تبليغاتX
مردی با خاطراتش

 

 

 

 

 

درباره وبلاگ

 

دوستان عزیز این وبلاگ وبلاگ مدیر سایت عشق سرا یا همان عاشقی می باشد
من در این وبلاگ در گذشته حرف های دلم را برای شما عزیزان می نوشتم
و حالا نیز همان کار را خواهم کرد
اما در کنار نوشتن حرف های دلم این وبلاگ محلی می باشد برای اعضای سایت عشق سرا
در زمان های که سایت عشق سرا با مشکلی روبرو شود این دوستان می توانند از طریق این وبلاگ مشکل را پیگری و از ان اگاه شونند
این هم ادرس سایت عشق سرا
www.asheghi.ir

این هم شعری ..شاید حرفی از حرف های دل من

موفق باشید

من نگویم که به درد دل من گوش کنید ..
بهتر ان است که این قصه فراموش کنید ..
عاشقان را بگزارید بنالند همه...
مصلحت نیست که این زمزمه خاموش کنیم...

---------------------------
ادرس های این وبلاگ:

ادرس اصلی و اختصاصی

www.eshgh.uni.cc

************
ادرس مستقیم از بلاگفا

www.mehdi56sara.blogfa.com
www.mehdi56sara.blogfa.ir
**********
ادرس های پشیبان

www.mehdi56sara.tk
www.asheghi.tk


***********
اگر زمانی ادرس دامین اصلی در دسترس نبود می توانید از ادرس سایت بلا گفا وارد این وبلاگ شوید..

با تشکر مهدی مدیریت سایت
و زیر مجموعه های عشق سرا

 
 

 

مطالب پیشین

 
فروردین 1387
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
اسفند 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
 


 

 

لوگوی سایت

  لينك به ما



لوگوی دوستان




 


 

 

 

 

 

 

 

 
اخرین قسمت:داستان روز شوم(نامه مهتاب)

                                         

در ابتدا اول از همه دوستان معذرت می خوام که اگر از جاده ادب خارج شدم.....

                                  

نامه مهتاب ...اخرین قسمت........

 

نامه مهتاب رو باز کردم و همینطور با قطرات اشکی که از چشمانم فرو می رخت..شروع به خواندن کردم....مهتاب نوشته بود...

 

سلام به اوس حسین عزیز..باور کنید من اول قصد نوشتن نامه رو نداشتم و از طرفی اصرار شهرام روکه دیدم که دوست داشت شما از جریان مطلع باشید و از طرفی هم من چون دوستی به معنای واقعی نداشتم ..پس شما را دوست خودمم می دانم..ولی مشکل اینجاست که من خجالت می کشم از گفتن بعضی از حقایق ولی چه می شه کرد من زمان زیادی وقت ندارم و باید بگم حقیقت رو...پس گوش کنید...

 

من و شهرام سالها عاشقانه همدیگر رو دوست داشتیم و این عشق به جای رسیده بود که دیگه از دست من و شهرام خارج بود و فقط چاره اون وصال بود..چون نه من می تونستم از او دل بکنم و نه او از من..شهرام می خواست به خواستگاری من بیاد که من هم قبول کردم..در اون زمان که شهرام با خانواده اش برای خواسگاری از من اومده بودنند من خودم خوشبخت ترین انسان روی زمین حس می کردم  ولی افسوس که این خوشی یا خوشبختی من و شهرام عمر کوتاهی داشت..

حتما جریان عشق من و شهرام و می دونید.. و از طرفی هم  چون وقت کوتاهه من می رم سر اصل مطلب..من یک دوست داشتم به نام ژیلا که دوستی ما از سال اول دبیرستان شکل گرفت البته ژیلا تا حدی بی بندبار  و  

همیشه به دنبال دوست پسر جدید تری بود واعتقاد داشت که عشق در کل بی معناست و انسان باید این چند روزه رو فقط خوش باشه حالا هر کاری کرد مهم نیست ومهم خوشی هست و بس !!ولی من به این چیز ها اعتنای نداشتم و دوست داشتم با او فقط یک دوست ساده باشم برای همین با او دوست بودم ولی هیچ وقت با او به گردش یا حتی به خونه اونها نمی رفتم..نمی خواستم خودم رو الوده کنم من به شهرام عشق می ورزیدم و حاظر نبودم این عشق رو با خوشی های که ژیلا نام می برد عوض کنم..تو این مدت  که او با من دوست بود چندین بار از من خواست که در پارتی های که در خونه اونها انجام می شه شرکت کنم  ولی من قبول نمی کردم..چندین بار ابی با ماشین اخرین سیستمی که داشتن به دنبال خواهرش ژیلا می امد و اصرار داشتند که من رو هم برسونن ولی باز من قبول نمی کردم و به بهانه های مختلف مثلا شهرام الان به دنبالم میاد از سوار شدن امتناع می کردم...سالها به همین منوال گذشت و من هنوز رابطه دوستیم رو با ژیلا حفظ کرده بودم اما در چهار چوبی که خودم حس می کردم  درسته..تازه  هنوز 40 روز نشده بود که شهرام به خواستگاری من اومده بود و تو همین چهل رو ما مجلس بله برون رو هم انجام داده بودیم..درست یادمه..یک روز صبح بود من تازه از خواب بلند شده بودم.که زنگ تلفن به صدا در اومد ..زمانی گوشی رو برداشتم صدای ژیلا رو شنیدم به من تبریک می گفت و از من گله داشت که چرا به او خبر ندادم ....ژیلا مثل همیشه شروع به بلبل زبونی کرده بود و هی می گفت و می گفت و در اخر از من یک خواهش کرد..گفت مهتاب من امروز تو خونه تنها هستم و هیچ کس تو خونه نیست و من از تنهایی می ترسم.می خواستم ازت خواهش کنم که پیش من بیای تا پدر و مادرم به خونه برگردن ولی میدونم باز هم الان می گی کار دارم ولی باور کن به خدا نه اینجا پارتی هست و نه کسی بخدا تنها هستم و از ترس الان به تلفن پناه اوردم.روی من رو به زمین ننداز..نمی دونستم چی بهش بگم و از طرفی راست می گفت اون موقع صبح به عقل هم جور در نمی یومد که مجلس پارتی  یا چیز دیگه باشه برای همین بهش گفتم میام ولی فقط تا ساعت 4 عصر  چون ساعت چهار با شهرام قرار دارم...اون هم قبول کرد.. و به من گفت صبر کن من الان یک ماشین اژانس به دنبالت می فرستم.. من هم منتظر شدم..وقتی به خونه اونها رسیدم دیدم راست گفته  خونه خلوت خلوت بود و فقط ژیلا در خونه بود..من و به اتاقش برد و برام یک لیوان شربت اورد..و به من گفت پاشو لباس هات رودربیار راحت باش اینجا کسی نیست.بلند شو. من مانتو مقنعمه و در اوردم و کنارش نشستم..او بلند شد و به طرف تلوزیون  اتاقش رفت و یک فیلم رو در ویدئو گذاشت و تلوزیون رو روشن کرد.. چه فیلمی باورم نمی شد .یک پسر و دختر لخت لخت !! بهش گفتم فیلم رو خاموش کن گفت مگه چیه همه نگاه می کنن گفتم همه شاید ولی من دوست ندارم خاموشش کن یا می رم خونه خودمون!! اون اصلا به روی خودش نیاورد من چشمهام رو بسته بودم و حالا فقط صدای فیلم داشت من و دیوانه می کرد بلند شدم که از اتاقش خارج بشم که جلوی من رو گرفت من رو به طرف تخت حول داد و خودش رو روی من انداخت هر چه تقلا کردم که اون رو از روی خودم بلند کنم نشد نمی دونم چراسنگین شده بود تا به خودم اومدم دیدم لب هاش رو روی لبهای من گذاشته وفشار می ده با دست اونو به عقب می زدم ولی نمی شد اون از من سنگین تر بود از سنگینی لاشش داشتم خفه می شدم ولی اون دست بردار نبود اون بی شرف به زور لباس های من رو در اورد وقتی این کار رو انجام داد از روی من بلند شد..بلند شدم دست هام رو گزاشتم روی سینه ام اخه خجالت می کشیدم..شروع به گریه کردم که تو دوست منی یا دشمن تو چرا با من اینکار رو می کنی بعد رفتم جلو و یه سیلی محکم تو گوشش زدم گفتم بی شرف تو خجالت نمی کشی. گفت تو گوش من می زنی تا الان می خواستم به زبون خوش ادمت کنم ولی حالا مجبورم کردی که به یه زبون دیگه اهات صحبت کنم..و شروع کرد به صدا زدن ابی.من داشتم از ترس می لرزیدم  اخه ابی! ابی مگه اینجاست.. تا به خودم اومدم ابی رو روبروی خودم دیم.حالا دیگه داشتم از خجالت قالب هی میکردم اخه من لخت لخت بودم..ابی اومد من و به زور گرفت و برد رو تخت انداخت وبه خواهرش گفت  که این و محکم بگیر  و دست کرد زیر تخت یک وسیله ای رو که شباهت به یک جعبه می داد  که دو تا سیم  که سر هر سیم یک گیره  وصل بود..رو بیرون اورد و دوشاخش رو به برق زد وبه زور اون دو تا گیره رو به سر سینه های من زد..زمانی که گیره رو به سر سینه من زد از درد فریاد زدم و برای لحظه ای از حال رفتم..وقتی بهوش اومدم دیم هر دوی اون اشغالها لخت کنار تخت من ایستادن به گریه افتادم و از ابی خواهش کردم که من رو رها کنه و این گیره ها رو از سر سینه من برداره.ولی اون گوشش نمیشنید یعنی نمی خواست گوش کنه و ژیلا هم می خندید خنده های که برای من مثل خند های شیطان بود که در نبرد پیروز شده باشه.ابی رو به من کرد و گفت گریه نکن این جمله رو جوری بیان کرد که من خود به خود ساکت شدم اخه ترسیده بودم و به من گفت ببین اگه دختر خوبی باشی اذیتت نمی کنم ولی اگه بخوای اذیت کنی اون وقع برق بهت وصل میکنم. بهتم بگم این برق تو رو نمی کشه و فقط یکم نوازشت می کنه..من باز به گریه افتادم که یک لحظه تمام بدنم لرزید و از حال رفتم..وقتی به حال اومدم ابی به من گفت این خواهر من خیلی علاقه داره که مرد باشه و دوست داره که امروز با یک دختر ازدواج کنه تو موافقی.از حرف ابی سر در نیاوردم ! اون چی میگفت..وقتی معنی حرفش رو فهمیدم که ژیلا مثل یک گرگ به من حمله کرد بود و خواهش وا لتماس های من هم اثری نداشت..دیگه اشکی برام باقی نمونده بود فقط نگاه می کردم و بر بخت بد خودم لعنت می فرستادم..بعد از گذشت زمانی اون جونور من رو رها کرد و به سراغ ابی رفت و اینبار با ابی ولی بر عکس من عمل کرد من همه اینها رو میدیدم ولی جرات اعتراضی نداشتم اخه اگه حرف می زدم باز بهم برق می داد مجبور بودم ساکت باشم..ولی با خودم فکر می کردم خدایا ببین این دو  خواهر و برادر با هم چه می کنن.. خدایا من رو ببخش من گناهی ندارم..ابی ژیلا رو ول کرد و به سراغ من اومد..بهم گفت می خوام یه بلای به سرت بدم که نامزد جونت حال کنه تا تو باشی به عشق من بی احترامی نکنی..ولی من اینبار ساکت نموندم التماس میکردم که هر کاری می خوای بکنی بکن ولی اون کار نه. باز به من برق وصل کرد تا بلاخره مجبور به سکوت شدم البته مجبور که نه در کل بخوای حساب کنی دیگه قدرت حرف زدن نداشتم.. اون بی شرف هر کاری که دلش خواست کرد..من هم نتوستم حرفی بزنم..خدا می دونه تو اون لحظه من چه حالی داشتم..قصدداشتم وقتی که رها شدم خودم رو بکشم به این زندگی خاتمه بدم..نمی تونستم این نگ رو تحمل کنم..ساعت 3 عصر بود که ابی اون دو گیره رو از بدن من جدا کرد زمان جدا شدن گیره ها درد عجیبی در من پیچید.و نگاهی به سر سینه ام کردم خدای من غرق خودن شده بودن..اون نامرد ها حتی من رو تا در خونه مون هم نرسونندن بلکه من سوار ماشین کردن و دو تا خیابون پاین تر  من و پیاده کردن وابی روه من گفت اگه حرفی به کسی بزنی..اون وقت من نامزد جونت رو به اون دنیا می فرستم..نتوستم جوابی بهش بدم اون ها از من دور شده بودن..وقتی به خونه رسیدم  یک راست به اتاق خودم رفتم و تا شب گریه کردم و از خدا مرگم رو خواستم...شب به حموم رفتم تا شاید زخم سر سینه هام رو شتشوی بدم.. چون لباسم رو خونی کرده بود..ولی حالا اون  خون لخته شده بودن..اگه گیره ها یکم سفت تر بودن حتما سر سینه  من رو جدا می کرد....شب تا صبح نتونستم بخوابم همش این ماجرا جلوی چشمم بود درست مثل یک فیلم سینمایی.. تا صبح زجر کشیدم..و فکر می کردم که زمانی در یک خونه پرده حجابی که ببین خواهر و بردار  از بین بره!!من تا این زمان حتی یکبار هم همچین چیزی رو نشنیده بودم..اخه چقدر ادم احمق باشه یا اسیر شهوتش که به محارم خودش رحم نکنه.. روز بعد ژیلا همون کثافت به من زنگ زد و حالم رو پرسید گفتم مگه برای تو فرقی هم میکنه.فقط اینم رو بدون که اگه من از شما بگذرم خدا نمی گذره..خدا تفاص من رو از شما می گیره... ژیلا نمی دونم چرا به گریه افتاد و به من گفت مهتاب باور کن من مجبور شدم که این کار رو بکنم اخه تو ابی رو نمی شناسی زمانی یک چیزی رو بخواد باید به دست بیاره..بزار من فقط چند جمله بهت بگم و دیگه هم مزاحمت نمی شم...باور کن ابی وقتی که من هنوز 13 سال بیشتر نداشتم زمانی که پدر و مادرم در خونه نبودن همین بلا رو سر من اورد و از اون به بعد من مجبور بودم حرف های اون رو گوش کنم  و اگه نافرمانی میکردم با همون دستگاهی که به تو وصل کردمن رو شکنجه می داد..و هر بار هم خواستم به پدر یا مادرم حرفی زنم من رو از سنگسار می ترسوند می گفت اگه دلت می خواد بگو اونوقت هر دومون رو سنگسار می کنن..و من هم مجبور به سکوت می شدم..باور کن سر تو چندین بار من رو با همون دستگاه شکنجه کرد تا من راضی شدم که تو رو به دست اون بسپارم..باور کن اگه من اون روز کاری رو که ابی خواسته بود انجام نمیدادم من رو می کشت اخه دیوانه شده بود و به من میگفت..تو ی احمق اینقدر دست به دست کردی تا مهتاب نامزد کنه..و اون روز صبح که بهت زنگ زدم ابی یک چاقو   زیر گلوی من گزاشته بود که اگه به حرفش عمل نمی کردم شاهرگ من رو میزد..تو نمی دونی ابی دیوانه هست..البته نه اون دیوانه ای که همه می شناسن بلکه فقط  تو این موضوعات دیونه می شه...من از تو نمی خوام من رو ببخشی ولی دوست داشتم بهت بگم که من هم طمعه این نا برادر شدم...خدا کنه هیچ کسی مثل من همچین برادری نداشته باشه....من به حرف هاش گوش دادم و در اخر بهش گفتم دیگه مزاحم من نشو و گوشی رو گزاشتم...حالا من برای خودم ناراحت نبودم نه اینکه نباشم ولی بیشتر برای شهرام ناراحت بودمن نمی خواستم شهرام به اتش من بسوزه برای همین تصمیم گرفتم با اذیت و ازار شهرام و تحقیر کردنش اون رو از خودم بیزار کنم ولی هر چه من اون رو تحقیر می کردم عشق شهرام نسبت به من بیشتر می شد داشتم کلافه می شدم  اون روز می خواستم خودم رو بکشم تا شهرام از دست من نجات پیدا کنه..یک دختر دستکاری شده به هیچ نمی ارزه..تعداد زیادی قرص رو خوردم ولی پشیمون شدم و به این فکر میکردم که اگه من بمیرم بعد از مرگم حتما به من بر چسب نا نجیبی می خوره و ابروی شهرام در خطر می افته برای همین رفتم در خونه شهرام و ازش کمک خوشتم و الحق شهرام بدون هیچ سوالی من رو کمک کرد.و بقیه جریان رو شهرام برای شما تعریف کرده الا این چیزی رو که می خوام بهتون بگم..اون روز که من وشهرام از خونه ژیلا بیرون اومدیم و شهرام متوجه شد که من ایدز دارم. اون زمان من داشتم گریه میکردم که من نمی خوام تو و بچه ام رو به این ویروس الوده کنم..شهرام چند لحظه چیزی نگفت و از من جدا شد به داخل  یک مغازه رفت و وقتی از اونجا بیرون اومد به من گفت مهتاب دستت رو به من بده من دستم رو به دست شهرام دادم و یک دفعه یک سوزن ته گردی رو به دست من فرو کرد سوزشی در دستم حس کردم تا به خودم اومدم دیدم شهرام انگشت خونیش رو روی انگشت خونی من گذاشت..من ماتم برده بود..چرا شهرام این کار رو کرد!!شهرام به من گفت دیگه گریه نکن من هم الان به این ویروس الوده هستم..پس تا خر با همیم...من نمی دونستم چی باید به شهرام بگم..و الان فقط این رومیگم شهرام خیلی مرده..خیلی....شهرام واقعا من رو دوست داره و منم دوستش دارم..پس تا اخر با هم می مونیم تا مرگ رو با هم در اغوش بکشم و مرگ اول لذت من و عشقمه..... !

