تصاويري از دختري با 8 دست و پا و عمل جراحي او و عکس های قبل و بعد از عمل جراحی او..

برای مشاهده تمامی عکس ها ی قبل و بعد از عمل بر روی لینک ادامه مطلب کلیک کنید
دوست دار شما مهدی مردی با خاطراتش
ادامه مطلب
پایان غم انگیز عشق اینترنتی!!!
روزی كه پدرم را مجبور می كردم با دریافت وام برایم كامپیوتر بخرد هیچ وقت فكر نمی كردم كه این وسیله خیلی زود زندگی ام را به سیاه بختی و تباهی بكشد.
نوعروس پس از دریافت حكم طلاق با خوشحالی در حال خروج از دادگاه خانواده بود ، درباره سرنوشت غم انگیز زندگی اش گفت: آن روز وقتی پدر با كامپیوتری مجهز به خانه آمد از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم. با خوشحالی آن را در گوشه اتاقم گذاشتم. از فردای آن روز با خرید كارت اینترنت به دنیای عجیب و غریب اینترنت وارد شدم. چند شب بعد از طریق «چت» با پسری۳۸ ساله كه خود را استاد دانشگاه معرفی كرد آشنا شدم. بعد از یك هفته ارتباط اینترنتی از شوق دیدار هم در یكی از بوستان های شرق تهران قرار ملاقات گذاشتیم.
سعید جوانی متشخص و آرام و خوشروبه نظر می رسید. در همان نگاه اول مجذوب و شیفته اش شدم. پس از چند جلسه ملاقات حضوری و ارزیابی شخصیتی اش به خودم گفتم «دختر، ۲۶ سال از خدا عمر گرفتی، مطمئن باش این همان فردی است كه سال ها انتظارش را می كشیدی.»روی تختم دراز كشیده بودم، به حرف های سعید و آینده مشترك مان فكر می كردم تا این كه بالاخره تصمیم خود را گرفتم، ۳ ماه از آشنایی مان گذشته بود كه یك روز پدرم به طور اتفاقی با پیغام اینترنتی سعید روبه رو شد و بدین ترتیب از رابطه دوستی من و سعید باخبر شد.
آن شب پدرم به گفت وگو با من نشست و پس از كمی مقدمه چینی پرسید: «چند وقت است با شنیدن این حرف در حالی كه شوكه شده و زبانم بند آمده بود بریده بریده به حرف زدن پرداختم. بعد هم مجبور شدم تمام حقایق را بگویم. پدرم همان روز استفاده از كامپیوتر را برایم ممنوع كرد. اما من كه به سعید به شدت علاقه مند شده بودم دور از چشم پدر با او ارتباط داشتم.
وقتی موضوع اطلاع پدرم از رابطه مان را با سعید درمیان گذاشتم او گفت: پدرها خیلی حساس هستند حتماً به مرور زمان موضوع حل خواهد شد. سرانجام پس از چند ماه رابطه پنهانی، سعید را مجبور كردم به خواستگاری بیاید. او هم به همراه مادر پیرش به خانه ما آمدند. آن شب پدر كه دل خوشی از سعید نداشت او را تحویل نگرفت. بعد هم دائم به سنگ اندازی جلوی پایمان پرداخت اما سعید تمام شرایط پدرم را قبول كرد و با احترام گفت: من به شما قول می دهم كه دخترتان را خوشبخت كنم. با این كه پدر به شدت مخالف وصلتمان بود اما وقتی با اصرارهای من و پا در میانی مادرم مواجه شد ۲ ماه بعد هم با مهریه ۱۳۵۸ سكه طلا به عقد سعید درآمدم.
روزهای اول زندگی در كنار او خوشبخت بودم تا این كه بعد از ۵ ماه او چهره واقعی اش را رو كرد. او به قدری عصبی و تندخو بود كه اگر خواسته های معقول و غیرمعقولش خیلی زود برآورده نمی شد مرا به باد كتك می گرفت. ضمن آن كه فهمیدم او دروغ های زیادی به من گفته و نه تنها استاد دانشگاه نیست بلكه در كار خرید و فروش تلفن همراه است. با این وجود جرأت نداشتم درباره مشكلاتم با پدر و مادرم صحبت كنم چرا كه آنها تمام مسئولیت و عواقب ازدواجمان را به عهده خودم واگذار كرده بودند تا این كه یك روز سعید بی دلیل مشت محكمی به چشمم زد كه كبودی ناشی از آن حكایت از درگیری و مشاجره شدید بین ما داشت.
پدرم پس از اطلاع از موضوع ناچار به كمك آمد. وقتی سفره دلم را برای او پهن كردم، اشك از چشمانش جاری شد. او پس از اطلاع از مشكلات روحی و روانی و رفتارهای شوهرم مرا مجبور به جدایی كرد. من هم برای رهایی از رنج و سختی ها و زندگی جهنمی با بخشیدن مهریه ام از او طلاق گرفتم. حالا نیز با یادآوری گذشته و بی توجهی به توصیه های دلسوزانه پدر و مادر و اطرافیان وقتی گذشته ام را مرور می كنم و به یاد عشق اینترنتی ام می افتم زندگی ام را بر باد رفته می بینم و افسوس كه دیگر پشیمانی سودی ندارد اما ای كاش ...
فاطمه وثوقی
روزنامه ايران
نوشته شده توسط( حامد) castilla_ht در انجمن عشق سرا
لینک مطلب در انجمن عشق سرا کلیک کنید
با تشکر دوست دار همه ای شما مهدی