عاشقان را بگزارید بنالند همه...
مصلحت نیست که این زمزمه خاموش کنیم...

---------------------------
ادرس های این وبلاگ:

ادرس اصلی و اختصاصی

www.eshgh.uni.cc

************
ادرس مستقیم از بلاگفا

www.mehdi56sara.blogfa.com
www.mehdi56sara.blogfa.ir
**********
ادرس های پشیبان

www.mehdi56sara.tk
www.asheghi.tk


***********
اگر زمانی ادرس دامین اصلی در دسترس نبود می توانید از ادرس سایت بلا گفا وارد این وبلاگ شوید..

با تشکر مهدی مدیریت سایت
و زیر مجموعه های عشق سرا

 
 

 

مطالب پیشین

 
فروردین 1387
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
اسفند 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
 


 

 

لوگوی سایت

  لينك به ما



لوگوی دوستان




 


 

 

 

 

 

 

 

 
تصاويري از دختري با 8 دست و پا و عمل جراحي او و عکس های قبل و بعد از عمل جراحی او..

 

برای مشاهده تمامی عکس ها ی قبل و بعد از عمل بر روی لینک ادامه مطلب کلیک کنید

دوست دار شما مهدی مردی با خاطراتش


ادامه مطلب

 + نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 1:27 قبل از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


پایان غم انگیز عشق اینترنتی!!!

روزی كه پدرم را مجبور می كردم با دریافت وام برایم كامپیوتر بخرد هیچ وقت فكر نمی كردم كه این وسیله خیلی زود زندگی ام را به سیاه بختی و تباهی بكشد.
نوعروس پس از دریافت حكم طلاق با خوشحالی در حال خروج از دادگاه خانواده بود ، درباره سرنوشت غم انگیز زندگی اش گفت: آن روز وقتی پدر با كامپیوتری مجهز به خانه آمد از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم. با خوشحالی آن را در گوشه اتاقم گذاشتم. از فردای آن روز با خرید كارت اینترنت به دنیای عجیب و غریب اینترنت وارد شدم. چند شب بعد از طریق «چت» با پسری۳۸ ساله كه خود را استاد دانشگاه معرفی كرد آشنا شدم. بعد از یك هفته ارتباط اینترنتی از شوق دیدار هم در یكی از بوستان های شرق تهران قرار ملاقات گذاشتیم.
سعید جوانی متشخص و آرام و خوشروبه نظر می رسید. در همان نگاه اول مجذوب و شیفته اش شدم. پس از چند جلسه ملاقات حضوری و ارزیابی شخصیتی اش به خودم گفتم «دختر، ۲۶ سال از خدا عمر گرفتی، مطمئن باش این همان فردی است كه سال ها انتظارش را می كشیدی.»روی تختم دراز كشیده بودم، به حرف های سعید و آینده مشترك مان فكر می كردم تا این كه بالاخره تصمیم خود را گرفتم، ۳ ماه از آشنایی مان گذشته بود كه یك روز پدرم به طور اتفاقی با پیغام اینترنتی سعید روبه رو شد و بدین ترتیب از رابطه دوستی من و سعید باخبر شد.
آن شب پدرم به گفت وگو با من نشست و پس از كمی مقدمه چینی پرسید: «چند وقت است با شنیدن این حرف در حالی كه شوكه شده و زبانم بند آمده بود بریده بریده به حرف زدن پرداختم. بعد هم مجبور شدم تمام حقایق را بگویم. پدرم همان روز استفاده از كامپیوتر را برایم ممنوع كرد. اما من كه به سعید به شدت علاقه مند شده بودم دور از چشم پدر با او ارتباط داشتم.
وقتی موضوع اطلاع پدرم از رابطه مان را با سعید درمیان گذاشتم او گفت: پدرها خیلی حساس هستند حتماً به مرور زمان موضوع حل خواهد شد. سرانجام پس از چند ماه رابطه پنهانی، سعید را مجبور كردم به خواستگاری بیاید. او هم به همراه مادر پیرش به خانه ما آمدند. آن شب پدر كه دل خوشی از سعید نداشت او را تحویل نگرفت. بعد هم دائم به سنگ اندازی جلوی پایمان پرداخت اما سعید تمام شرایط پدرم را قبول كرد و با احترام گفت: من به شما قول می دهم كه دخترتان را خوشبخت كنم. با این كه پدر به شدت مخالف وصلتمان بود اما وقتی با اصرارهای من و پا در میانی مادرم مواجه شد ۲ ماه بعد هم با مهریه ۱۳۵۸ سكه طلا به عقد سعید درآمدم.
روزهای اول زندگی در كنار او خوشبخت بودم تا این كه بعد از ۵ ماه او چهره واقعی اش را رو كرد. او به قدری عصبی و تندخو بود كه اگر خواسته های معقول و غیرمعقولش خیلی زود برآورده نمی شد مرا به باد كتك می گرفت. ضمن آن كه فهمیدم او دروغ های زیادی به من گفته و نه تنها استاد دانشگاه نیست بلكه در كار خرید و فروش تلفن همراه است. با این وجود جرأت نداشتم درباره مشكلاتم با پدر و مادرم صحبت كنم چرا كه آنها تمام مسئولیت و عواقب ازدواجمان را به عهده خودم واگذار كرده بودند تا این كه یك روز سعید بی دلیل مشت محكمی به چشمم زد كه كبودی ناشی از آن حكایت از درگیری و مشاجره شدید بین ما داشت.
پدرم پس از اطلاع از موضوع ناچار به كمك آمد. وقتی سفره دلم را برای او پهن كردم، اشك از چشمانش جاری شد. او پس از اطلاع از مشكلات روحی و روانی و رفتارهای شوهرم مرا مجبور به جدایی كرد. من هم برای رهایی از رنج و سختی ها و زندگی جهنمی با بخشیدن مهریه ام از او طلاق گرفتم. حالا نیز با یادآوری گذشته و بی توجهی به توصیه های دلسوزانه پدر و مادر و اطرافیان وقتی گذشته ام را مرور می كنم و به یاد عشق اینترنتی ام می افتم زندگی ام را بر باد رفته می بینم و افسوس كه دیگر پشیمانی سودی ندارد اما ای كاش ...

فاطمه وثوقی



روزنامه ايران

نوشته شده توسط( حامد)  castilla_ht در انجمن عشق سرا

 لینک مطلب در انجمن عشق سرا کلیک کنید

 

با تشکر دوست دار همه ای شما مهدی

 + نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 1:16 قبل از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


 
   

 

 

 

 

››› ... لينك باكس ... ‹‹‹

 

 

 
   

 

منوی وبلاگ

   


 

 

موضوعات

  داستان عشق من(13 سال عشق در23 قسمت)
داستان ...روز شوم....
داستان حماقت!!!(تمام نشده)
گلچینی از مطالب ارسالی در انجمن عشق سرا
 


 

 

لينكستان

  تفریح و اموزش و دانلود  


 

 

تبليغات

   


 

 

   

 

 

 

    کپي برداري از مطالب سايت فقط با ذکر منبع مجاز مي باشد

All Rights Reserved 2007 © by mehdi56sara.blogfa.com
This Themplate Rendition By
BIZARAR

 



 
 

 

Register your domain name and build your site at UNI.CC