 

در اخر من هم مثل شهرام از شما خواهش میکنم که برای من و شهرام دعا کنید که خدا به ما سخت نگیره....امضا ..مهتاب.....

 

 

 نامه مهتاب تموم شده بود و  من داشتم به این سرگذشت ابدت اموز اون فکر میکردم و تو دلم اون دو بی شرف رو نفرین می کردم..دوست داشتم اون ها رو بچنگ بیارم تا بتونم انتقام دو عزیز از دست رفته مو بگیرم...

 

سر گرد هم کاملا معلوم بود که از  این واقعه ی که برای مهتاب پیش اومده ناراحته ولی از طرفی او شغلش اینه پس باید خونسرد باشه تا بتونه بهتر عمل کنه....اون روز من بد از خودن نامه شهرام به خونه خودم اومدم  یعنی دیگه نمی خواستم  کاری به بقیه ماجرا داشته باشم اخه من دیگه برام طاقتی نمونده بود که بتونم ادامه بدم ..پس سرگرد رو با این پرونده تنها گزاشتم می دونستم سرگرد  خودش به دنبال ژیلا و ابی میره و این پرونده رو می بنده .....حالا می خواستم تنها ی تنها  با خودم باشم و به عزیزانم فکر کنم ولی یک لحظه هم چهره مهتاب از جلوی چشم من دور نمی شد ..نمیدونم چرا الان بیشتر دلم برای مهتاب می سوخت..دختر مهربانی که می خواست با ازر و اذیت کردن نامزدش اون رو از یک گرفتاری نجات بده و چه مظلوم چهره در خاک کشید و از طرفی هم شهرام نشانگر یک عاشق به معنای واقعی که هیچ چیز نتونست عشق اون رو بی ارزش کنه و تا اخرین لحظه های عمرش به عشقش عشق می ورزید...شهرام و مهتاب به من نشون دادن که عشق چیه ..چه معنی میده به من نشون دادن که عشق من عشق نبوده اصلا من عاشق نبودم...تو این فکر بودم چرا هر کسی از راه می رسه اسم خودش رو عاشق می زاره..اونی که هوس رو جزئی از عشق می دونه حالا بیاد ببینه! این هوس نتونست حتی برای لحظه ای خودش رو در وجود مهتاب و شهرام حس کنه.شهرام حتی تو اخرین لحظه های زندگیش هوس رو تو خودش کشته بود و نخواست طمع این هوس رو با خودش به گور ببره!.....شهرام بدون من همیشه به یادت هستم.هیچ وقت تو و عشقت از من جدا نخواهید بود...

 

..................پايان .....................

 

دوست دار همه شما مهدي مردي با خاطراتش

 

پي نوشت: دوستان اين داستان يك داستان بر گرفته از  واقعيت هست              

 و هيچ گونه ربطي به نويسنده اين داستان نداره صرفا               

نويسنده فقط و فقط يك روايت رو بيان ميكنه.....دوست دار         

                                                                             همه شما مهدي مردي با خاطراتش

                                                                       

 + نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 4:29 بعد از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


قسمت..ششم داستان ..روز شوم.....

                                      

 نامه شهرام به اوس حسین خیاط

 

 اومدم تو اتاق در رو بستم و نگاهی به نامه کردم تعجبم بیشتر شد اخه پشت نامه ادرس فرسنده ادرس خونه شهرام بود..اشک از چشم هام سرازیر شده زبانم بند اومده جرات باز کردن نامه رو نداشتم می ترسیدم..برای چی؟ خودمم نمی دونستم ولی به هر جوری بود نامه رو باز کردم دیدم دو تا نامه در این پاکت هست..یک ان از ترس یا شاید هم برای روشن شدن جریان قتل شهرام بلندم شدم و در همان حالی که گریه می کردم به طرف اگاهی راه افتادم تا نامه ها رو به سرگرد نشون بدم اخه خیلی دلم می خواست قاتل شهرام و مهتاب رو پیدا کنم اونوقت اول یک تف تو صورتش می کردم و منم اونو به سزای عملش می رسوندم...تو افکار خودمدم بودم که اگاهی رسیدم و از مامور دم در اجازه ورد خواستم که گفت باید من اجازه بگیرم .وقتی با سرگرد صحبت کرد اجازه ورد به من داد و من یک راست به طرف دفتر سرگرد راه افتادم هنوز چند قدمی به در اتاق سرگرد مونده بود که دیدم سرگرد خودش به استقبال من اومد انگار او هم حدس زده بود که من چیزی برای گفتن دارم.....به سرگرد سلام کردم و سرگرد هم با من یک دست داد و حالم رو جویا شد و من هم براش تعریف کردم که دو روز پیش پستچی این نامه رو در خونه ما اورده و مادرم تاره همین الان نامه رو به من داده و من هم تا متوجه شدم نامه از طرف شهرامه به سرعت خودم رو به شما رسوندم تا شاید زودتر قاتل عزیزانم رو پیدا کنم.فقط سر گرد یک قول به من بده اگه قاتل رو پیدا کردی به من اجازه بدی زمانی باهاش یه حرف های که تو دلم مونده رو بزنم سر گرد هم به من قول داد ...و به سرباز زیر  دستش اشاره کرد که چایی بیاره و من وقتی با خوردن چایی گلوی خودم رو تازه کردم نامه ها رو نشون سرگرد دادم....سرگرد نامه ها رو برای انگشت نگاری فرستاد تا مطمئن بشه  نامه ها جعلی نیس و نتیجه هم مثبت بود که روی نامه ها اثر انگشت مهتاب و شهرام وجود داشت...سرگرد از من خواست نامه ها رو بخونم من هم از نامه شهرام شروع کردم...

