تبليغاتX
مردی با خاطراتش

 

 

 

 

 

درباره وبلاگ

 

دوستان عزیز این وبلاگ وبلاگ مدیر سایت عشق سرا یا همان عاشقی می باشد
من در این وبلاگ در گذشته حرف های دلم را برای شما عزیزان می نوشتم
و حالا نیز همان کار را خواهم کرد
اما در کنار نوشتن حرف های دلم این وبلاگ محلی می باشد برای اعضای سایت عشق سرا
در زمان های که سایت عشق سرا با مشکلی روبرو شود این دوستان می توانند از طریق این وبلاگ مشکل را پیگری و از ان اگاه شونند
این هم ادرس سایت عشق سرا
www.asheghi.ir

این هم شعری ..شاید حرفی از حرف های دل من

موفق باشید

من نگویم که به درد دل من گوش کنید ..
بهتر ان است که این قصه فراموش کنید ..
عاشقان را بگزارید بنالند همه...
مصلحت نیست که این زمزمه خاموش کنیم...

---------------------------
ادرس های این وبلاگ:

ادرس اصلی و اختصاصی

www.eshgh.uni.cc

************
ادرس مستقیم از بلاگفا

www.mehdi56sara.blogfa.com
www.mehdi56sara.blogfa.ir
**********
ادرس های پشیبان

www.mehdi56sara.tk
www.asheghi.tk


***********
اگر زمانی ادرس دامین اصلی در دسترس نبود می توانید از ادرس سایت بلا گفا وارد این وبلاگ شوید..

با تشکر مهدی مدیریت سایت
و زیر مجموعه های عشق سرا

 
 

 

مطالب پیشین

 
فروردین 1387
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
اسفند 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
 


 

 

لوگوی سایت

  لينك به ما



لوگوی دوستان




 


 

 

 

 

 

 

 

 
قسمت اول...داستان حماقت!!!

دوستان عزیزم سلام

بعد از مدتی که حال نوشتن در من نبود امروز تصمیم گرفتم با این داستان شروع کنم

در اینجا قبل از شروع داستان این نکته را مثل قبلا یاداور می شوم

 که این داستان فقط و فقط یک داستان می باشد و نه بیش از این

و در کل این داستان هیچگونه ربطی به نویسنده این وبلاگ و داستان ندارد

ممنون می شم به نکته بالا توجه کنید

و اما

این هم قسمت اول داستان(حماقت!!!)

حماقت!!!

