قسمت اول...داستان حماقت!!!
دوستان عزیزم سلام
بعد از مدتی که حال نوشتن در من نبود امروز تصمیم گرفتم با این داستان شروع کنم
در اینجا قبل از شروع داستان این نکته را مثل قبلا یاداور می شوم
که این داستان فقط و فقط یک داستان می باشد و نه بیش از این
و در کل این داستان هیچگونه ربطی به نویسنده این وبلاگ و داستان ندارد
ممنون می شم به نکته بالا توجه کنید
و اما
این هم قسمت اول داستان(حماقت!!!)
حماقت!!!
شب اصلا نتونستم بخوابم .صبح شد. اومدم مغازه.قيافه همه از پری . بابا و ..از جلوي چشمم مي گذشت دلم مي خواست از ته دل داد بزنم خدا...كمكم كن ...نه انگار اين بغض نمي خواد بتركه .نمي تونم اينجا بمونم مي ترسم با مردم دعوام بشه اومدم خونه رفتم توي اتاقم اخه تنها جاي كه به من ارامش ميده همين اتاقه .اتاقي كه اگه نگاش كني روزنه نوري به داخلش راهي نداره .پشت شيشها پرده هاي ضخيم . رفتم تو اتاق در رو بستم و قلفش كردم چراغ هارو روشن نكردم ضبط رو روشن كردم اهنگ داريوش رو گزاشتم كه مي خوند . در به در شهر غمم ....همينطور كه گوش مي دادم يا شايدم نمي دادم ولي حالم دست خودم نبود داشتم ديوانه مي شدم از جلوي چشمهام صحنه هاي ترسناكي رد مي شد.مثل اين بود داشتم قديمها رو ميديدم .بابا رو با پری رو ميديدم .بابا پری رو تو بغلش گرفته بود.پری هم داشت لوندی می کرد..نه نه نمی تونم این صحنه ها رو تحمل کنم .بالشت رو گذاشتم روي دهنم كه كسي صدام رو نشنوه ..گريه كردم داد زدم با خدا مي گفتم .چرا من!!! من بايد جواب كار هاي ديگران رو بدم !!!چرا من؟ من جه گناهي كردم؟ من چه هيزم تری به كسي فروختم ؟.ولي خدا هم جوابي نمي داد بيشتر عصباني شدم.اصلا نمي خواستم زنده باشم گفتم خد ا جونم و بگير بزار راحت بشم بزار بيام پيشت.نه خدا هم صدا م رو نمي شنوه یا نمي خواد جوابمو بده.نمي دونم چه زماني گذشت ديدم داره يكي به در مي زنه اره مادرم بود مي گفت علی در رو بازكن .داد زدم برو ولم كن بزار تنها باشم .اونم چيزي نگفت و رفت.چشمهام و باز وبسته كردم ولي نه داشتم ميديدم .خدا تمومش كن نه ول كن نيستن !بابا. پری و ...همه مثل اينكه پشت هم ايستاده باشندو هر دفعه يكي سرشو جلو بياره ..خيلي ترسيده بودم داشت نفسم به شماره مي افتاد داشت كم كم جسمم سبك مي شد مثل اين بود كه دارم بالا مي رم . حالا داشتم مي ديدم كسي دارز كشيده معلوم بود كه خيلي سختي كشيده دلم تو همان حالت براش سوخت با خودم گفتم من نمي خوام جاي اون باشم..ولي هنوز داشتم اون جوان رو نگاه مي كردم انگار كه نمي تونستم چشم از چشمهاش بردارم از حالت صورتش مي خوندم كه چقدر سختی كشيده..یه حس دوستی عجبیب با اون جوان داشتم! ولي من راحت بودم داشتم لذت مي بردم داشتم دور از غم و غصه ها يك نوع زندگی ديگه رو تجربه مي كردم...ديگه چيزي يادم نمياد .چشم ها مو باز كردم نور عجيبي تو چشمهام تابيد نور داشت چشمهام رو اذيت مي كرد.با صداي لرزان گفتم من كجام!!!.مثل اين بود كسي صدام رو نمي شنيد! داد زدم بازهم كسي جوابي نداد...داشتم مادرم رو با يك ادم سفيد پوش مي ديديدم .انگار يك چيزي توي بيني هام بود دقيق تر نگاه كردم .مثل اينكه بيمارستان بود...دوباره داد زدم ولي باز هم صدام رو كسي نشنيد.با قدرتي باور نكردني دستم رو حركت دادم تا به مادرم بگم چرا جواب نمي دي.ديدم مادرم سرش رو اورد جلوي لبام باز داد زدم مادر كمكم كن مي شنيدم مادرم ميگفت علی چي ميگي بلند تر بگو باز داد زدم .نمي دونم فهميد يا نه فقط ديدم با دكتر داره صحبت ميكنه دوباره داشت برام همجا كم نور مي شد باز چيزي نفهميدم .نمي دونم كه چه زمان گذشت تا دوباره تونستم ببينم ولي باز هم كسي صدام رو نمي شنيد ولي ديدم من رو با برانكاد دارن ميبرن داخل اسانسور و بردنم به طبقه ایی دیگر عمو هم همراه من اومد وداشت گريه ميكرد.. مي خواستم داد بزنم عمو چرا گريه ميكني! ولي فهميدم بي فايده هست كسي صداي من رو نمي شنوه.صداي عمو رو مي شنيدم مي گفت علی اين چكاري با خودت مي كني عمو .عمو كاش ميمردم تو رو اينجور نميديدم .من و بردن تو يك اتاق مخصوص داشتن با من ازمايش هاي مي كردن ولي من نمي فهميدم دارن چكار مي كنن .با گريه از عمو مي خواستم كه به اون ها بگه كاري با من نداشته باشن ولي عمو هم صدا مو نمي شنيد .از ته دل داد زدم خدا.... به دادم برس من تو رو دارم من و ببخش اگه جايي كوتاهي كردم .نمي دونم چرا دوباره همه جا تيره و تار شد!!! نه حالا ديگه جاي رو نمي ديدم .........
پایان قسمت اول
این داستان ادامه دارد....
در اینجا باز هم این نکته را مثل قبلا یاداور می شوم
که این داستان فقط و فقط یک داستان می باشد و نه بیش از این
و در کل این داستان هیچگونه ربطی به نویسنده این وبلاگ و داستان ندارد
ممنون می شم به نکته بالا توجه کنید
دوست دار همه شما مهدی مردی با خاطراتش