 

نامه شهرام به اوس حسین خیاط

 

سلام اوس حسین..ببین من نمی خوام تو این نامه یا نامه اخرم با تو سلام و علیکی بکنم و فقط می خوام برات یک حقایقی رو بازگو کنم چون خودت همیشه از من می خواستی وچون این اخری ها من نمی تونستم حرف ها رو برات بزنم از دست من ناراحت بودی البته هیچ وقت به زبون نیاوردی ولی من حس می کردم..حالا می خوام برات بگم تا بدونی من هنوز به تو اعتماد دارم ولی شرایط جوری بود که نمی تونستم حتی به خودم راستش رو بگم.. خوب حالا گوش کن....

 

یک روز ظهر بود که من تو خونه بودم داشتم نهار می خوردم که زنگ در خونه به صدا در اومد بلند شدم که در رو باز کنم وقتی در رو باز کردم خشکم زد ..مهتاب بود..سابقه نداشت که مهتاب بدون خبر در خونه ما بیاد و از طرفی رنگ به صورت نداشت.از من خواست که باهاش به بیرون برم من سریع رفتم ولباسهام رو پوشیدم و اومدم..مهتاب نمی تونست روی پای خودش به ایسته مجبور شدم یک ماشین دربست بگیرم..تو ماشین ازش سوال کردم چطوری که با یک حالتی مثل کسی که داره از دنیا می ره.بی رمغ..به من گفت خواهش میکنم سوال نکن و فقط من رو به بیمارستان برسون من هم حرفی نزدم و به راننده گفتم که مارو به یک بیمارستان برسونه تاره اونجا فهمیدم که مهتاب مقدار زیادی قرص خورده..مهتاب رو بستری کردن تو قسمت اوراژنس و من هم بالای سر مهتاب یکی از پرستار ها از من سوال کرد شما با هم چه نسبتی دارین و من هم گفتم که عقده کرده همیم واون پرستار از من خواست که تو کار ها کمکش کنم..اره اون خبر نداشت که ما به هم محرم نیستیم...از من خواست که لباس مهتاب رو در بیارم..مهتاب اومد جلوم رو بگیره من هم با یک چشمک به او حالی کرد که حرفی نزه که برامون بد بشه...پیراهن مهتاب رو در اوردم پرستار وسایل گرفتن نوار قلب ر و به بدن مهتاب وصل کرد و  و یک شلنگ رو از بینی مهتاب به داخل معده اون فرستاد و من هم وظیفه تخلیه معده مهتاب رو به عهده گرفتم.. دو ساعت گذشته بود که حال مهتاب داشت بهتر می شد..و دکتر اجازه مرخصی مهتاب رو داد و گفت که شانس اوردین که زود اون رو به بیمارستان رسونیدن اگر دورتر به فکر می افتادین و مریض به حال بی هوشی می رفت.. اون زمان کار به این سادگی ها نبود....مهتاب رو به خونه خودشون رسوندم ولی اصلا ازش نپرسیدم که چرا این کار روکردی..دو روز مهتاب تب رو لرز می کرد و من هم به بهونه های مختلف به دیدنش می رفتم تا روز سوم که حال مهتاب بهتر شده بود از  او خواستم تا با من به جای بیاد...گفت کجا .گفتم می خوام با هم به گردش بریم..او هم قبول کرد....در پارک من از مهتاب جواب سوالم رو خواستم که برای چی تو خودکشی می خواستی بکنی و اون هم می گفت اشتباه شده من می خواستم یک دونه قرص برای سردرد بخورم که زمانی که شیشه قرص رو به طرف دهانم سرازیر کردم تعدا زیادی قرص به دهانم ریخته شد و من هم نتونستم جلوی پایین رفتن اونها رو بگیرم....من اصلا این حرف اون رو قبول نکردم  و به اصرار ازش خواستم برام تعریف کنه باز هم حرف قبلیش رو  تکرار کرد و من مجبور شدم که به قران قسم بخورم که این حرف مهتاب پیش خودم تا زمان مرگم می مونه..مهتاب اشک هاش جاری شده بود رو به من گفت تو من رو چقدر دوست داری..گفتم تو زندگی من هستی..گفت بیا واز من بگذر برای تو دختر فراونه من بدرد تو نمی خورم..من حتی حاظرم کاری بکنم که تو جمع همه فکر کنن که من مقصر بهم خوردن رابطه مون هستم.ببیا از من دست بکش..گفتم مهتاب باور کن اگه می دونستم تو من رو دوست نداری این کار رو می کردم ولی زمانی میدونم تو من دوست داری محاله حتی اگه جونم رو بدم تو رو به دست کسی نمی دم...مهتاب هنوز گریه می کرد اما بی صدا.....یک ان مهتاب حرفی رو زد که من در جا خشکم زد..او گفت اگه بگم من دختر نیستم باز چی  اون  وقت هم سر حرفت هستی..شهرام من دختر نیستم بفهمم.....باورم نمی شد..اخه امکان نداشت اخه مهتاب اهل دوست پسر بازی نبود پس چجور این اتفاق افتاده... بدون هیچ فکری گفتم مهتاب مشکلی نداره من این موضوع رو به گردن می گیرم و به همه می گم که کار منه...فکر نکم دیگه مشکلی داشته باشی..و ازت می خوام هیچ وقت نسبت به عشق من شک نکنی...مهتاب همیجور که گریه می کرد گفت من هیچ وقت به عشق تو شک نداشتم..چقدر تو رو اذیت کردم که از من دست بکشی چقدر غرورت رو جلوی خانوادت شکستم ولی باز تو همون شهرام بودی...تازه داشتم میفهمیدم که چرا مهتاب یک دفعه تغیر رفتار داده بود و من رو از نظر مادی لای منگه قرار می داد تازه فهمیدم چرا  و چرا....مهتاب برام تعریف کرد که چگونه این بلا سرش اومده.. البته من می خواستم خودم برات بگم که جریان چی بوده ولی مهتاب اصرار داشت که خودش براتون این موضوع رو تعریف کنه ..حالا من بقیه حرف هام رو می زنم تا  تو به نامه مهتاب برسی و ببینی که چه اتفاق شوم و خانه براندازی بوده.......اره من روز بعد به پدر و مادرم گفتم که من به مهتاب دست زدم و مهتاب دیگه دختر نیست پدر تا دلش خواست من رو نفرین کرد که ابروش رو جلوی همه بردم و می گفت من چجور تو صورت پدر و مادر مهتاب نگاه کنم خواهر م مریم با من قهر کرده بود و تنها مادر بود که می گفت همه چیز درست می شه عروسی رو زود تر می گیرم...حالا مهتاب باز همون مهتاب دوست داشتنی من بود دیگه از بهونه های مهتاب خبری نبود..دیگه به من گیر نمی داد..مثل قدیم شده بود مهربان و دلسوز.. مهتاب اگه من و اذیت می کرد..دلیلش فقط این بود که من رو نسبت به خودش سرد کنه تا من بگم از خیر اون گذشتم ولی من کوتاه نیومدم و حالا هم پشیون نیستم...حالا هم فکر می کنم که خودم این کار رو انجام دادم...ولی اینجا یک مشکل بود که من می خواستم اون ادم بد روزگار رو ادب کنم و با وجود اینکه مهتاب از من می خواست که کوتاه بیام ولی من می گفتم من فقط می خوام بهش یک درس عبرتی بدم..چون خودم هم نمی خواستم این موضوع علنی بشه چون اون وقت همه کار های من و مهتاب که برای پنهون کردن این جریان کرده بودیم خراب می شد...مهتاب قبول کرده بود که اون شخص رو به من نشون بده...قبلش از من خواست اول به دیدن دوستش ژیلا بریم.. اخه ابی همون کسی که بکارت مهتاب رو برداشته بود بردار دوست مهتاب بود...البته مهتاب دل خوشی از ژیلا نداشت ولی به خاطر من مجبور شد که پش ژیلا بره..ولی از من خواست که من هم همراهش باشم...وقتی زیلا  من رو همراه مهتاب دید نمی دونم چرا ترسیده بود..برام عجیب بود..ژیلا در پاسخ مهتاب که گفت ابی کجاست گفت ابی الان در بیمارستان بستریه ولی تا چند روز دیگه مرخص می شه ...ولی این رو بهتون بگم کشتن اون یا زدنش هیچ دردی رو برای شما درمان نمی کنه اون خدا زده هست.. اخه ویروس ایدز تو بدنش لونه کرده..البته دکتر ها می گن سالهاست که ابی به این ویروس الوده بوده وتازه خودش رو نشون داده.. و من هم فکر کنم تقاص خودم رو پس دادم ولی اگه مهتاب دوست داری می تونی به این زندگی پر رنج من خاتمه بدی چون هم لایق این مرگ هستم و از طرفی از درد راحت می شم.نمی دونی مهتاب من هنوز تا وضعیت فعلی شهرام فاصله دارم ولی نه زیاد..دور یا زود علائم بیماری در من شدت پیدا می کنه..مهتاب فقط یک جمله رو با یک حالتی که نفرت از صحبتش معلوم بود گفت تو لیاقت مرگ رو هم نداری تو باید زجر بکشی.....با این حرف دنیا جلوی چشم های من تیره و تار شد..ولی هر جوری بود خودم رو به خیابون رسوندم مهتاب هم پشت سر من اومد باز داشت گریه می کرد..گفتم مهتاب اگه ..اگه..اون...سالها به ویروس اچ ای وی الوده بوده پس حتما این ویروس رو به تو هم داده...مهتاب در حالی که  گریه می کرد حرف من رو تصدیق کرد. و اضافه کرد حتما به همه قربانیاش..از اون روز  که فهمیدم مهتاب هم به این ویروس الوده هست باز می دونستم احتمال اینکه تو ازمایش مشخص نشه وجود داره چون زمان زیادی نیست که این ویروس به مهتاب انتقال داده شده مهتاب خودش هم داغون بود و می گفت من نمی خوام به تو و بچه هام این ویروس رو منتقل کنم...و از من می خواست که اون و رها کنم...ولی من ازش خواستم تا اخرین لحظه زندگی با هم بمونیم..حتی مرگ رو دو نفری  با هم در اغوش بکشیم....از صحبت های که مهتاب در مورد ابی کرده بود می دونستم با یک حیوان طرف هستم که براش هیچ چیز فرقی نداره جز شهوتش..پس با مهتاب تصمیم گرفتیم که ابی رو از سر راه برداریم و بعد خودمون رو.....اوستا من رو ببخش اگه بهت نگفتم جریان رو چون واقعا پیچیده بود و پای ابروی من و مهتاب به وسط بود.... من به شما تا الان فقط نیمی از ابی وکلا بلای که سر مهتاب اومده رو تعریف کردم وزمانی که شما نامه مهتاب رو بخونید متوجه همه ماجرا خواهید شد. و چرا ما تصمیم به این کار گرفتیم.. باورکن اوستا داغونم مهتاب هم همینطور.اون وحشی!!!.بزار بقیه ماجرا رو مهتاب برات بگه......در اخر حسین عزیزم....برای من و مهتاب دعا کن...فقط دعا..و بدون من همیشه به یادت هستم..........امضا...شهرام.........