شب اصلا نتونستم بخوابم .صبح شد. اومدم مغازه.قيافه همه از پری . بابا و ..از جلوي چشمم  مي گذشت دلم مي خواست از ته دل داد بزنم خدا...كمكم كن ...نه انگار اين بغض نمي خواد بتركه .نمي تونم اينجا بمونم مي ترسم با مردم دعوام بشه اومدم خونه رفتم توي اتاقم اخه تنها جاي كه به من ارامش ميده همين اتاقه .اتاقي كه اگه نگاش كني روزنه نوري به داخلش راهي نداره .پشت شيشها پرده هاي ضخيم . رفتم تو اتاق در رو بستم  و قلفش كردم چراغ هارو روشن نكردم ضبط رو روشن كردم اهنگ داريوش رو گزاشتم كه مي خوند . در به در شهر غمم ....همينطور كه گوش مي دادم يا شايدم نمي دادم ولي حالم دست خودم نبود داشتم ديوانه مي شدم از جلوي چشمهام صحنه هاي ترسناكي رد مي شد.مثل اين بود داشتم قديمها رو ميديدم .بابا رو با پری رو ميديدم .بابا پری رو تو بغلش گرفته بود.پری هم داشت لوندی می کرد..نه نه نمی تونم این صحنه ها رو تحمل کنم .بالشت رو گذاشتم روي دهنم كه كسي صدام رو نشنوه ..گريه كردم داد زدم با خدا مي گفتم .چرا من!!! من بايد جواب كار هاي ديگران رو بدم !!!چرا من؟ من جه گناهي كردم؟ من چه هيزم تری به كسي فروختم ؟.ولي خدا هم جوابي نمي داد بيشتر عصباني شدم.اصلا نمي خواستم زنده باشم گفتم خد ا جونم و بگير بزار راحت بشم بزار بيام پيشت.نه خدا هم صدا م رو نمي شنوه  یا نمي خواد جوابمو بده.نمي دونم چه زماني گذشت ديدم داره يكي به در مي زنه  اره مادرم بود مي گفت علی در رو بازكن .داد زدم برو ولم كن بزار تنها باشم .اونم چيزي نگفت و رفت.چشمهام و باز وبسته كردم ولي نه داشتم ميديدم .خدا تمومش كن  نه  ول كن نيستن !بابا. پری و ...همه مثل اينكه پشت هم ايستاده باشندو هر دفعه يكي سرشو جلو بياره ..خيلي ترسيده بودم  داشت نفسم به شماره مي افتاد داشت كم كم جسمم سبك مي شد مثل اين بود كه دارم بالا مي رم . حالا داشتم مي ديدم كسي دارز كشيده معلوم بود كه خيلي سختي كشيده دلم تو همان حالت براش سوخت با خودم گفتم من نمي خوام جاي اون باشم..ولي هنوز داشتم اون جوان رو نگاه  مي كردم  انگار كه نمي تونستم چشم از چشمهاش بردارم از حالت صورتش مي خوندم كه چقدر سختی كشيده..یه حس دوستی عجبیب با اون جوان داشتم! ولي من راحت بودم داشتم لذت مي بردم داشتم دور از غم و غصه ها يك نوع زندگی ديگه رو تجربه مي كردم...ديگه چيزي يادم نمياد .چشم ها مو باز كردم نور عجيبي تو چشمهام تابيد نور داشت چشمهام رو اذيت مي كرد.با صداي لرزان گفتم من كجام!!!.مثل اين بود كسي صدام رو نمي شنيد! داد زدم بازهم كسي جوابي نداد...داشتم مادرم رو با يك ادم سفيد پوش مي ديديدم .انگار يك چيزي توي بيني هام بود دقيق تر نگاه كردم .مثل اينكه بيمارستان بود...دوباره داد زدم ولي باز هم صدام رو كسي نشنيد.با قدرتي باور نكردني دستم رو حركت دادم تا به مادرم بگم چرا جواب نمي دي.ديدم مادرم سرش رو اورد جلوي لبام باز داد زدم مادر كمكم كن مي شنيدم مادرم ميگفت علی چي ميگي بلند تر بگو باز داد زدم .نمي دونم فهميد يا نه فقط ديدم با دكتر داره صحبت ميكنه  دوباره داشت برام همجا كم نور مي شد باز چيزي نفهميدم .نمي دونم كه چه زمان گذشت تا دوباره تونستم ببينم ولي باز هم كسي صدام رو نمي شنيد ولي ديدم  من رو با برانكاد دارن ميبرن داخل اسانسور و بردنم به طبقه ایی دیگر عمو هم  همراه من  اومد  وداشت گريه ميكرد.. مي خواستم داد بزنم عمو چرا گريه ميكني! ولي فهميدم بي فايده هست كسي صداي من رو نمي شنوه.صداي عمو رو مي شنيدم مي گفت علی اين چكاري با خودت مي كني عمو .عمو كاش ميمردم تو رو اينجور نميديدم .من و بردن تو يك اتاق مخصوص داشتن با من ازمايش هاي مي كردن ولي من نمي فهميدم دارن چكار مي كنن .با گريه از عمو مي خواستم كه به اون ها بگه كاري با من نداشته باشن ولي عمو هم صدا مو نمي شنيد .از ته دل داد زدم خدا.... به دادم برس من تو رو دارم من و ببخش اگه جايي كوتاهي كردم .نمي دونم چرا دوباره همه جا تيره  و تار شد!!! نه حالا ديگه جاي رو نمي ديدم .........

 

 

پایان قسمت اول

این داستان ادامه دارد....

 

               در اینجا  باز هم این نکته را مثل قبلا یاداور می شوم

              که این داستان فقط و فقط یک داستان می باشد و نه بیش از این

     و در کل این داستان هیچگونه ربطی به نویسنده این وبلاگ و داستان ندارد

                              ممنون می شم به نکته بالا توجه کنید

 

 

دوست دار همه شما مهدی مردی با خاطراتش

 

 

 + نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 1:44 بعد از ظهر توسط <-< مهدی>-> | 


 
   

 

 

 

 

››› ... لينك باكس ... ‹‹‹

 

 

 
   

 

منوی وبلاگ

   


 

 

موضوعات

  داستان عشق من(13 سال عشق در23 قسمت)
داستان ...روز شوم....
داستان حماقت!!!(تمام نشده)
گلچینی از مطالب ارسالی در انجمن عشق سرا
 


 

 

لينكستان

  تفریح و اموزش و دانلود  


 

 

تبليغات

   


 

 

   

 

 

 

    کپي برداري از مطالب سايت فقط با ذکر منبع مجاز مي باشد

All Rights Reserved 2007 © by mehdi56sara.blogfa.com
This Themplate Rendition By
BIZARAR

 



 
 

 

Register your domain name and build your site at UNI.CC