 

نامه تموم شده بود ومن هنوز گریه می کردم و سرگرد به من دلداری می داد من از حرکات سرگرد متوجه شدم که اون هم مثل من می خواد بدونه قضیه مهتاب و ابی چی بوده..ژیلا تو این جریان چه می کنه ..چرا خواهر و برادر هر دو ؟ و من هم زیاد معطل نکردم ونامه مهتاب رو به دست گرفتم..........

 

پايان ........ادامه دارد.......

 

دوست دار همه شما مهدي مردي با خاطراتش

 

پي نوشت: دوستان اين داستان يك داستان بر گرفته از  واقعيت هست              

 و هيچ گونه ربطي به نويسنده اين داستان نداره صرفا               

نويسنده فقط و فقط يك روايت رو بيان ميكنه.....دوست دارهمه شما  

                                                       مهدي مردي با خاطراتش 

 + نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 2:58 بعد از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


قسمت..پنجم داستان ..روز شوم.....

 

                                         

 وقتی سرگرد از دو جسد صحبت می کرد من مثل یک مرغ  سر کنده به این ور اون ور می پریدم..نمی دونستم با این حال خفقانی دارم چه بکنم...سر گرد من و دلداری می داد که شاید اون ها نباشن پس خودت رو قبل  اگاهی کامل ناراحت نکن صبر کن تا به محل برسیم مطمئن بشی..بعد از 45 دقیقه  به بالای شهر رسیدم و سر گرد در یک خونه که مثل یک ویلا بود  ماشین رو نگه داشت من با خودم می گفتم شهرام و مهتاب اینجا چه می کنند حتما سر گرد اشتباه کرده دور خونه پر بود از مامور های انتظامی که اجازه ورد به کسی رونمی دادن سر گرد خودش رومعرفی کرد و وارد شدیدم..هنوز چند قدمی به جلو نرفته بودیم که سروان رحیمی معاون سرگرد به ما نزدیک شد و به سرگرد احترام گذاشت..سر گرد از سروان محمدی خواست که او رو به محل وقوع حادثه ببره.. تو اون لحظه درسته که حال خوشی نداشتم و کلا حواسم به جمع نبود ولی چشمک سروان محمدی رو که به سر گرد زد رو دیدم و دیدم سرگرد از من  خواست همین جا بمونم تا به من خبر بده....سر گرد و سروان از جلوی چشم من دور شدن و من هم در افکار خودم غوطه ور بودم که سرگرد اومد و دستش رو روی شونه من گذاشت و به ارامی به من گفت ببین اوس حسین من ازت می خوام قوی باشی و خودت رو نگه داری...من که چشم هام پر از اشک بود و فقط صدای سرگرد رو می شنیدم و به سرگرد قول دادم که خودم رو نگه می دارم و سرگرد دست من رو گرفت و به دنبال خودش کشید..من هم بی اختیار به دنبال سر گرد راه افتادم وارد یک اتاق بزرگ شدیم و از اونجا وارد یک اتاق نشیمن که تو این اتاق شلوغ بود و معلوم بود  هر اتفاقی افتاده تو همین اتاق هست..سرگرد از همه خواست که از اتاق خارج بشن و من رو به نزدیک دو جسد که روشون یک پارچه سفید انداخته بودن برد..قالی روی زمین کنار اجساد خون الود بود مثل این بود که سر یک گوسفند رو بریده باشن.سر گرد به ارامی پارچه سفید رو از روی اجساد به کناری زد و من رو غرق حسرت وماتم کرد...اره خودشون بودن مهتاب رو شهرام..شهرام تمام تمام پیراهنش غرق خون بود ولی خوب تو صورتش دقت کردم انگار که به خوابی ابدی رفته بود هنوز می شد گل لبنخد رو روی لبهاش دید. با همون کت و شلوار.نگاهم به جسد مهتاب افتاد..بدن مهتاب سالم بود مقداری خون روی لباسش بود ولی کاملا معلوم بود که این خون شهرامه..اره مهتاب هم به خواب رفته بود یک چیزی رو ا زمان مرگم یادم نمی ره که اون لحظه ای که من اونها رو دیدم که در اغوش هم بودن جوری بهم چسبیده بودن که انگار جدا شدنی نبودن..خواستم کنار اونها بشینم و شهرام رو در اغوشم بگیرم که سر گرد مانع شد  و من رو از اتاق به زور خارج کرد....من از خود بی خود شده بودم با گریه به سرگرد گفتم چرا سرگرد ..چرا؟ مگه اونها چه گنهاهی کرده بودن...شهرام خودش به من گفت پیش اولین کسی بیام خودتی..چرا سرگرد اون می خواست اون می خواست اینجوری پیش من بیاد...چرا؟ چرا؟

 

3شبانه روز من در بیمارستان بستری بودم و قدرت حرف زدن  رو نداشتم و همش گریه می کردم که چرا؟

 

وقتی از بیمارستان مرخص شدم تازه فهمیدم که هنوز اجساد اونها در پزشکی قانونی هسته و هنوز اجازه کفن و دفن اونها رو صادر نکردن بعد از یک هفته از زمان پیدا شدن اجساد تونستیم اجازه کفن و دفن مهتاب و شهرام رو بگیرم و اونها رو در یک قطعه زمین کنار هم به خاک بسپریم و از طرفی نتایج بررسی های اگاهی نشون می داد که شهرام خودش رو نکشته بلکه توسط کسی کشته شده..جسد شهرام در پزشکی قانونی معلوم کرد که یک چاقو از پشت درست تو کمر شهرام اثابت کرده و همینطور هم اعلام کردن که این ضربه چاقو به تنهایی نمی تونسته   باعث مرگ بشه بلکه بعد از این که کل خون شهرام می ره  و بر اثر خونریزی جون خودش رو از دست داده و سر گرد هم معتقد بود که شهرام نخواسته خودش رو به بیمارستان برسونه و اگه خودش رو  به بیمارستان می رسوند شاید زنده می موند....

 

و نتیجه کالبد شکافی مهتاب هم نشون می داد که مهتاب بر اثر خوردن مقدار زیادی قرص امی تریپلین که البته اونها رو در یک لیوان حل کرده بوده صورت گرفته البته  اون لیوان هم پیدا شد ولی در این کالبد شکافی یک موضوع حل نشده به دست اومد که پرده بکارت مهتاب به دست شهرام بر داشته نشده اخه  از چسبیدگی رحم معلوم بود که این کار حداقل شش ماه پیش صورت گرفته....

 

و صاحب خونه ای رو که شهرام و متهاب در اون پایان زندگیشون رو سپری کرده بودن هم معلوم شد که دوست شهرام بود و چون پدر و مادرش به مسافرت خارج ازکشور رفته بودن و خودش هم چون  می خواسته به مسافرت بره  خونه رو به دست شهرام می سپاره ..که بعد از تحقیقات  معلوم شد که امید یعنی همون صاحبخونه یا دوست شهرام  راست می گه اصلا در زمان حادثه در شهر نبوده .........

و از طرفی  هنوز قاتل شهرام و اون کسی که به مهتاب تجاوز کرده  مشخص نشده بود ولی سرگرد احتمال می داد که قتل شهرام و تجاوز به مهتاب توسط یک نفر صورت گرفته...سرگرد هنوز به دنبال قاتل بود.......

 

من بعد از خاکسپاری اونها به خونه اومدم اخه من از روزی که جسدهای اون دو رو دیده بودم به خونه نیموده بودم.. من تو خونه با مادرم زندگی میکردم اخه بردار ها و خواهر هام همه ازداواج کرده بودن و من تنها مجرد بودم و از طرفی هم پدرم عمرش رو به شما داده بود...وقتی خونه رسیدم خواستم به اتاق خودم برم که مادر من رو صدا کرد و یک نامه ای رو به من داد و گفت این نامه دو روز پیش پستچی اورده.. من هم تو اون موقعیت نخواستم بهت بگم..گزاشتم برای حالا..نامه رو با تعجب از دست مادر گرفتم  اخه تا الان سابقه نداشت کسی برای من نامه بده... به اتاق خودم رفتم...

 

 

 پايان قسمت پنجم......ادامه دارد.......

 

دوست دار همه شما مهدي مردي با خاطراتش

 

پي نوشت: دوستان اين داستان يك داستان بر گرفته از  واقعيت هست              

 و هيچ گونه ربطي به نويسنده اين داستان نداره صرفا               

نويسنده فقط و فقط يك روايت رو بيان ميكنه.....دوست دار         

 همه شما مهدي مردي با خاطراتش 

 

                                                       شقايق

                                         دلم مثل دلت خونه ، شقايق
                                        چشام درياي بارونه ، شقايق
                                        مث مردن مي مونه دل بريدن
                                        ولي دل بستن آسونه شقايق
                                       شقايق درد من ، يكي دو تا نيست 
                                        آخه درد من از بيگانه ها نيست  
                                     كسي خشكيده خون من رو دستاش
                                      كه حتي يك نفس از من جدا نيست
                                   شقايق آي شقايق ، گل هميشه عاشق
                                         شقايق اينجا من خيلي غريبم
                                        آخه اينجا كسي عاشق نمي شه
                                        عزاي عشق غصه ش جنس كوهه
                                          دل ويرون من از جنس شيشه 
                                           شقايق آخرين عاشق تو بودي
                                        تو مردي و پس از تو عاشقي مرد
                                        تو رو آخر سراب و عشق و حسرت
                                            ته گلخونه هاي بي كسي برد
                                 شقايق واي شقايق ،‌ گل هميشه عاشق
                                             دويديم ،‌ دويديم و دويديم
                                        به شب هاي پر از قصه رسيديم
                                              گره زد ر نوشامو تقدير
                                           ولي ما عاقبت از هم بريديم 
                                         شقايق جاي تو دشت خدا بود 
                                       نه تو گلدون ، نه توي قصه ها بود
                                         حالا از تو قفط اين مونده باقي
                                             كه سالار تموم عاشقايي
                                 شقايق اي شقايق ، گل هميشه عاشق
                                 شقايق واي شقايق ،‌ گل هميشه عاشق

 

 

دوست دار همه شما مهدي مردي با خاطراتش

    

 

 + نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 9:34 بعد از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


قسمت چهارم ...داستان روز شوم......

مهم...مهم...مهم.....مهم....مهم....مهم..... 

دوستان عزیز سلام...من قسمت اول داستان رو به علت اینکه نتونسته بودم مطلب رو درست ادا کنم ویرایش کردم.. که لطف کنید قسمت اول داستان رو از اول بخونید تا برای شما داستان روشن تر بشه..با عرض شرمندگی...دوست دار شما مهدی مردی با خاطراتش

 

دوستان عزیز وبلاگ دیگر من ..وبلاگ تخصصی کامپیوتر از مبتدی تا پیشرفته. هفته ای پنج روز ابدیت می شود..در ضمن به نویسندگان این وبلاگ در هفته گذشته چهار نویسنده اضافه شده است(البته با حساب خودم پنج نویسنده دارد).که اموزش های زیبا و کارامدی را در اختیار شما دوستان قرار می دهند..اموزش های این وبلاگ در موراد مختلفی می باشد..منتظر حظور شبز شما دوستان هستم..شما دوستانی که من رودر این وبلاگ یاری کردید..ممنون می شم برای یکبار هم شده سری به این وبلاگ بزنید..و مطمئن هستم راضی خواهید بود..

این هم ادرس وبلاگ تخصصی کامپیوتر..کلیک کنید تا به وبلاگ تخصصی کامپیوتر وارد شوید...

  و اما داستان

 

 

صحبت هام که به این جا رسید سر گرد از پشت میزش بلند شد و نگاهی به ساعتش انداخت. و رو به من گفت ساعت از 2 نیمه شب گذشته حتما خسته شدید..گفتم سرگرد اگه حرف های من به پیدا شدن شهرام کمک می کنه من حاظرم چند روز برای شما از شهرام صحبت کنم..من شهرام مثل پسرم دوست داشتم گرچه شهرام من رو مثل یک برادر می خواست ولی من....من تمام ارزو های برباد رفته مو در او میدیدم و دوست داشتم اونو موفق ببینم..نمی دونید چی به من گذشته سرگرد شهرام تنها دلخوشی من تو زندگی بود منی که نه دوستی نه اشنای و نه عشقی و فقط شهرام بود که من و به زندگی امیدوار می کرد..سرگرد رو به من گفت.. می دونم چی میگی ولی با غصه کار درست نمی شه..شما سعی کن تا من رو به واقعیت و چیز های که من بتونم اونها رو پیدا کنم ..نزدیک کنی..می خوام اگه چیزی هست که اون و از من مخفی کردی برام بگی...مطمئن باش به نفع شهرام و مهتابه....سرگرد از اتاقش خارج شد و با یک سینی چای وارد شد و به من تعارف کرد. و من مشغول خوردن چای شدم...سرگرد از من خواست باز براش از شهرام بگم و من هم شروع به گفتن  کردم..تا فرجی بشه......

 

اره سرگرد او به دنبال این بود تا بتونه علت تغیر رفتار مهتاب رو پیدا کنه........ همیشه با یک حالت خاصی این حرف ها به من می زد.یک حالت خاص که من می تونستم از عمق وجودش نیت اون رو حس کنم..شهرام به راستی عاشق بود عاشق..می دونید من خودم با اینکه 10 سال از شهرام بزرگترم هنوز ازدواج نکردم اخه من صید یک عشق شیطانی شدم و هنوز هم نتوستم خودم رو از این گرداب رها کنم..البته سالهاست که من یک زندگی طبیعی ندارم و خودم رو از جمع پنهان می کنم که  حداقل از سرکوفت های دیگران درامان بمونم .......و برای همین حرف های شهرام برای من خیلی جذاب بود و خودم هم همیشه اصرار می کردم که از رابطه اون ها اطلاع داشته باشم و شهرام هم دریغ نکرد ولی این این اخری ها اون حس صداقت تو حرف های شهرام نبود نمی دونم شاید اشتباه می کنم.... نمی دونم چه اتفاقی افتاده بود یعنی می دونم ولی فقط حرف های شهرام رو...این  اخری ها یعنی دو هفته اخری قبل از غیب شدن اون ها.. رفتار مهتاب عوض شده بود بهونه نمی گرفت انگار که حرف شهرام داشت ثابت می شد که عشق من روزی تمام این نامهربونی ها رو از بین می بره و من این تغیر رو میدم مهتابی که تا اون زمان به محل کار شهرام نمیومده بود ...حالا خودش بدون هیچ حرف و حدیثی  میومد کنار شهرام می نشست و ساعت ها با شهرام حرف می زد و منهم اعتراضی نداشتم..با هم به گردش می رفتن خلاصه خوش بودن ولی شهرام دلیل قانع کننده ای برای این کار مهتاب نداشت شاید هم داشت و دیگه به من اعتماد نداشت..ولی من که با روحیه شهرام اشنا بودم می دونستم شهرام در ظاهر خوشحاله و از تغیر رفتار مهتاب لذت میبیره ولی در درونش اتشی پنهان بود..هنوز از این تغیر رفتار مهتاب چند روزی نگذشته بود که خبری به گوشم رسید.. خبری که باورش برام سخت بود اخه شهرام اهل این احرف ها نبود..اون از این رفتار بیزار بود...ولی واقعیت داشت که مهتاب دیگه دختر نیست من باور نکردم ولی وقتی از او سوال کردم گفت اره اوستا درسته من چون مهتاب رو دوست داشتم و نمی خواستم اون رو از دست بدم و از طرفی اختیار خودم رو از دست دادم و یک روز ظهر که من تو خونه تنها بودم مهتاب به دیدنم اومد.. نمی دونم چی شد...... وقتی به خودم اومدم  اون کاری که نباید اتفاق بیفته ..اتفاق افتاده بود ..ولی مهم نیست ما که باید ازدواج کنیم حالا کمی زودتر.. من گیچ شده بودم واقعا نمی دونستم این واقعا خود شهرامه.. خانواده هر دو موضع سختی در برار اونها گرفته بودن  و اونها روملامت می کردن ولی او براش انگار هیچ فرقی نداشت که خانواده چی میگن و حرف خودش رو می زد و مهتاب هم  با شهرام هم صدا بود.. حالا اون ها پشت هم محکم ایستاده بودن و از دیگری طرفدار می کردن.. نمی دونم چرا هر کدوم این مشکل پیش اومده رو به گردن خودش می انداخت و خودش رو مقصر می دونست..روز اخری که شهرام رو دیدم یک دست لباس شیک پوشیده بود  و به سر و صورتش صفای داده بود ..درست مثل ایثنکه شب دامادیش باشه تعجب کردم و  از  او سوال کردم مگه مهمونی می خوای بری گفت اره اون هم چه مهمونی گفتم مهمونی کی؟ جوابی نداد و زمانی تعجبم بیشتر شد که مهتاب هم اومد ولی بر عکس همیشه صورتش رو اصلاح کرده بود و یک لباس شیکی به تن داشت..شهرام رو کنار کشیدم..خواستم ازش سوال کنم چرا مهتاب صورتش رواصلاح کرده مگه امشب می خواین عروسی بگیرن ولی شهرام خنید خند ه ای که ته اون غمی بزرگ نمایان بود..صورتم رو بوسید..گفت اوستا من روحلال کن با تعجب گفتم مگه کجا میری با خنده گفت  جای نمیرم ولی خواستم حلالم کنی..گفتم  تو رو خدا اگه چیزی هست که من نمی دونم بگو باز با خنده گفت  وقتی اومدم بهت می گم..منتظرم باش..منم اونو بوسیدم وبغل گرفتمش..اون روز شهرام از جلوی چشمان بهت زده من ناپدید شد ولی از افکار من  نه..نمی دونم چرا نگرانش هستم با اینکه میدونم  میاد..ولی می ترسم...

صدای زنگ تلفن افکار من رو بهم ریخت ناخوادگاه صحبت هام رو قطع کردم و سر گرد گوشی رو برداشت..و با شخص پشت خط تلفن صحبت می کرد من درست متوجه نبودم دارن چی میگن ولی یک چیزی رو درست فهمیدم و اون این بود که سرگرد گفت سعی کنید به هیچ چیز دست نخوره تا من بیام..سر گرد گوشی تلفن رو گذاشت و رو به من گفت اوستا ببین من یک خبر بدی برات دارم ولی هنوز از یک چیز مطمئن نیست ازت می خوام همراه من بیای گفتم کجا سر گرد گفت به من خبر دادن که جسد یک دختر و پسر  جوان رو پیدا کردن  و من می خوام شما اونها رو شناسائی کنید........

 

پايان قسمت چهارم......ادامه دارد.......          

 

 

پي نوشت: دوستان اين داستان يك داستان بر گرفته از  واقعيت هست              

 و هيچ گونه ربطي به نويسنده اين داستان نداره صرفا               

نويسنده فقط و فقط يك روايت رو بيان ميكنه.....دوست دار         

 همه شما مهدي مردي با خاطراتش         

  

این هم یک شعر زیبا از اردلان سرافراز..لذت ببرید......

براي ديدن تو از حادثه ها گذشتم

هنوز اي يار تنهايم
 به ديدار تو مي آيم
باز مي آيم
 اگر كه فرصتي باشد
مجال صحبتي باشد
حرف خواهم زد
براي ددين تو از
 حادثه ها گذشتم
كفر اگر نباشد اين
من از خدا گذشته ام
من از خدا گذشته ام
براي ديدن تو از
حادثه ها گذشتم
كفر اگر نباشد اين
من از خدا گذشته ام
من از خدا گذشته ام
عذاب اين دريده ها
مرا شكسته بي صدا
دستي بكش به زخم من
كه از شفا گذشته ام
 كه از شفا گذشته ام
باورم كن باورم كن
من كه با تو صادقم
اگه خستم ، يا شكستم
هرچه هستم ، عاشقم
هر چه هستم ، عاشقم
براي ديدن تو از
حادثه ها گذشتم
كفر اگر نباشد اين
من از خدا گذشته ام
 من از خدا گشذته ام
منو بشناس و باور كن
 كه خسته ام ، خيلي خسته ام
اما هستم
تهي ماند و نشد آلوده دستم
 من به دنيا
دل نبستم
باورم كن ، باورم كن
من كه با تو صادقم
اگه خستم ، يا شكستم
هر چه هستم ، عاشقم
هر چه هستم ، عاشقم
هر چه بلا كشيده ام
من از وفا كشيدم
چه از وفاداري اين
 اهل وفا گشته ام
من از وفا گذشته ام
 براي ديدن تو از
 حادثه ها گذشتم
كفر اگر نباشد اين
 من از خدا گذشته ام
كفر اگر نباشد اين
 من از خدا گذشته ام

         

توجه کنید!!!!!دوستان عزیزم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

دوستانی که مایل هستن به این وبلاگ لینک بدهند اول لطف کنند لینک وبلاگ من

 رو در وبلاگشان

 قرار بدهند و بعد بیایند در وبلاگ من در زیر لینک ها ی دوستان یک لینک هست که

روی اون لینک

 کلیک کنید و لینک خود را ثبت کنید تا من بعد از دیدن لینک خودم در وبلاگ شما

...لینک شما

 را تاید کنم تا لینک شما در وبلاگ قرار گیرد..با این کار به زیاد شدن بازدید کننده های

 من و خودتان

 کمک میکنید

 

 

 

               دوست دار همه شما مهدي مردي با خاطراتش

 

 + نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 4:13 بعد از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


قسمت سوم داستان ...روز شوم..........................

                                     

 

دوستان عزیز قبل از خواندن متن اول عضو خبر نامه بشید...

 تا من در همان لحظه ابدیت وبلاگ به شما خبر بدهم و به شما

اطمینان می دهم که از این خبرنامه فقط و فقط زمان ابدیت وبلاگ

 برای اگاهی شما از ابدیت وبلاگ استفاده  می شه ..برای عضویت

فقط کافیست که شما اسم  خودتان و یک ادرس ایمل معتبر وارد کنید...

از همکاری شما ممنون هستم ...دوست دار همه شما ....

مردی با خاطراتش

 

 

 

 

  و اما  ادامه داستان (روز شوم)

                                        

 http://mehdi56sara.blogfa.com...وبلاگ مردی با خاطراتش

 

می دونید سرگرد شهرام خیلی اعتقادات عجیبی داشت ..انسانی با قلبی صاف و با خدا بود  ولی یه جورای به خدای خودش ایمان داشت  اون نماز می خوند یا به دعا در مسجد مشغول می شد ولی می گفت من به رسم خودم با خدای خودم صحبت میکنم ..خدای من اینقدر مهربان هست که اگه من خیلی از کار های رو که دین ما می گه و من انجام ندم و جاش با دیگران مهربان باشم و به اونها عشق بورزم بالاتر از نماز ی هست که من می خونم من با خدای خودم صحبت می کنم و احتیاجی به کسی ندارم که بخواد بین من و خدای من قرار بگیره..اون عشق به بندگان خدا رو بالاتر از نماز می دونست و روی اعتقاد خودش پافشاری می کرد...او به دلش بیش از هر چیزی اهمیت می داد..درست یادم هست به من می گفت اگه من بخوام با دل مهتاب بازی کنم خدا من رو نمی بخشه من باید با اون مهربون باشم و به او عشق بورزم..چون من جلوی خدای خودم  عشق مهتاب رو در دلم کاشتم و خدا شاهد این عشق من بوده ...و حالا اگه مهتاب با من کمی هم بد برخورد کرد مهم نیست روزی می فهمه که برای من چقدر عزیزه..باور کن اوستا اگه اون عشق من رو قبول نمی کرد من هر گز جلو نمی رفتم و می گزاشتم که هر جور راحته زندگی کنه ولی مهتاب عشق من رو قبول کرده در اصل به من منت گزاشته و من باید مواظب عشقم باشم...درسته مهتاب کمی بد اخلاق و پر توقع هست ولی من همه این ها رو با عشق خودم درست می کنم و به شما قول می دم روزی عشق من نسبت به مهتاب تمام اون نامهربونی ها رو از بین ببره و جاش عشق من و تو دل مهتاب بیشتر کنه...نمی دونی اوستا  من هیچ وقت به مهتاب به چشم عشق نگاه نکرده بودم اخه همیشه برام مهتاب جوری کسل کننده بود نمی دونم خیلی ها این نظر رو داشتن ولی اون روز که مهتاب مریض شده بود و چند روز من اون رو ندیده بودم احساس خفگی میکردم و خودم هم نمی دونستم این حس از کجا به وجود اومده چند روز به همین شکل گذشت تا یک روز صبح من در خونه ایستاده بودم که در خونه مهتاب باز شد و مهتاب از خونه بیرون اومد در یک لحظه نفهمیدم چی شد وقتی به خودمم اومدم که مهتاب با یک حالت خاصی جلوی چشم من ایستاده بود و سلام می کرد و حال مادر و خواهرم رو جویا بود من نتونستم جوابی بهش بدم فقط تو چشمهاش زل زده بودم نمی دونستم چجوری بهش بگم که من چند روز ندونسته منتظرت بودم..مهتاب از من فاصله گرفته بود و من داشتم یک حس رو تجربه می کردم اخه باور نداشتم که نفرت من به مهتاب به عشق تبدیل بشه تا چند روز با خودم کلنجار می رفتم که من اشتباه می کنم هر احساسی عشق نیست ولی از طرفی من تا  اون زمان عاشق نشده بودم و برای همین با تعریفی از عشق نداشتم فقط این رو می دونستم که مهتاب نیمه گمشده منه بعد از چند روز باز مهتاب رو دیدم ولی اینبار من سلام کردم و او هم باروی گشوده سلامم رو پاسخ داد نمی دونم تو اون لحظه چی فکر می کرد ولی من  اون و دوست داشتم می خواستم بهش بگم ولی این بغض از گلوم بیرون نیومد..تا یک روز ظهر زمانی که مهتاب از مدرسه اومد جلوی اون رو گرفتم و بهش راز قلبم رو گفتم بر عکس اون چیز که من فکر می کردم مهتاب برای چند لحظه سکوت کرد صورتش گل انداخته بود..چند لحظه به من خیره شد و از من جدا شد بدون هیچ حرفی تا صبح نتونستم بخوابم اخه اگه اون من رو دوست نداشت و به مادرش می گفت من چه جوابی داشتم به خانواده مهتاب بدم تا صبح تو رختخواب غلت زدم صبح زود از خونه بیرون اومدم و منتظر مهتاب بودم که بیاد ساعتی گذشت دیدم مهتاب از خونه بیرون اومد نا خوداگاه به ذنبالش راه افتادم و باز هم ناخوادگاه سرعتم رو بیشتر گردم تا به اون رسیدم حالا شونه به شونه اون بودم ولی مهاب اعتراضی نکرد تازه حالم رو جویا شد من باور نداشتم مثل اینکه خواب بودم اخه چجوری مهتاب چیزی به من نمی گه چرا به من حرفی نمی زنه که تو دنبال من چی می خوای ولی با این حال من همینطور کنار مهتاب راه می رفتم به مهتاب گفتم می دونید من منتظر جواب شما هستم مهتاب جوابم رو نداد و من این جواب ندانش رو علامت بله دونستم اخه اگه اون مخالف بود بهم می گفت از قدیم گفتن سکوت علامت رضایته....نزدیک های مدرسه بودیم که مهتاب از من خواست که ظهر به دنبالش برم و من هم از خدا خواسته قبول کردم..تا مدتی کار من همین بود صبح ها مهتاب رو به مدرسه برسونم و ظهر ها او.ن رو تا در خونه همراهی کنم ولی تو این مدت من به مهتاب عادات کرده بودم و مهتاب هم به من...یک روز ازش خواستم که با هم به سینما بریم و اون هم بعد از چند روز قبول کرد.. اون روز تو سینما از فیلم چیزی نفهمیدم فقط به مهتاب فکر میکردم و دست مهتاب رو تو دست هام فشار می دادم..نمی دونی اوستا چه لذتی داشت اخه تا اون زمان کسی به من اینگونه محبت نکرده بود..حالا داشتم مزه محبت رو می چشیدم.. چند سال گذشت ولی مهتاب هنوز مهربون و دلسوز بود و درست یادم هست هیچ وقت مثل الان از نظر مادی به من گیر نمی داد ولی از زمانی که من به خواستگاری مهتاب تازه اونهم با رضایت خودش رفتم و هنوز دو ماهی نگزشته بود که مهتاب از مادیات صحبت می کرد..قبل از اون من چنین اخلاقی رو در مهتاب ندیده بودم...و حالا هم نه راه پس داشتم و نه راه پیش اخه عشق مهتاب در وجودم لاونه کرده بود.و من هم حرف های مهتاب رو گوش می دادم به احترام روز های قبل از خواستگاری که اون از فرشته کم نداشت..حالا هم درسته من رو اذیت می کنه ولی باور کن   که این ازر و اذیت و قهر های چند روزه اون بجای اینکه برام زجر اور باشه تازه خیلی دلچسپه..اخه خودم بار ها از خدا خواستم که من و تو عشقمم رو سفید کنه و حالا احساس میکنم که جلوی خدای خودم رو سفیدم..هر چی مهتاب سختر بگیره در عوض من بیشترکار می کنم اگه شده چند جا کار کنم ولی نمی زارم که مهتاب ارزو به دل بمونه به احترام عشقم...و اینم بدون که من اگه مهتاب رو با خوبی ها رو بدی هاش دوست دارم علتش جز اون روح پاکش نیست..روحی که هر کسی رو شیفته خودش می کنه..و ای کاش مهتاب باز هم همان مهتاب گذشته من می شد...ولی نمی دونم شاید  مهتاب از دست من ناراحته من خیلی وقته به این موضوع فکر میکنم ولی هنوز نفهمیدم که چه اشتباهی کردم..........

 

 

پايان قسمت سوم......ادامه دارد.......          

 

 

پي نوشت: دوستان اين داستان يك داستان بر گرفته از  واقعيت هست              

 و هيچ گونه ربطي به نويسنده اين داستان نداره صرفا               

نويسنده فقط و فقط يك روايت رو بيان ميكنه.....دوست دار         

 همه شما مهدي مردي با خاطراتش 

 

                                           

                                                  

               توجه کنید!!!!!دوستان عزیزم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

    دوستانی که مایل هستن به این وبلاگ لینک بدهند اول لطف کنند لینک وبلاگ من

 رو در وبلاگشان

        قرار بدهند و بعد بیایند در وبلاگ من در زیر لینک ها ی دوستان یک لینک هست که

روی اون لینک

     کلیک کنید و لینک خود را ثبت کنید تا من بعد از دیدن لینک خودم در وبلاگ شما

...لینک شما

   را تاید کنم تا لینک شما در وبلاگ قرار گیرد..با این کار به زیاد شدن بازدید کننده های

 من و خودتان

 کمک میکنید

 

 

 

             دوست دار همه شما مهدي مردي با خاطراتش

                                 

                                          

 

 + نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 2:18 بعد از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


قسمت دوم ....داستان روز شوم..............

 

 

مژده به دوستان عزیزم: از این به بعد شما جدیدترین اهنگ های ایرانی.ترکی.عربی.امریکای

را از بالای وبلاگ یک لینک باکس مشاهد میکنید در این لینک باکس  جدیدترین اهنگ های

روز به صورت خودکار قرار خواهد گرفت...پس با خیال راحت دانلود کنید هر انچه را که می خواهید

...البته این اهنگ ها با کیفیتی عالی و حجمی کم در دسترس شما هستن...فقط بر روی 

 اسم ان خواننده یا اهنگ کلیک کنید  و یک صفحه باز می شود و از انجا بر روی هر یک از

اهنگ های البوم ان خواننده کلیک کنید تا دانلود شود

 

 

دوستان عزیز وبلاگ دیگر من ..وبلاگ تخصصی کامپیوتر از مبتدی تا پیشرفته. هفته ای پنج روز ابدیت می شود..در ضمن به نویسندگان این وبلاگ در هفته گذشته چهار نویسنده اضافه شده است(البته با حساب خودم پنج نویسنده دارد).که اموزش های زیبا و کارامدی را در اختیار شما دوستان قرار می دهند..اموزش های این وبلاگ در موراد مختلفی می باشد..منتظر حظور شبز شما دوستان هستم..شما دوستانی که من رودر این وبلاگ یاری کردید..ممنون می شم برای یکبار هم شده سری به این وبلاگ بزنید..و مطمئن هستم راضی خواهید بود..

این هم ادرس وبلاگ تخصصی کامپیوتر..کلیک کنید تا به وبلاگ تخصصی کامپیوتر وارد شوید...

  و اما داستان

 

 

او بامن تمام حرفهاش رو می زد  نمی دونم چرا ولی خودش می گفت من رو مثل یک بردار دوست داره  ... و من هم اون رو دوست داشتم اخه مثل یک بچه ساده بود...و من این صداقتش رو دوست داشتم.. به هر حال.. او انگار که دیوانه شده بود با خودش یک حرف رو تکرار می کرد مهتاب باید خوش باشه  و تکرار و تکرار.... زمانی می گزره سکوت همه جا رو فرا می گیره اوغرق در افکار خودش هست و به اون روزی فکر می کنه که با هزاران امید برای خوشحال کردن دل مهتاب می ره یک ادکلن خوش بو  و یک روسری بسیار زیبای می گیره و با خودش می گه حتما مهتاب خوشحال می شه و من می تونم گل لبخند رو روی لبهای اون ببینم شب که شد با پدر و مادر و و خواهرش مریم راهی خونه مهتاب می شه پدر زنگ خونه رو به صدا در میاره ولی او غرق در افکارشه ....مهتاب از این هدیه من خوشحال می شه؟ مادر مهتاب در رو باز می کنه و بعد از حال احوال پرسی همه وارد خونه می شن. متهاب به استقبال اونها میاد با مادر و خواهر روبوسی می کنه و با پدر یک دست می ده ولی به او فقط یک نگاه می کنه نگاهی که دل شهرام رو می لرزونه همه وارد اتاق می شن  هر کدام گوشه ای از اتاق روی مبل می شینن  مهتاب هم کنار مریم و مادر می شینه مادر مهتاب هم با سینی چای وارد اتاق می شه و به همه تعارف می کنه و می خواد بره که می میوه بیاره که پدر  مانع  می شه  ومادر مهتاب کنار دخترش می شینه و معذرت خواهی میکنه که پدر مهتاب خونه نیست اخه خبر داشت که شما تشریف میارید وگرنه حتما خونه می موند و پدر هم می گه مهم نیست ما فقط برای ارز ادب خدمت رسیدیم..و سکوتی طولانی... او دل تو دلش نبود ....خجالت می کشید که هدیه خودش رو به متهاب بده که مریم به کمکش میاد متهاب جون  این داداش من  می خواد چیزی بهت بگه ولی بمیرم براش که خجالتیه او از این شوخی مریم خوشش نمیاد..صورتش سرخ شده از خجالت..بلند می شه  و به طرف مهتاب میره و به چشمهای مهتاب چشمهای که اون رو مس کرده زل زده یک ان به خودش میاد و هدیه شوبه مهتاب می ده..مهتاب یک نگاهی به او میکنه بعد شروع به باز کردن کاغد کادو می کنه کاغدی قرمز با گلهای سفید..او محو لبها و چشم های مهتاب شده..متهاب وقتی روسری رو می بینه اخمی میکنه و سراغ بسته  ادکلن می ره و باز هم اخم می کنه..او گیچ شده نمی دونه چکار کنه اخه اون فکر می کرد مهتاب خوشحال می شه ولی نه همه محاسباتش اشتباه بود..یک ان مادر مریم متوجه جریان می شه و به جای دخترش از او تشکر می کنه..انگار پدر هم بهش بر خورده چون سرش رو انداخته پائین و گلهای قالی رو می شمره..و حال مادر و مریم هم بهتر از پدر نبود...فقط تو این اوضاع مادر مهتاب ه که م یخواد جمع رو دوباره به حرف بیاره..شروع به تعریف از روسری  و ادکلن می کنه ولی شهرام چیزی رو نمی شنوه اخه اون حقوق یک هفته شو برای این هدیه داده یک هفته پر کار صبح ساعت 7 بری تا 10 شب..کم مونده  بعضش بترکه که بلند می شه و از همه خداحافظی میکنه حتی با مهتاب ولی مهتاب جواب درستی بهش نمیده مادر مهتاب دنبال او راه می افته  و دم در رو به او می گه اقا شهرام تو رو خدا ناراحت نباش مهتاب اخلاقش اینه و گرنه اون قصد بدی نداشته شهرام جون جون مامان ناراحت نباش و او دست مادر رو می بوسه و خداحافظی می کنه...یکراست می ره به گارگاه خیاطی..او دلش پر غمه غمی که ....اون دلش می خواد برای مهتاب بهترین هدیه ها رو بگیره ولی چکار کنه مگه یک شاگرد خیاط تازه برای خودش هم اوستا باشه..چقدر حقوقشه

کاش مهتاب درک می کرد که من با اینکه شب روز تلاشم رو میکنم ولی بیشتر از 130.000تومان درامد ندارم..ولی اون می دونه ولی نم یخواد درک کنه....او یک لحظه به خودش میاد میبینه که ساعت از دوازده شب گذشته  می گه پس شبی همین جا می خوابم به رفت رو برگشتتش نمی ارزه..او درهای مغاز رو کاملا می بنده و می ره عقب مغازه و داراز می کشه و باز غرق افکارش می شه..یادش میاد بعد از اون جریان مهتاب تا چند روز حتی جواب تلفن های اون و نمی داد..ولی اون هم از رو نمی رفت..درسته که از دست مهتاب ناراحت بود ..ولی یک حسی بهش می گفت که مهتاب حق داره..حالا چه حسی خودش هم نمی دونست..هر چی فکر می کرد می دید که حق با اون نیست ولی باز احساسش پیروز می شد و مجبور به منت کشی

یک هفته گذشته بود تا بلاخره یک روز مهتاب جواب اون رو داد و از او خواست که اون رو ببینه و در همون دیدار به او گفت که من جلوی خانواده ابرو دارم و دوست ندارم که تو ابروی من ببری..ببین خوب فکر هات رو بکن اگه من رو دوست داری..سعی کن ابروی من رو حفظ کنی..اون هم به مهتاب می گه  ببین خودت همه چیزی رو در رابطه من می دونی و خودت هم خوب می دونی که من از یک خانواده ثروت مند نیستنم..ولی سعی خودم رو میکنم تا تو رو خوشبحت کنم..ولی در دلش راضی نبود اخه می دونست که مهتاب توقع های زیادی داره و این توقع ها رو هم من تا کی میتونم تحمل کنم و دم نزنم ولی چه کنم دوستش دارم نمی تونم از اون دل بکنم پس امید به خدا تا خودش فرجی بکنه.......

 

باز یادش میاد که یک روز پسر دائیش داماد می شد و اون از مهتاب می خواد که همراه خانواده  خودش به عروسی بیاد ولی در کمال ناباوری میبینه مهتاب می گه اگه تو یک کادوی درست و حسابی تهیه کنی من میام و گرنه من ابروی خودم رو نمی برم و شهرام هر چی توضیح میده اخه من و تو هنوز ازدوا ج که نکردیم و هنوز مستقل نیستیم که بخواهیم هدیه بریم.. تازه هدیه ای که پدر و مادر من میدن از بابت همه خانوادی...ولی گوش مهتاب به این حرف ها نبود و حرف خودش رو میزد و میگفت اونها هم شب عروسی من و تو برامون هدیه خواهند اورد..و در اخراون رو مجبور کرد که یک گردنبند برای عروسی پسر دایش تهیه کنه.ولی چیزی که او رو ناراحت کرد این نبود.اخه مهتاب اون هدیه رو از طرف خانواده خودش به پسر دایی  او داد و حرفی از شهرام به وسط نیاورد..مثل این بود که خودش اون گردنبند رو خریده..............

 صحبت که به اینجا می رسه..سر گرد از جاش بلند می شه و رو به اوس حسین خیاط می کنه .... بسه دیگه ببین من از حرف های تو تا الان چیزی متوجه نشدم...یعنی تا الان دلیلی برای اون کار نیست من اصل ماجرا رو می خوام بدونم پس سعی کن به اصل موضوع بپردازی که با وجود این اختلافات دلایلی هست که ثابت می کنه شهرام و مهتاب با هم این اخری ها خیلی نزدیک تر از این حرف ها  بودن من اون رو می خوام می خوام بدونم چرا یک دفعه رفتار مهتاب تغیر می کنه............

 

 

پايان قسمت دوم......ادامه دارد.......          

 

 

پي نوشت: دوستان اين داستان يك داستان بر گرفته از  واقعيت هست              

 و هيچ گونه ربطي به نويسنده اين داستان نداره صرفا               

نويسنده فقط و فقط يك روايت رو بيان ميكنه.....دوست دار         

 همه شما مهدي مردي با خاطراتش  

 

 

                                                  

توجه کنید!!!!!دوستان عزیزم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

دوستانی که مایل هستن به این وبلاگ لینک بدهند اول لطف کنند لینک وبلاگ من

 رو در وبلاگشان

 قرار بدهند و بعد بیایند در وبلاگ من در زیر لینک ها ی دوستان یک لینک هست که

روی اون لینک

 کلیک کنید و لینک خود را ثبت کنید تا من بعد از دیدن لینک خودم در وبلاگ شما

...لینک شما

 را تاید کنم تا لینک شما در وبلاگ قرار گیرد..با این کار به زیاد شدن بازدید کننده های

 من و خودتان

 کمک میکنید

 

               دوست دار همه شما مهدي مردي با خاطراتش

 

                                      

 

 + نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 2:34 بعد از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


قسمت اول داستان .....روز شوم........

 

مژده به دوستان عزیزم: از این به بعد شما جدیدترین اهنگ های ایرانی.ترکی.عربی.امریکای

را از بالای وبلاگ یک لینک باکس مشاهد میکنید در این لینک باکس  جدیدترین اهنگ های

روز به صورت خودکار قرار خواهد گرفت...پس با خیال راحت دانلود کنید هر انچه را که می خواهید

...البته این اهنگ ها با کیفیتی عالی و حجمی کم در دسترس شما هستن...فقط بر روی 

 اسم ان خواننده یا اهنگ کلیک کنید  و یک صفحه باز می شود و از انجا بر روی هر یک از

اهنگ های البوم ان خواننده کلیک کنید تا دانلود شود

 

 

دوستان عزیز وبلاگ دیگر من ..وبلاگ تخصصی کامپیوتر از مبتدی تا پیشرفته. هفته ای پنج روز ابدیت می شود..در ضمن به نویسندگان این وبلاگ در هفته گذشته چهار نویسنده اضافه شده است(البته با حساب خودم پنج نویسنده دارد).که اموزش های زیبا و کارامدی را در اختیار شما دوستان قرار می دهند..اموزش های این وبلاگ در موراد مختلفی می باشد..منتظر حظور شبز شما دوستان هستم..شما دوستانی که من رودر این وبلاگ یاری کردید..ممنون می شم برای یکبار هم شده سری به این وبلاگ بزنید..و مطمئن هستم راضی خواهید بود..

این هم ادرس وبلاگ تخصصی کامپیوتر..کلیک کنید تا به وبلاگ تخصصی کامپیوتر وارد شوید...

  و اما داستان

 

http://mehdi56sara.blogfa.com...وبلاگ مردی با خاطراتش

 

 

نمی دونم این دلهره از کجا اومده چرا من و رها نمی کنه ..شهرام و مهتاب الان دو روز هست که ناپدید شدن البته من می دونم اون ها فرار نکردن ولی کجا هستن..نمی دونم..حالا تو این موقیت که من از همه چیز بریدم.بهترین کسم رو گم کردم باید جواب سوالهای سرگرد رامین  که مسئول رسیدگی به پرونده مهتاب و شهرام هست رو بدم..اخه مگه من چقدر طاقت دارم..شهرام چند سال تو گارگاه خیاطی من کار می کرد به عبارتی  شاگرد من بود  ولی من هیچ وقت این رابطه شاگرد و اوستای رو حس نکردم..درسته شهرام گاهی اوقات به من اوستا می گفت و گاهی اوقات حسین.ولی من فقط حسین برای شهرام بودم .چون شهرام مثل یک فرزند نداشته خودم دوست داشتم. و اون هم من رو دوست داشت ... تو همین افکار م بودم که سرگرد رامین من رو به اتاق کارش دعوت کرد..سرگرد به نظر من بیشتر از 40 سال سنش نبود با موهای مشکی و صورتی کشیده و یه ته ریشی که به قیافش جذابیت داده بود با قدی 1.70 و خوش برخورد.. سرگرد برای من یک چایی اورد و بعد از من خواست تا از شهرام و مهتاب و رابطه اونها براش صحبت کنم من هم قبول کردم تا بعضی از حرف های رو که شهرام برای من می زد رو برای سرگرد تعریف کنم ولی قبل از هر چیز از سرگرد خواستم به این نوشته شهرام ..که این نوشته رو در یک برگ کاغذ معومولی نوشته بود و شاید یادش رفته بود اون رو با خودش بره..ومن هم می خواستم اول این نوشته رو برای سرگرد بخونم. اخه تو این نوشته به چیز های که فکر می کنم برای سرگرد مهم باشه نوشته بود..سرگرد قبول کرد و از من خواست او نوشته رو بخونم..من هم شروع به خواندن..کردم.....

 

هوا تاريك شده بود وچراغ هاي شهر داري روشن شده بودن و به خيابونها نماي خاصي داده بودن كه به زيباي شهر اظافه كرده بود.. به اسمون نگاه مي كردم به اسمونی پر ستاره به اسموني كه ستاره من و مهتاب رو در دل خودش جاي داده اره من دنبال ستاره خودم و مهتاب بودم .. .... من در يك مغازه خياطي كار مي كنم البته حقوق خوبي هم مي گیرم ولي مجبور م بيشتر كار كنم كه دارمد بيشتري داشته باشم ..من بيشتر وقتمم رو در مغازه بودم چون بايد پول جمع مي كردم تا بتونم خرج عروسيم رودربيارم...من و مهتاب همسايه بودیم و سالها بود در كنار هم زندگي می کردیم و حتي رفت و امد خانوداگي هم داشتیم..من يك دفعه عاشق مهتاب شده بودم اون هم زماني كه مهتاب سال اول دبيرستان بود.من تو اون زمان احساس كرد كه قلبم ديگه از خودم نيست ولي برام عجيب بود چرا عاشق مهتاب شدم..اخه من هميشه متهاب رو يك دختر لوس و ننر مي دونستم و كلا از مهتاب دل خوشي نداشم. یادمه که مهتاب چه کرد که من از او بیزار شدم.مهتاب نمی دونم قبلا چی فکر می کرد که  این همه به خودش مغرور بود.  یک روز یادمه که مهتاب خونه ما بود و حالش خوب نبود  و من اون زمان سنی نداشتم و مهتاب رو دوست داشتم ولی هیچ وقت جرات گفتن این  حرف رو نداشتم اون شب خواستم با گذاشتن یک ترانه قدیمی  عاشقونه به مهتاب حرف دلم رو بزنم درست یادمه هنوز لحظه ای نگذشته بود که دیدم مهتاب جلوی من ایستاده مثل یک ادم لوس بی تربیت و من و به خاطر گذاشتن یک ترانه سرزنش می کنه..درست یادمه می گفت من سرم درد می کنه تو اونوقت اومدی صدای ظبط رو بلند کردی می خوای چی رو ثابت کنی.. من مونده بودم چی بهش بگم می خواستم بگم من این اهنگ رو برای تو  گزاشتم ولی اون با یک حالت خیلی بدی یا شاید هم من بد برداشت کردم ولی هر چه بود از اون روز به بعد من حتی از اسم مهتاب هم بد می مود یک حالت خاصی مثل حالت تهوع بهم دست می داد..نمی دونم چرا شاید مهتاب اون روز غرور من رو شکسته بود ولي  زمان گذشت و مهتاب و من بزرگ می شدیم من هر روز مهتاب رو می دیم هر روز.. ولی براش اهمیتی قائل نبودم  تا یک روز که من یک مریضی سختی گرفته بودم و  ده روز می شد که من از خونه بیرون نیموده بودم و یک چیز برام عجیب بود تو این مدت مهتاب بار ها از مریم خواهرم سراغ من رو گرفته بود و این کار مهتاب برام خیلی عجیب بود.فکرش رو نمی کردم که مهتاب حال من رو بپرسه ولی واقعیت داشت  و از اون به بعد بود که مهتاب هر وقت من رو میدید به بهوه های مختلفی با من حرف می زد ولی من هنوز اون ماجرا رو یادم نرفته بود که مهتاب غرور من رو شکسته بود.. گذشت زمان و تا من یک روز فهمیدم عاشقش شدم .......و حالا بعد از چند سال تونسته بودم از مهتاب خواستگاري كنم..كه خانواده مهتاب هم قبول ميكنن و مجلس خواستگاري و بله برون انجام مي شه و خانواده  قرار مي گزارن كه يك سال ديگه مهتاب و من ا زدواج كنیم ..و تو اين مدت هم مهتاب  بتونه جهزيه خودش رو اماده كنه و هم من بتونم خرج  دادماديم رو در بيارم.......اره من تونسته بودم تو اين شش ماه پول خوبي جمع كنه ولي هنوز به حساب خودم كم  بود اخه من عقيده داشت ادم يكبار به دنيا مياد و يكبار هم داماد مي شه و يك بار هم ميميره پس بايد شب داماديم شبي باور نكردني باشه و از يك طرف هم مهتاب هم خيلي به مسائل مادي توجه نشون ميداد و در اين مورد من رو لاي منگه قرار مي داد كه عروسي من نبايد از عروسي دختر خاله ام  يا پسر داديم كمتر باشه ..نبايد مهريه من كمتر از بقيه افراد فاميل يا دوستام باشه و من چون مهتاب رو دوست داشتم همه اين حرف ها رو با محبت خودم پاسخ مي داد و شب و روز كار مي كردم تا خواسته هاي مهتاب رو براورده كنم و الحق هم كوتاهي نمي كردم.من به اخلاق مهتاب وارد بود و مي دونستم كه بايد هر دفعه كه به خونه مهتاب مي رم براي اون يك چيزي به عنوان هديه ببرم  البته كه نبايد اون هديه  هم ارزان قيمت باشه چون مهتاب جلوي خوانوادش كم مياره اره اين حرف رو مهتاب هزاران بار به من زده بود..من گاهي اوقات در تنهاي خودم  به خودم نهيب مي زدم كه شهرام تو چرا عقل خودتت رو دادي به دست يك دختر بچه كه هنوز 21 نداره..تاره مگه پدر مهتاب چكاره هست مگر به جز يك كارمند ساده چيز ديگه اي هست اون هم  با حقوقي بخور نمير...مگه مهتاب چقدر براي من هديه مياره..چقدر ..ولي هر بار احساسش مي گفت متهاب عشقت هست و تو  تنها اون رو داري  و فقط مهتابه كه مي تونه خوشبختت كنه..اره بايد كمي صبر كنم تا مهتاب بزرگتر بشه اون موقع حتما خيلي از مسائل رو درك ميكنه اره بايد صبر كنم بزار مهتاب با من عروسي بكنه زن من بشه وقتي كه بچه اول به دنيا بياد و تو خرج بيفته حتما اون موقع درك ميكنه كه نداشتن يعني چه..بايد صبر كنم و از طرفي من نبايد دل مهتاب رو بشكنم يا ناراحتش كنم.مگه اين پول چيه چقدر ارزش داره كه من دل عشقم رو بشكنم...پس بزار هر چي مهتاب مي گه گوش كنم تا اون خوشحال باشه. اره بيشتر كار ميكنم اگه لازم باشه شب ها هم به خونه نميام تا بتونم پول بيشتري جمع كنم.........

 اره سرگرد این نوشته خود شهرام بود که من پیداش کردم و براتون خوندمش ولی حالا می خوام از صحبت های که شهرام با من در این مورد کرده بگم.. راستی شهرام جریان روزی رو که عاشق مهتاب شده بود رو برام تعریف کرده ولی تو این  نوشته شهرام نبود اون رو هم براتون در ادامه حرف هام خواهم گفت... اره سرگرد.. او بامن تمام حرفهاش و می زد..... 

 

پايان قسمت اول......ادامه دارد.......          

 

 

پي نوشت: دوستان اين داستان يك داستان بر گرفته از  واقعيت هست              

 و هيچ گونه ربطي به نويسنده اين داستان نداره صرفا               

نويسنده فقط و فقط يك روايت رو بيان ميكنه.....دوست دار         

 همه شما مهدي مردي با خاطراتش           

 

 

 

      اين هم يك شعر زيبا از مريم حيدر زاده                 

 

                    برای چشمانت          

هوا ترست به رنگ هواي چشمانت
دوباره فال گرفتم براي چشمانت
اگر چه كوچك و تنگ است حجم اين دنيا
قبول كن كه بريزم به پاي چشمانت
بگو چه وقت دلم را ز ياد خواهي بر د
اگر چه خوانده ام از جاي جاي چشمانت
 دلم مسافر تنهاي شهر شب بو هاست
كه مانده در عطش كوچه هاي چشمانت
تمام آينه ها نذر ياس لبخندت
جنون آبي در يا فداي چشمانت
چه مي شود تو صدايم كني به لهجه موج
به لحن نقره اي و بي صداي چشمانت
تو هيچ وقت پس از صبر من نمي آيي
در انتظار چه خاليست جاي چشمانت
به انتهاي جنونم رسيده ام اكنون
به انتهاي خود و ابتداي چشمانت
من و غروب و سكوت و شكستن و پاييز
تو و نيامدن و عشوه هاي چشمانت
خدا كند كه بداني چه قدر محتاج ست
نگاه خسته من به دعاي چشمانت

                                                      

توجه کنید!!!!!دوستان عزیزم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

دوستانی که مایل هستن به این وبلاگ لینک بدهند اول لطف کنند لینک وبلاگ من

 رو در وبلاگشان

 قرار بدهند و بعد بیایند در وبلاگ من در زیر لینک ها ی دوستان یک لینک هست که

روی اون لینک

 کلیک کنید و لینک خود را ثبت کنید تا من بعد از دیدن لینک خودم در وبلاگ شما

...لینک شما

 را تاید کنم تا لینک شما در وبلاگ قرار گیرد..با این کار به زیاد شدن بازدید کننده های

 من و خودتان

 کمک میکنید با تشکر مردی با خاطراتش

 

 

               دوست دار همه شما مهدي مردي با خاطراتش

 

                                      

 

 + نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 2:42 بعد از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


 
   

 

 

 

 

››› ... لينك باكس ... ‹‹‹

 

 

 
   

 

منوی وبلاگ

   


 

 

موضوعات

  داستان عشق من(13 سال عشق در23 قسمت)
داستان ...روز شوم....
داستان حماقت!!!(تمام نشده)
گلچینی از مطالب ارسالی در انجمن عشق سرا
 


 

 

لينكستان

  تفریح و اموزش و دانلود  


 

 

تبليغات

   


 

 

   

 

 

 

    کپي برداري از مطالب سايت فقط با ذکر منبع مجاز مي باشد

All Rights Reserved 2007 © by mehdi56sara.blogfa.com
This Themplate Rendition By
BIZARAR

 



 
 

 

Register your domain name and build your site at UNI.CC